گل سرخ عاشقی

 
نویسنده : ... - ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸۳
 

 


گفتم آهن دلي كنم چندي
ندهم دل به هيچ دلبندي

وآن كه را ديده در دهان تو رفت
هرگزش گوش نشنود پندي

خاصه ما را كه در ازل بودست
با تو آميزشي و پيوندي

به دلت كز دلت به در نكنم
سخت تر زين مخواه سوگندي

يك دم آخر حجاب يكسو نه
تا برآسايد آرزومندي

همچنان پير نيست مادر دهر
كه بياورد چون تو فرزندي

كاشكي خاك بودمي در راه
تا مگر سايه بر من افكندي...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸۳
 

وقتي تو رگ هاي تو نبض ترانه مي زنه
دل من مال توئه، نگاه تو مال منه.....


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸۳
 

 

 

ظهر تابستان بود ؛
باغ تنهايي من غرقه ی خواب
که صدايي آمد
باغ تنهاييم از خواب پريد.

چه کسي بود که از آن سر ديوار بلند
به شکوفايي اين باغ نظر مي افکند ؟

چه کسي بود به من گفت :سلام ؟
چه کسی کفتر تنهايي من را پر داد ؟
چه کسي خلوت تنهايي من را پر کرد ؟

چه کسی بود که از آن سوی ديوار بلند
با سلامش سخن از عشق و محبت سر داد ؟

رهگذر بود که مي گفت سلام
رهگذر بود سر آن ديوار
رهگذر بود که از خنده ی او
باغ تنهايی من شد بيدار

باغ تنهايی من ؛ بعد از اين
به اميد گذر رهگذری ميخوابد
که بيايد سر ظهر
سر ديوار بلند
به شکوفايی اين باغ نظر اندازد ...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸۳
 

 

بيستون را عشق كند و شهرتش فرهاد برد

جور گل بلبل كشيد و بوی گل را باد برد


 
 
اشكِ من...
نویسنده : ... - ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ،۱۳۸۳
 

 

اشك من خودتو نگه دار

نيا پايين

منو رسوا می كني...

آخه غم تو ميون جمعی چرا تنها

منو پيدا می كني... 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ،۱۳۸۳
 

 


 

بگذار سر به سينهء من
تا كه بشنوي
آهنگِ اشتياقِ دلي دردمند را...
شايد كه بيش از اين نپسندي به كار عشق
آزار اين رميدهء سردركمند را....
بگذار سر به سينهء من تا بگويمت
اندوه چيست......عشق كدام است...غم كجاست...
بگذار تا بگويمت
اين مرغ خسته جان
عمريست در هواي تو از آشيان جداست...
بگذار تاببوسمت اي نوش غمگسار
بگذار تا بنوشمت اي چشمة شراب
بيمار خنده هاي توأم
بيشتر بخند...بيشتر بخند...
خورشيد آرزوي مني
گرمتر بتاب...گرمتر بتاب......



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ،۱۳۸۳
 


كي اشكاتو پاك مي كنه شبا كه غصه داري...
دست رو موهات كي مي كشه، وقتي منو نداري...
شونه كي مرهم هق هقت مي شه دوباره
از كي بهونه مي گيري، شباي بي ستاره؟
برگ ريزوناي پائيز كي چشم به رات نشسته
از جلو پات بر مي داره
برگاي زرد و خسته
كي منتظر مي مونه، حتي شباي يلدا
تا خنده رو لبانت بياد شب برسه به فردا.......



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ،۱۳۸۳
 


امشب به يادت پرسه خواهم زد غريبانه
در كوچه هاي ذهنم ـ اكنون بي تو ويرانه
پشت كدامين در كسي جز تو تواند بود؟
اي تو طنين هر صدا و روح هر خانه!
اينك صعودم تا به اوج عشق ورزيدن
با هر صعود جاودان پيوند پيمانه
امشب به يادت مست مستم، تا بتركانم
بغض تمام روزهاي هوشيارانه
بين تو و من اينهمه ديوار و من با تو
كز جان گره خورده است اين پيوند جانانه!
چون نبض من در هستيم پيچيده مي آيي
گيرم كه از تو بگذرم سنگين و بيگانه
***
گفتم به افسوني ترا آرام خواهم كرد
عصياني من!اي دل!اي بيتاب ديوانه!
امشب ولي مي بينمت، ديگر نمي گيرد
تخدير هيچ افيون و خواب هيچ افسانه....






 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ آبان ،۱۳۸۳
 



فردا چقدر دور است!
انگار اين مسافر
بايد يك دورة تمام تاريخي را طي كند
با قطب يخ ببندد
و روي كوهة جرياني دريايي
تا آب هاي گرم براند
و يك شكاف تازة غول آسا را
از استواي خاك بيانبارد
تا تنگة ميان دو دل
تا ترعة ميان دو دريا
فردا چقدر دور است......



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آبان ،۱۳۸۳
 

حكمم از زمين رها شدن نبود
سرنوشت من خدا شدن نبود
از هزار چوب خيزران يكي
در قوارة عصا شدن نبود
وز چهل درِ طلسم قصه ام
هيچ يك براي وا شدن نبود
گيرم استخوان به نيش هم كشيد
سگ به جوهر هما شدن نبود
تو در آينه‹شما› شدي ولي
با منت توان ‹ما› شدن نبود
آري آشنا شدن هم از نخست
جز به خاطر جدا شدن نبود...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ آبان ،۱۳۸۳
 



خيال خام پلنگ من به سوي ماه جهيدن بود
....و ماه را ز بلندايش به روي خاك كشيدن بود
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالي زد
كه عشق ـ ماه بلند من ـ وراي رسيدن بود
***
گل شكفته!خداحافظ، اگرچه لحظه ديدارت
شروع وسوسه اي در من به نام ديدن و چيدن بود
من و تو آن دو خط‎يم ،آري!موازيانِ به ناچاري
كه هردو باورمان ز آغاز به يكدگر نرسيدن بود..
شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به كام من
فريبكارِ دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود
***
چه سرنوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشم
تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود...