گل سرخ عاشقی

 
نویسنده : ... - ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٤
 

الان که شب از نيمه گذشته و من مثل شبای ديگه دارم با تنهاييهام نجوا ميکنم به ياد اتفاقهای همزمان و تقارنهای قشنگ زندگيم با عشق پاکم می‌افتم :

با هم آنلاين ميشديم ٬ يه شعر تو فال هر دومون در ميومد٬همزمان به يک موسيقی گوش ميکرديم ٬ باهم شاد ميشديم٬ با هم بغض ميکرديم ٬ با هم دچار دلشوره ميشديم و.....

اما  حالا تقارنهای زندگيمون خيلی عجيب شده .........

 دقيقا زمانی که من تصميم گرفتم با او بپيوندم ٬ او تصميم به جدايی گرفت ؟!

زمانی که من تصميم گرفتم برم تو زندگی او٬ او تصميم گرفت از زندگی من بره بيرون؟!

زمانی که عشق او در وجود من ميجوشيد٬ در دل او عشق ديگری به جوشش در آمد؟!

 زمانی که تصميم گرفتم تمامی زندگيم را به پايش بريزم ٬  زندگی خود را از من جدا کرد؟

و .....

امروز هم  گذشت و همه آدمها٬حتی غريبه ترينشون نوروز را به من تبريک گفتند اما افسوس که از او هيچ پيامی و سلامی به من نرسيد .

خدايا! گرچه او مرا رها کرد و در نيمه راه زندگی تنها گذاشت اما تنها به اين دلخوشم که تو مرا رها نخواهی کرد همچنان که تا کنون پناه من بوده ای‌.

او را نيز به تو ميسپارم.

خداوندا! تو ميدانی که او همواره بالاترين سوگند من پس از تو٬ و اسطوره پاکی‌٬ صداقت و وفا داری بوده است و حال چه کشنده است  کابوس بی وفاييها !

اما من هميشه چشم به راه آن عشق پاک خواهم ماند.

ای کاش ميشد...