گل سرخ عاشقی

 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸۳
 

يا لطيف
امروز عجيب دلم غم داره!خوب ميدونم چرا؛ بي شك تورو، آروم جونشو كم داره!پر دلشورم گلم...انگار به جونم آتيش ميزنن؛ اونم نه يك بار، نه صد بار، كه هر لحظه و هر آن...حس داشتنت تا هميشه، مجنونم مي كنه، بي خويشم مي كنه...با بودنت با داشتنت انگار محال، محال ميشه!اما درست همون لحظه كه مي خوام با همه وجود مال من باشي، گرزي گران بر سرم مي كوبن و بهم خاطر نشون مي كنن كه ما دوتا خط موازي ايم!همه واقعيتا توي يك لحظه امونم و ميگره و سراسر وجودمو غرق ماتم مي كنه!داد مي زنم، فرياد مي زنم، كه خدايا!مهربانا!آخه چرا!!!!!!!!!!!! چرا اينجوري!چرا دو تا خط موازيه عاشق آفريدي؟؟؟ تا به كي، تا كجا، كي مي تونه اين قانون و رد بكنه!قانون تلخ زمينو زمينيا رو!!!مي خوام فراموشت كنم، نميتونم...ترك آغوشت كنم....نميتونم...مي خوام برم، گم بشم، خاكستر بشم...اما تا روزي كه عطر نفست تو فضاي زندگيم مي پيچه وبهم هستي ميده محاله نابود بشم...هرجا هم كه برم به بوي سر زلفت با همه وجود بر مي گردم...اين حرفا رو من نبودم كه نوشتم!دلم برات نوشتشون!اونكه خودش تورو پيدا كرد، و حالام خودشه كه پيشت مونده و هيچ جا نميره!نميدونم چيكار بايد بكنم...حتي ديگه نميدونم بايد از خدا چه جوري بخوام كه تو مال من بشي..زندگي در راهه، در انتظاره..اما نه!زندگي همينه، همين حالا كه دلامون واسه هم تنگ شده، همين حالا كه دست نوازشگر تو هرچي غمه پاك ميكنه...
نميدونم، نميدونم كه حق دارم اينقدر دوستت داشته باشم!؟تورو خدا يه چيزي بگو!!!!نگو تو ام مثل مني!نگو توام جوابي براي اينها نداري...
صداي اذان مياد...ميرم از خودش بپرسم...ميرم از خودش بخوام...اوني كه دليل مبتلائي مارو خوب ميدونه.......