گل سرخ عاشقی

 
نویسنده : ... - ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٤
 

نميدونم چرا انقدر دلم شور ميزنه! درست مثل سير و سركه داره ميجوشه!

يه عالمه نادانسته كه چاره ای هم براش نميشه انديشيد، خصوصاً وقتی پای دل در ميونه!اونوقت كار قلم و كاغذ و عقل و محاسبه و ... زاره!ديگه عقل سر معنی نداره، وقتی كه فرمانروای سرزمين وجود، دل باشه...و وقتی كشمكش عقل و احساس به نفع احساس تمام بشه، ديگه دليلی برای آنچه ميخواهی وجود نداره، حداقل از ديد آدما...اما نميدونم چرا اينبار دلم همش بيقراره، انگار از پايان راهش بو برده...درست مثل كودكی كه فهميده می خوان مادرشو ازش جدا كنن، همش با چشمای نگرانش مادر و اينسو و اونسو دنبال می كنه كه نكنه مادرشو يه وقت ازش بگيرن...طفل دلم خيلی غصه داره، جز دعا هم هيچ چيز ديگه ای ازش بر نمياد...ميترسم چيزی بگم از اين داستان، مبادا كه باد بويی ببره يا قلم چشم چرانی كنه...

تكيه بر تقوا و دانش در طريقت كافريست

راهرو گر صد هنر دارد، توكل بايدش...

 

خدا جون خودت كمكمون كن!


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٤
 

نميدونم چرا سيل اشک امونم نميده

صدای اذان مياد...اشکای منم انگار که مثل سيل بی امانی سرازير ميشن تا لهيب آتش دلم رو خاموش کنن...دلم بد جور بی تابی می کنه...درست مثل بچه ای که از سينه مادرش جداش کردن.....چادر نمازمو سرم کردم که برم دعا کنم برای عشقمون و برای عاقبتش، گريه ام گرفت، واژه ها بی تابی کردن و دلم امانم ازم گرفت ....طاقت نياوردم حرف دلمو برات ننويسم........نميدونی چقدر دوست دارم....چقدر ، چقدرنمی دونی برای داشتن تو تا هميشه چقدر به درگاه خدا گريه کردم شب و روز.....خدايا چه حس تلخی دارم!نمی دونم چرا انقدر دلم گرفته!!!!هيچوقت تا به اين حد احساس عجز نکردم!اينکه اونی که عاشقشی در کنار تو باشه و تو بدونی که اون نمی تونه مال تو باشه!!!!خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا عشقمو به تو ميسپارم، خودت نگهدارش باش!تو رو به خدا مواظبش باش!!!!!مبادا روزگار دل نازکشو به درد بياره!!!!خدايـــــــــــــــــــــــــــــــا به حق علی بهترينها رو براش پيش بيار!خدایـــــــــــــــــــــــــــا........


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٤
 

 

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت:

ناز کم کن که درين باغ بسی چون تو شکفت

گل بخنديد که از راست نرنجيم ولی

هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل

ای بسا در که به نوک مژه ات بايد سفت

تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد

هرکه خاک در ميخانه برخساره نرفت

در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا

زلف سنبل به نسيم سحری می آشفت

گفتم ای مسند جم جام جهان بينت کو

گفت افسوس که آن دولت بيدار نخفت

سخن عشق نه آنست که آيد به زبان

ساقيا می بده و کوتاه کن اين گفت و شنفت

 

راستی!عاشق هاهم بلدن حرف سخت به معشوقشون بزنن؟؟؟

....امشب ماه بالای سر تنهايی منه...چقدر دلم تنگه............

http://www.bouseh.com/sattar.htm


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٤
 

 

راستی! وقتی رفتی صدای شکستن دلمو هيچ شنيدي؟!

راستی! ابرای بارونيه چشمامو، شونه های لرزونمو  ديدی وقت رفتن؟!

آدمايی که ذره ای از درد دل من خبر نداشتن اومدن تلنگر به شيشه زدن...رهگذرا هم....اما تو! فکر می کردم دست هميشه مهربونت طرقه ای به شونه های لرزونم ميزنه...يا حداقل نگاه نگرونت از دور به انتظارمه....فکر می کردم تو اون شرايط سخت تنهام نميذاری با خودم!اونم خود پر دردم با اون دل پرخونم!!!

راستی!مگه عشق چيزی جز اينه؟! که تو بی منطقيهای يه دل ديوونه يه حس ناب و محض دوست داشتن به اون هديه کني، شايد اين تنها چيزيه که اون ازت طلب می کنه! اينتوری نيست؟!

در ره منزل ليلی که خطرهاست در آن

شرط اول قدم آن است، که مجنون باشی!

http://www.bouseh.com/hami.htm


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٤
 

 

نه! ديگر اين رويا نيست

اينکه بخوانم هر شب

پری وار ...

از پنجره ای شکسته می آيی

مثل ماه،

و از نگاهت ستاره می ريزد

نه، رويا نيست!

مثل عشق که از خاک طلوع می کند

تو عطر به پرواز نشسته گندمزاری

و من به انتظار تو قد می کشم فردا را

با واژه ای که آفتاب را

زمزمه می سازد 

در گوش نارسيده اين خاک ...

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٤
 

 

عشق من تولدت مبارک! 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٤
 

 

نگاهش معصوم

پراز تمنا

و چون آهويی اسير صياد

صدايش چون ترنم آواز مجنون

که از حنجره ای بغض آلود

بر دشت غريب عشق طنين انداز است...

و دستانش پر از تب

که در هنگام نوازش ،چون کوره آتش

رگ های سرد وجودم را می سوزاند

قلبش سرای آرزو

دشت سبز خيال

آنجا که چکاوکان شکسته بال

چون من آشيانه می سازند...

دلش چون اقيانوسی ناآرام

پراز تلاطم امواج خروشان عشق

و من مسافری از تبار ليلی

که ديوانه وار بر بلم شکسته خويش نشسته

و در دايره عشق از او کمک می جويم

... امشب شبی است که می شنوم صدای قدمهايش را

عطر دل انگيز تنش را

که می پيچد بر کوچه بن بست شقايق

او می آيد

او که اعجوبه عشق است

و من عجيب عاشق...

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٤
 

 

قبول٫ اينکه  تو هفت آسمان سری از من

ولی نبايد از اينگونه بگذری از من

چه می شود که عليرغم اين همه دشمن

به سينه ات بزنی سنگ ديگری از من

در اين کشاکش قسمت بيا سهيم شويم

عزيزی از تو و اين بی برادری از من

نترس از اينکه کسی سد راهمان بشود

رسوم دلبری از تو دلاوری از من

تصور همه کاری برايم آسان است

به جز تصور اينکه تو بگذری از من


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٤
 

 

توآزادي در برابر خورشيد روز وآزادي در برابر ستارگان شب ،
و آزادي آنگاه که نه خورشيد هست و نه ستاره اي و نه ماهي،
تو آزادي آنک که بر هر آنچه هست چشم ببندي،

اما برده آني که به او عشق ميورزي، از آن رو که دوستش داري

و برده آني که به تو عشق ميورزد، از آن رو که دوستت دارد

جبران خليل جبران


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٤
 

 

اولش گفتم مدارا می کنم، اما...!

دلم برایت تنگ است،

                                می دانی؟! می فهمی؟!

نه، نه!

 

مثل موجی می آیی و ویرانم می کنی....... خراب!

مدام در گوشم زمزمه می کنی:

                                         هستم، هستم، هستم

و چشم باز می کنم و نمی بینمت.

                                        نیستی، نیستی، نیستی!

 

و باز می خوابم شاید به خواب ببینمت، اما...!

 

این چشمان منتظرم را کی پاسخ می دهی؟

وقتی لابلای تمامی خطوط این روزگار تو را جستجو می کنند؛

 روی تک تک صورتکها، انتهای سرد تمام نگاهها

 و اشکهایی که اشتیاقت را با خود به سوی خاک می برند و دستان تنهایم که ناباورانه فریادت می زنند .....که گم شده ای!

                                          و گم شده ای

و هنوز رد چشمانم روی حروف اسم تو جا مانده است.

 

غنچه من !دلم برایت تنگ است.


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٤
 

 

نازنينم!

برای همه خوبيات ازت ممنونم...برای همه کارايی که کردم و باعث ناراحتيت شدم، ازت عذر می خوام....

درسته که برای تقدير تلخ دنيا چاره ای جز ترک هم نداريم، اما بدون که يادت هيچ وقت منو تنها نميزاره....

دردناکه که وقت يکنارمی بايد حقيقت تلخمونو مث جام شوکران سر بکشم، اما ديدنت هميشه برام اميد زنده بودنه!