گل سرخ عاشقی

 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸۳
 


پنجره رو كه باز كردم، باغ پر سبز بود و آرام؛ پر سكوت بود، سكوتي عميق... درست مثل چشمان عاشقي كه بعد از مدتها با قلبي مملو از سخنان ناگفته و ناشنفته به انتظار اولين ديدار دلدار نشسته؛ چشماني كه پنجره اي رو به دل باز كرده...بوته اي از گل سرخ در ميان باغ دلربائي ميكرد.خاطرم هست كه روزي باغبون مهربوني با دست هاي خودش تخم گلها رو در زمين كاشت؛ معلوم نبود كه باغبون از چه چشمه اي به بوته گل آب مي داد كه سرخي گلبرگ هاش دل از هر بيننده اي مي برد...يادم مياد كه باغبون با عشق خاصي به اين بوته مي رسيد، انگار كه باغبون خودش هم عاشق دست پروردش شده بود...سال ها از اين ماجرا مي گذره و بوته گل همچنان سرخ و دلربا در وسط باغ چشمان هر بيننده اي رو به خودش خيره ميكنه..همه آدمها از كنار بوته گل رد مي شن، بي اونكه بدونن راز سرخي اين گلها چيه!كسي چه مي دونه!شايد باغبون عشق خودش رو كه از سرخي شعله هاي درونش مي جوشيده در وسط اين باغ به تجلي رسونده و راز درونش رو كه از پنجره هاي سرخ گلبرگ ها به چشم مي خوره، براي هميشه در قلب اين گلها مسكوت گذاشته...