گل سرخ عاشقی

 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 

مي دانم ٫خوب ميدانم
كه شبي
شبي كه به وسعت تمام اندوه دل من تاريك باشدو تاريك
شبي كه به اندازه تمام تنهايي غمبار من سرد باشد و سرد
شبي كه نه سوسوي چراغي در اين زمين خسته ميتوان يافت
نه آذرخشي و نه حتي بارقه اي از نور در اين آسمان خفته
شبي كه من غمگينتر از هميشه
غمگينتر از هر شب
به آن رفتن مالامال از اندوه
به آن نماندن جانكاه
و حتي به آمدن دوباره ات ميانديشم

شبي كه مثل هر شب
چشمان منتظر من به اين پنجره خاك گرفته خيره مانده
آرام و آهسته
اين در را مي گشايي و من مبهوت و حيرت زده تو را در آستانه اين در مي بينم
كاش مي دانستي چه روزها كه از انديشيدن به اين لحظه خنده بر لبانم نقش بسته
خنده اي شاد و كودكانه كه خيلي زود دوباره از اين لبها پر ميكشد
ان لحظه از اينكه هنوز به انتظارت نشسته ام مات و مبهوت خواهي ماند



سالهاست كه نگريسته ام
اين دل در هواي ثانيه اي گريستن پر ميكشيد.... و من نگريستم
به آن اميد كه روزي در آغوش گرم تو دريا دريا اشك بريزم
روزهاست سخني نگفته ام گله اي نكرده ام
به هيچ كس
حتي دل غمگين خويش
كه هر چه فرياد سراغ داشتم
در پشت درهاي بسته اين لب به زنجير كشيدم
به ان اميد كه روزي
هر چه سخن در اين دل نهفته است در كنار قلبت نجوا كنم

سالهاست كه اين دل افسون شده اين انتظار است
انتظار آمدنت
انتظار گرم دوباره بودنت
شايد ان روز كه ميرفتي
و حتي همين امروز كه هنوز باز نگشته اي در ذهنت خيال بازگشتي نيست
اما من ميدانم
خوب ميدانم
كه شبي خواهي امد
و آن لحظه اين گلو هر چه بغض نهفته دارد به دست چشم تو می سپارد
تا ببارد... و ببارد... و ببارد ...
كه اين قلب هر جا نشاني از دلتنگي مي شناسد اشك شود و ارام ارام بر اين گونه به پايين بغلتد

ميدانم سرانجام خواهي آمد
امشب كه نه
شايد فردا
شبي ديگر
يا شبهاي ديگر

روزهاست
نه... به خيالم سالها
كه با انديشه گرم بودنت اين قلب شكسته را تسكين ميدهم

ميدانم كه حتي خودت نيز نميداني ان شب كي خواهد امد
اما من به همان اشك
به همان شب
به همان پنجره كه جاي انتظار اين چشم بر پيكره اش حك شده است سوگند ميخورم كه خيلي دير نيست
و تا ان روز من پشت همان پنجره به انتظارت مي مانم

ولي اگر روزي
اگر روزي انقدر دير امدي
كه نه سراغي از ان ديده منتظر بود و نه كسي كه به اميد گشودن اين در به انتظار مانده باشد
بدان كه قبل از امدنت غمگينتر از هميشه
و درمانده تر از قبل
به دنيايي ديگر رفته ام
و انجا دوباره در شبي ديگر
پشت پنجره اي ديگر
انتظار امدنت را ميكشم
كه قصه زندگي من قصه همين انتظار تلخ است