گل سرخ عاشقی

آهوی چشمان او...
نویسنده : ... - ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٢
 

پای ديوار بلند کاجها
در پناه آفتاب گرم دشت
آهوی چشمان او
در سبزه زار چشم من می گشت .

سبزه زاری بود و رازی داشت .
تا دياری دور ٫چشم انداز بازی داشت .
برگ برگش قصه عشق و نيازی داشت.

تاک خشک تشنه بودم - سر نهاده روی خاک ـ
جان گرفتم زير باران نوازشهای او ....

معبد متروک جانم را
بار دیگر شبچراغ ديدگانی روشنايی داد.
دست پر مهری در آنجا شمع روشن کرد
نوری از روزن فرو تابيد
بوی عود آرزويی نو شکفته در فضا پيچيد
ارغنون های تمنا را نوا برخاست
معبد متروک جانم را شکوه کبريايی داد...

و هنوز
در هوای سبزه زارم بوی اوست
برگ برگ این چمن جادوی اوست .