گل سرخ عاشقی

 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٤
 

يک لحظه ديگر بيشتر از دنيا نمانده است

 که تو را مي بينم،

 و در همين يک لحظه مي خواهم که نگاهت کنم،

 سلامت کنم و عاشقت شوم،

 يک لحظه بيشتر نيست و خدا مي خواهد ...

و

 شايد بايد اين يک لحظه،

 چشمانم نگاهش را به خدا بدهد تا در التماسش،

 خدا يک لحظه ی ديگر به زمان ببخشد

و

اگر اين گونه باشد براي جبران لحظه اي که رفته،

 لحظه ی ديگري از خدا می خواهم

و

 اين گونه است که تا آخر دنياي خدا ،

 چشم در چشمت مي مانم،


اما همين يک لحظه نگاهت مي کنم،

ديگر چيزي جز نگاه تو يادم نمي آيد...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٤
 

 

 

کار ما نيست شناسايی راز گل سرخ

کار ما شايد اين باشد که

 در اغسون گل سرخ شناور باشيم...

 

و شناوری و مفتون شدن در  افسون گل سرخ يعنی دچار...و دچار يعنی...

...وچه لحظه ها که از معجزه اين گل سرخ عاشقی با همه وجود به فکر رفتم

چه لحظه های بی نظيری از خلوص و خلوت عشق و اميد...

چه بسيار حرف برای گفتن و چه الکن زبان سخنگو...

نميدونم اين سکوت برای چيه؟!

شعله ای زير خاکستر

و يا

خاکستری در ساعت شنی زمان که هر آن در جنبش و اهتزازه؟!

هرچه هست شک ندارم که از بلندترين فريادها هم بلندتره برای اون گوش شنوای خودش!

گاه سکوت چقدر پر صدا و نگاه چقدر پرحرفه...

گوش کن

با لب بسته سخن ميگويم...

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست...

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٤
 

 

 

دو سال است که واژه ها را اسباب بازی کودک افکار خود قرار دادم تا معصومانه ، عشق را فریاد زنم !

دو سال است که هرآنچه در ذهن داشتم به قلم و کاغذ سپردم تا صدای سکوت قلبم را به گوش همگان برسانم !

دو سال است که این خانه٬ غمها و شادی هایم را دیده . اشتیاق و دردم را ، یأس و امیدم را ، فریاد و سکوتم را ... !

من خسته نیستم ، که قبراغ تر از همیشه.

امروز می بینم که چگونه امواج خروشان آن دریای متلاطم در ساحل صدق و صفا آرمیده اند .

 و این آرامش٬ وجودم را مملو از انرژی می سازد .

من پشیمان نیستم ٬که از هر روز مشتاق ترم . اشتیاق این دل دردمند را با به تماشا نشستن تو پاسخ می گویم . امروز اگر فریاد نمی زنم نه از آنجاست که آتش این دل خاموش گشته ، که از هر روز شعله ور تر است...!

غنچه من ! عشق ، زندگی بخش جانهاست !

عشق مرده را زنده  ،  تشنه را سیراب ٬ کور را بینا ،  خفته را بیدار ،  خاموش را خروش، رود را دریا ، ....،و انسان را عاشق می سازد !

مرا دریاب ! مرا ببین ! بگذار این دل مشتاق لحظه ای را در قاب چشمانت به آرامش بگذراند ! بگذار موسیقی دلنشین مهر ٬فضای بینمان را آکنده سازد !

این روزها روزهای سرنوشت است . و این ماییم که مقّدر می سازیم آینده مان را . بیا تا نسیم محبت را به خانه دلهامان فراخوانیم . بیا تا امروز را توشه فردا سازیم ...!

حال که دست تقدير٬ از ما ٬ دو خط موازی بر  صحيفه عشق نگاشته است ٬بيا تا نزديک تر از هميشه و  در کنار يکديگر  بينهايت عشق را در نورديم.

امشب عاشقانه ای دیگر را بر صفحات سپید دفترچه قلبم نوشتم و هزار بار در سکوت و تنهایی خودم "دوستت دارم" را فریاد کردم . فریادی که از سینه برخاست و در گلو ماند !

بیا و این گره سرد را از گلویم باز کن ...!


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٤
 

دست مرا بگیر که باغ نگاه تو

چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود

من جاودانی ام ، که پرستوی بوسه ات

بر روی من دری ز بهشت خدا گشود !

اما چه می کنی

دل را که در بهشت خدا هم غریب بود ... ؟

(فريدون مشيری)