گل سرخ عاشقی

دريای نگاه
نویسنده : ... - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٢
 




به چشمان پری رويان اين شهر ،
به صد اميد ميبستم نگاهی
مگر يک تن از اين نا آشنايان
مرا بخشد به شهر عشق راهی

به هر چشمی - به اميدی که اين اوست -
نگاه بی قرارم خيره می ماند
يکی هم زين همه ناز آفرينان
اميدم را به چشمانم نمی خواند

غريبی بودم و گم کرده راهی
مرا با خود به هر سويی کشاندند
شنيدم بارها از رهگذاران
که زير لب مرا ديوانه خواندند

ولی من چشم اميدم نمی خفت
که مرغی آشيان گم کرده بودم
ز هر بام و دری سر می کشیدم
به هر بوم و بری پر می گشودم

اميد خسته ام از پای ننشست
نگاه تشنه ام در جست و جو بود
در آن هنگامه ديدار و پرهيز
رسيدم عاقبت آنجا که او بود

« دو تنها و دو سرگردان ٫دو بی کس»
ز خود بيگانه ٫از هستی رميده
از اين بی درد مردم٫ رو نهفته
شرنگ نا اميديها چشيده

دل از بی همزبانی ها شکسته
تن از نا مهربانی ها فسرده
ز حسرت پای در دامن کشيد ه
به خلوت ٫ سر به زير بال برده

« دو تنها و دو سرگردان دو بی کس »
به خلوتگاه جان با هم نشستند
زبان بی زبانی را گشودند
سکوت جاودانی را شکستند

مپرسيد ای سبکباران مپرسيد
که اين ديوانه از خود به در کيست ؟
چه گويم ؟ از که گويم ؟ با که گويم ؟
که اين ديوانه را از خود خبر نيست

به آن لب تشنه می مانم که ناگاه
به دريائی در افتد بی کرانه
لبی از قطره آبی تر نکرده
خورد از موج وحشی تازيانه

مپرسيد ای سبکباران مپرسيد
مرا با عشق او تنها گذاريد
غريق لطف آن دريا نگاهم
مرا تنها به اين دريا سپاريد

(فريدون مشيری)