گل سرخ عاشقی

 
نویسنده : ... - ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ،۱۳۸۳
 

چه زيبا ديدگانم اشک ميريزد
در اين آيينه صد رنگ
و از مجذور چشمان تو در محراب ابرويت
عجب رنگين کمانهای قشنگی در نگاه من می آميزد
تو مثل نور مشهوری
تو در عينی که نزديک منی دوری !!
تو يک منظومه شمسی پر از اوزان نورانی
تو مثل شعر منثوری
چقدر از حجم اندوه تو می ترسم
چقدر از شط گيسوی خروشانت
و مثل بره ای
از قله کوه تو می ترسم
به قدر دوستت دارم
که در اوج نمازم لانه شاهين شبگرد قنوت توست
خمم از حسرتت اما
لبم مهر سکوت توست
و مثل کودکان تشنه لب در ظهر تابستان
نگاه حسرتم بر شاخه های سرخ توت توست
من از مهر تو کين خوردم
و از زلف تو چين خوردم
و از آن لحظه ای که پا نهادم در ره عشقت
زمين خوردم
چه شيرينم ز شور اشتياق تو
شدم بلبل شدم مثل قناری تاری غربت
شدم يک واژه خونين
شدم يک آه سرگردان
شدم مطرود يک عالم
در ميان جاده های گنگ بی پايان
به وصل بی کسی گوی
رسيدم از فراق تو
چرا بعضی برای عشق دلهاشان نمی لرزد ؟
چرا بعضی نمی دانند که اين دنيا به تار موی يک عاشق نمی ارزد ؟
چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است؟
و در آن ذکر هم ياد خدا خالی است
و گويی ميوه اخلاصشان ((کالی )) است!
چرا شغل شريف و رايج اين عصر رجالی است ؟
چرا در اقتصاد راکد احساس اين مکاره بازاران
صداقت نيز دلالی است ؟
در اين دوران سردی
عهد خاموش شکستنها
در اين دلمرده دور دل بريدنها و بستنها
در اين شهر شقايق کش
که من يک عمر با آواز خونين چکاوک زندگی کردم
نديدم خواب شيرينی به چشم خسته فرهاد
نديدم مرد ميدانی بساط پهلوانی پهن
نديدم بر در غار خدا نعلين يک عارف
نديدم شيشه يک دل که نشکسته است با صد سنگ
نديدم پاکبازی پاک
نديدم عاشقی يک رنگ
بيا قدری به رنج واژه های خود بيانديشيم
به ياد لاله ها باشيم وقتی شعر می گوييم
و ياد کودکی باشيم
که مثل حسرت فرهاد
شيرينی فروشی را تماشا کرد
و مثل دانه از رويای سال قحطی گنجشکها رد شد
بيا وقتی برای عشق هورا می کشد احساس
به روی اجتماع بغض حسرت
گاز اشک آور بياندازيم
بيا با خود بيانديشيم
اگر روزی تمام جاده های عشق را بستند
اگر يکسال چندين فصل برف بی کسی باريد
اگر يخ زذ تمام واژه های مهربانی
اگر يک روز نرگس از کنار چشمه غيبش زد
اگر يک شب شقايق مرد
تکليف ما در اينجا چيست
و
تکليف محبت چيست؟!!!