گل سرخ عاشقی

 
نویسنده : ... - ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ تیر ،۱۳۸۳
 

و كلام چه دلتنگ از پيكر قلم مي تراود...و چه بي پروا بر تن كاغذ مي خرامد...
سوگند به قلم، كه هر چه هست و هرچه مي تراود از براي تو و به ياري اوست...
دلتنگم ،
دلتنگم براي با تو گفتن!دلتنگم براي از تو شنيدن!
تو بگو...تو، خود بگو هرآنچه ناگفتنيست، كه بي قرارم از براي دانستن.تو خود از شميم دلنواز ديار آرزوهامان، از سرزمين باورمان، از هرآنچه يادكردنيست، ياد كن... بيا تا بمانيم، بيا تا باور كنيم، بيا تا باشيم...چقدر بيتابم از براي با تو گفتن...تنها تو بدان، كه لحظه حضورت بي مانندترين بودن هاست؛حضورت، آبي ترين روياهاست...نگاهت، باور آرزوهاست...واي!كه چه شعله اي به جانم ميكشي با عمق نگاهت..چه مي كني با عاشق بي قرارت...
دلخوشم، سرمستم، كه اگر خاكستر هم هستم، وجود ناچيزم با شعله هاي عشق تو تطهير شده...بسوزانم، خاكسترم را بر باد بده، بگذار تا همه عالم را از عشق تو سرمست كنم، بگذار تا بگويم كيستي برايم...بگذار تا بنويسم كه چه هستي اي ماه ماه ماهم...