گل سرخ عاشقی

 
نویسنده : ... - ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٤
 

نميدونم چرا انقدر دلم شور ميزنه! درست مثل سير و سركه داره ميجوشه!

يه عالمه نادانسته كه چاره ای هم براش نميشه انديشيد، خصوصاً وقتی پای دل در ميونه!اونوقت كار قلم و كاغذ و عقل و محاسبه و ... زاره!ديگه عقل سر معنی نداره، وقتی كه فرمانروای سرزمين وجود، دل باشه...و وقتی كشمكش عقل و احساس به نفع احساس تمام بشه، ديگه دليلی برای آنچه ميخواهی وجود نداره، حداقل از ديد آدما...اما نميدونم چرا اينبار دلم همش بيقراره، انگار از پايان راهش بو برده...درست مثل كودكی كه فهميده می خوان مادرشو ازش جدا كنن، همش با چشمای نگرانش مادر و اينسو و اونسو دنبال می كنه كه نكنه مادرشو يه وقت ازش بگيرن...طفل دلم خيلی غصه داره، جز دعا هم هيچ چيز ديگه ای ازش بر نمياد...ميترسم چيزی بگم از اين داستان، مبادا كه باد بويی ببره يا قلم چشم چرانی كنه...

تكيه بر تقوا و دانش در طريقت كافريست

راهرو گر صد هنر دارد، توكل بايدش...

 

خدا جون خودت كمكمون كن!