گل سرخ عاشقی

خدايا اين درد را با که توان گفتن؟
نویسنده : ... - ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٢
 
خدايا درد عشق را با که توان گفتن ؟
وقتی که ميگويی و تو را ريشخند می زنند .

آنگاه که کوه يخ غرور خويش را به آفتاب عشقی نو رسته ذوب کرده
در پای غنچه ای مهربان ٫چون چشمه ای زلال جاری ميسازی .
غنچه ای که وجود گم شده خويش را در آن ميجوئی.
ترنم ساز درون خويش را به مضراب نگاه مهربان او نجوا ميکنی .
شعر تنهائي خويش را به حضور او می سرائي و به نسيم می سپاری.

خدايا اين درد با که توان گفتن ؟

عشق را بايد آهسته در گوش دل نجوا کرد،مبادا بشنوند.
آنان که که عشق را کالای بازار هوس می دانند ،آنان که عشق زلال را تجربه نکرده اند
مرا ميزنند،مرا ميرانند،مرا ميشکنند.
اما غمی نيست
سر خم می سلامت شکند اگر سبوئی

خدايا مگر عشق گناه است ؟
اگر چنين است هرگز از گناه خود توبه نخواهم کرد.
شرمنده از آنيم که در روز مکافات ......اندر خور عفو تو نکرديم گناهی

خدايا اين درد با که توان گفتن ؟

که غنچه نيز عشق مرا نميفهمد!!!
او نيز ريشخند می زند .

هرکس به طريقی دل ما می شکند
بيگانه جدا، دوست جدا می شکند
بيگانه اگر ميشکند باکی نيست
از دوست بپرسيد چرا می شکند؟

گوئي عشق در ميان عاشقان نيز غريب است ؟

خدايا چه سخت است خود را به بردباری فراخواندن

غصه ام می کشد ای دل سخن صبر مگو
وه چرا گوئی از آن کار که نتوانی کرد

خدايا
اگر غنچه ندانست تو می دانی:
با غم ايوب نيست رنج مرا نسبتی
صبرم از او کمتر است ٫دردم از او بيشتر
حال دانستم چرا عاشقان تنهايند؟
و دانستم چرا تو تنهائي؟

تو نيز عاشقی !

پس بيا با هم باشيم، تنهای تنها .

فقط غنچه نورسيده زندگيم را به تو می سپارم