گل سرخ عاشقی

دريغ
نویسنده : ... - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸۳
 



و من هميشه دير رسيدم...
شايد هر بار با قطار قبلي
بايد مي آمدم
***
وقتي كه جامه دانم را مي بستم
پيراهنم به ياد تو تا مي خورد
و خواب اهتزازش را
مي ديدم
وقتي رسيدم اما...
آه!
باآن جنين خواب هاي هزاران سال
چه بايد مي كردم؟
پيراهن من آيا
بايد به قامتش
كفني مي شد
مي پوسيد؟
تقدير من هميشه چنين بود
و شايد اين طلسمي است
كه تا هميشه دست نخواهد خورد...

روزي كنار رودي
زني كليد بختش
در آب
افتاد...
و آن كليد را
يكي از ماهي ها برگرفت و
سوي دوردست ترين دريا ها گريخت...
و يك نفر كه پيشتر از من رسيد
صياد شاه ماهي من شد
و من دوباره دير رسيدم!!!
***
قلاب من گلوي مرا مي درد
و تو به هيأت پريان
در آب هاي دور
تنت را مي شويي...