گل سرخ عاشقی

 
نویسنده : ... - ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 

و شايد عشق تنها بهانه برای اميدوار بودن باشد...
فاصله ها و خواسته ها هيچ می شوند.
و تو بی صدا و فارغ از همه آلام زندگی به نوعی اميد وابسته می شوی ...
اميدی گرم و رويايی که گوييا از ازل به تو داده اند و در پس آنهمه دلتنگی، حتی رويای ِ دور از دسترس ِ وصال هم نشئه برانگيز است.
ناگه مست می شوی، غرق در خواب و بيداری ـ حالتی سبک ـ بی پروا ـ و برق چشمان او و ترنم لبهايش!
از بيدار شدن متنفر می شوی و در خواب ماندن را راکدشدن می دانی!

و نگاه ـ پل ِ پيوند به متافيزيک ـ تو را اسير کرده است!
اين تنها اسارتی است که در نوع بشر نه تنها طرد شده نيست، بلکه خوشايند و زيباست...!

عقل پای به ميان می گزارد و تو را هشدار می دهد.
و دل ــ همان موجود ِ بی تملق ــ به خروش می آيد که مبادا راه ِ رفته را به اشتباه طی کرده باشد.
و نزاع عقل با دل
و نزاع منطق با عشق...
و عجب آنکه دل نيز برای عقل دليل می آورد که تو از پس ِ پرده چه دانی!؟
و عقل بيهودگی ِ رفتن ِ راه را مسخره می کند...
و دل پيوسته به ايت می انديشد که هنوزم هم ـ برای دوست داشتن ــ عشق ــ احساس و اميد زندگی بايد کرد...

و تو فارغ از همه اين کشمکشها، دوست داری بخوابی!
تا شايد در خواب ــ که ديگر نه بعد ِ زمانی وجود دارد و نه بعدِ مکانی ــ او را ببينی.
آری بخواب ــ که گرمای نگاه او در قلب ِ تو نيز اکنون موج می زند...

و عشق ـ واژه سحر آميز تعريف نشدنی ـ تو را به بودن اميدوار می کند...