گل سرخ عاشقی

 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸۳
 


ساعت12 ، باغ تنهايي....قرارمون يادت نره!دير نكني! منتظرم...




 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸۳
 

يه باغ پر ترانه
يه بوسه دوباره
دلم هواتو كرده
تو فصل عاشقانه

اما.....



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸۳
 

 

مرا درديست اندر جان، كه گر گويم زبان سوزد

و گر پنهان كنم، ترسم كه مغز استخوان سوزد...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸۳
 

 

امروز صبح كه از خواب پاشدم، يادم افتاد كه ...بازم نيستی وتمام شب رو با خيالت  گذرونده بودم!

 دلم خيلی هواتو كرده... هر بار كه به بهانه ای ازم دور ميشی ميفهمم كه چقدر دوستت دارم و چقدر حضورت سرمای غصه ها و سختيا رو از دلم ميبره...

باز ميخوام برات بخونم:

خوب من، خوب من بی تو دلم ميگيره

اين پرنده بی تو، تو اين قفس ميميره

وقتی كه نيستی بهار غمگين تر از پائيزه

باغچمون گل ميده اما پر پر ميشه ميميره...

اين پرنده بی تو ديگه آوازم نميتونه بخونه، چون صداشو كم مياره...

خلاصه، جونم برات بگه كه:

عزيزترينم!

بی تو  دنيا به هيچی نميارزه،حتی به بودن!

 

يه روز تو پائيز كه غمت سر به سر دل ميزاره

.... همون كه بيشتر از جونش دوست داره


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸۳
 

 

پائيز بهار عاشقان است...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ مهر ،۱۳۸۳
 


براي ديدن تو ثانيه ها رو ميشمرم
براي ديدن تو من از يه دنيا دل ميبرم
براي ديدن تو هزار بار ميميرم
براي ديدن تو...دوباره من جون ميگيرم...



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۳
 

 

جانان من سفر كرد

با او برفت جانم......


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸۳
 

يا لطيف
امروز عجيب دلم غم داره!خوب ميدونم چرا؛ بي شك تورو، آروم جونشو كم داره!پر دلشورم گلم...انگار به جونم آتيش ميزنن؛ اونم نه يك بار، نه صد بار، كه هر لحظه و هر آن...حس داشتنت تا هميشه، مجنونم مي كنه، بي خويشم مي كنه...با بودنت با داشتنت انگار محال، محال ميشه!اما درست همون لحظه كه مي خوام با همه وجود مال من باشي، گرزي گران بر سرم مي كوبن و بهم خاطر نشون مي كنن كه ما دوتا خط موازي ايم!همه واقعيتا توي يك لحظه امونم و ميگره و سراسر وجودمو غرق ماتم مي كنه!داد مي زنم، فرياد مي زنم، كه خدايا!مهربانا!آخه چرا!!!!!!!!!!!! چرا اينجوري!چرا دو تا خط موازيه عاشق آفريدي؟؟؟ تا به كي، تا كجا، كي مي تونه اين قانون و رد بكنه!قانون تلخ زمينو زمينيا رو!!!مي خوام فراموشت كنم، نميتونم...ترك آغوشت كنم....نميتونم...مي خوام برم، گم بشم، خاكستر بشم...اما تا روزي كه عطر نفست تو فضاي زندگيم مي پيچه وبهم هستي ميده محاله نابود بشم...هرجا هم كه برم به بوي سر زلفت با همه وجود بر مي گردم...اين حرفا رو من نبودم كه نوشتم!دلم برات نوشتشون!اونكه خودش تورو پيدا كرد، و حالام خودشه كه پيشت مونده و هيچ جا نميره!نميدونم چيكار بايد بكنم...حتي ديگه نميدونم بايد از خدا چه جوري بخوام كه تو مال من بشي..زندگي در راهه، در انتظاره..اما نه!زندگي همينه، همين حالا كه دلامون واسه هم تنگ شده، همين حالا كه دست نوازشگر تو هرچي غمه پاك ميكنه...
نميدونم، نميدونم كه حق دارم اينقدر دوستت داشته باشم!؟تورو خدا يه چيزي بگو!!!!نگو تو ام مثل مني!نگو توام جوابي براي اينها نداري...
صداي اذان مياد...ميرم از خودش بپرسم...ميرم از خودش بخوام...اوني كه دليل مبتلائي مارو خوب ميدونه.......


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸۳
 

 

ياور هميشه مؤمن تو برو سفر سلامت

غم من نخور كه دوريت، برای من شده عادت

ناجی عاطفه  من شعرم از تو جون گرفته

رگ خشك بودن من از تن تو خون گرفته

اگه باشی يا نباشی

برای من تكيه گاهی

برای من كه غريبم، تو رفيقی جون پناهی

 

سفرت به سلامت عزيزم...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸۳
 


شمع كه امشب به دل ما خواسته گشتن
دامن وصل تو نتوان به رقيبان تو هشتن
نتوان از تو براي دل همسايه گذشتن
شمع را بايد ازين خانه برون بردن و كشتن
تا كه همسايه نداند كه تو در خانه مائي...



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸۳
 

 

ايكاش می دونستی دلم گرفته وتنگه برات

ديوونه وار دوست داره، هرلحظه ميميره برات...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸۳
 



زندگاني سيبي ست
گاز بايد زد با پوست...



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸۳
 



مهتاب خانوم بدجوري دلتنگ توام
تو رو خدا امشب ديگه هر جوري هست
دور از چشم ابر سياه از پله ستاره ها
يواشكي پايين بيا آروم و بي سر و صدا
بشين تو مهتابي ما بشين تو مهتابي ما
كنار حوض توي حياط چه سفره اي چيدم برات
نون تنوري و پنير شراب و شاخه نبات
سه تار و تنبور كوك كوك رقص گل و بوسه باد
ساز و پنجه عشق٫ ...دلت چه آوازي مي خواد؟
مهتاب خانوم بدجوري دلتنگ توام
تو رو خدا امشب ديگه هر جوري هست
براي ديدنم بيا

رو فرش ابريشمي نرم و سفيد رازقي
مهتاب خانوم امشب منو ببر به خواب عاشقي
از كوچه حرف و جدل بريم تو پيچ پيچ غزل
بچينيم از شاخه دل ترانه قند و عسل
مهتاب خانوم بدجوري دلتنگ توام
تو رو خدا امشب ديگه هر جوري هست
براي ديدنم بيا

مهتاب خانوم تازه دلم شور مي زنه
اگه بازم ابر سياه گرفته دست و پاي تو
بگو كه دوستش نداري بگو دلت مال منه
بزار بره هر چي مي خواد گريه كنه زار بزنه
مهتاب خانوم بدجوري دلتنگ توام
تو رو خدا امشب ديگه هر جوري هست
براي ديدنم بيا



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸۳
 

گر چه مستيم و خرابيم چو شبهاي دگر
با زكن ساقي مجلس سرميناي دگر
امشبي را كه در آنيم غنيمت شمريم
شايد اي جان نرسيديم به فرداي دگر
مست مستم مشكن قدر خود اي پنجه غم
من به ميخانه‌ام امشب تو برو جاي دگر
چه به ميخانه چه محراب حرامم باشد
گر به‌جز عشق توام هست تمناي دگر
تا روم از پي يار دگري مي بايد
جز دل من دلي وجز تو دلاراي دگر
نشينده است گلي بوي تو اي غنچه ناز
بوده ام ورنه بسي همدم گلهاي دگر
تو سيه چشم چو آئي به تماشاي چمن
نگذاري به‌كسي چشم تماشاي دگر
باده پيش آر كه رفتند از اين مكتب راز
اوستادان و فزودند معماي دگر
اين قفس را نبود روزني اي مرغ پريش
آرزو ساخته بستان طرب زاي دگر
گر بهشتي است رخ تست نگارا كه در آن
مي توان كرد به هر لحظه تماشاي دگر
از تو زيبا صنم اينقدر جفا زيبا نيست
گيرم اين دل نتوان داد به‌زيباي دگر
می‌ فروشان همه دانند عمادا كه بود
عاشقان را حرم و ديرو كليساي دگر


 
 
مناجات
نویسنده : ... - ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ مهر ،۱۳۸۳
 

 


چه كم گردد خدايا از خدائيت - چه نقصان آيد اندر پادشاهيت؟
كه گر بيچاره اي كامي بيابد - دل افگاري دلارامي بيابد
خداوندا اگر چه دورم از يار - ازو نبريده ام اوميد يكبار
وگرچهروزگارم زو جداكرد - فراقش جامه صبرم قبا كرد
قضا دستم ز وصلش كرد كوتاه - قدر ببريد ناكامم ز دلخواه
ز من دور اوفتاد آن جان شيرين - فراق آمد نصيبم زان نگارين
زمانه خاطر ناشاد خواهد - وصالش دست مشكل داد خواهد
و گرچه آن همه خوش زندگاني - ز وصل دلفروز آن كامراني
به تأثير، اختران بر باد دادند - زما هريك به اقليمي فتادند
به ناكامي شديم از يكدگر دور - به عشق اندرجهان گشتيم مشهور
اميد از وصل جانان برنگيرم - مگر كز غصه هجران بميرم
به فضلت همچنان اوميدوارم - كه اوميدم تهي اندر كنارم
بدان خورشيد خوبانم رساني - گلم در باغ شادي بشكفاني
الها!پادشاها!بي نيازا! - خداوندا! كريما! كارسازا!
به صدق سينه پاكان راهت - به شوق عاشقان بارگاهت
به شب ناليدن پا در كمندان - به آه سوزناك دردمندان
به حق صبر بي پايان ايوب - به آب چشم خون افشان يعقوب
به حق ره نوردان طريقت - به حق نيكمردان حقيقت
كه بر جان من مسكين ببخشاي - در رحمت برين بيچاره بگشاي
بده كام دل شوريده من - رسان با من بت بگزيده من
مرا زين بيشتر در هجر مپسند - به فضل خود برآور پايم از بند
بر احوال تباهم رحمت آور - به آه صبحگاهم رحمت آور
كرم كن بر من بيچاره گشته - چنين گرد جهان آواره گشته
ازين پس درد بر دردم ميفزا - به سوي وصل يارم راه بنما
خداوندا!به حق پاكبازان - به سوز سينه صاحب نيازان
كه هرجا هست چون من مبتلائي - گرفتار كمند دلربائي
دل افگاري، اسيري، عشقبازي - به كوي عاشقي گردن فرازي
ز عقل و عافيت بيگانه گشته - به سوداي بتي ديوانه گشته
بروزي كن جمال دلفروزش - به تاب آتش هجران مسوزش
بده مقصود جان مستمندان - بكن داروي ريش دردمندان
چو من كس را مكن در عشق بيمار - به حق احمد معصوم مختار


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ،۱۳۸۳
 

به تقدس نگاهت كه تمامي اميده
دل من مثل قناري تو نگاه تو پريده
تو برام دليل عشقي
يه بهانه واسه بودن
واژه هارو كم ميارم ...
واسه از غمت سروردن
توی سرماي تباهي تو برام يه جون پناهی
سر بزن به خونه من تو شباي چشم براهي
نمي دونم چي بگم من واسه عرض ارادت
مي دونم که تكيه گاهي واسه اين شكسته قامت...
وقتي دل به تو سپردم با همه غريبه گشتم
تويي صياد دل من ،من همون آهوي دشتم
تو هموني كه يه عمري دل من در به درت بود
اين كبوتر اسيرت بی تو يک لحظه نياسود
بيا از قفس رها كن اين پرنده اسيرو
راه بده تو باغ چشمات اين پرنده اسيرو....


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ،۱۳۸۳
 

 

نمي دانم  چرا رفتي
نمي دانم چرا؟ شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا؛ تا كي؛  براي چه؛

ولي رفتي!

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و  بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

و  بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و  گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه برمي داشت
تمام  بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و  بعد از رفتن تو آسمان؛ چشمهايم خيس باران بود

و  بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو؛ هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد
هنوز  آشفته چشمان زيباي توام

برگرد


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ،۱۳۸۳
 

دو خط موازی


دو خط موازي زاييده شدند . پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد . آن وقت دو خط موازي  چشمشان به هم  افتاد و در همان يك نگاه  قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند . خط اولي نگاهي پر معنا به خط دومي كرد و گفت: ما مي توانيم  زندگي خوبي داشته باشيم ... خط دومي از  هيجان لرزيد . خط اولي ..... و  خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .... من روزها كار مي كنم. مي توانم خط  كنار يك جاده ي متروك شوم... يا خط كنار يك نردبان. خط دومي گفت: من هم مي توانم خط  كنار يك  گلدان  چهار گوش  گل سرخ شوم .  يا خط كنار يك نيمكت  خالي در يك  پارك  كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي...! ‌در همين  لحظه  معلم فرياد زد :
دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند. 
و بچه ها تكرار كردند.....

 


 
 
يه بهانه براي از تو گفتن!
نویسنده : ... - ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ،۱۳۸۳
 


يا لطيف

يه بهانه براي از تو نوشتن، نازنينم!

ميدوني!وقتي مطمئني كه كسي به عنوان نيمه گمشدت وجود نداره، با نبودش يه جوري كنار مياي؛ اما وقتي با چشم سر ، نه!با چشم دل ميبيني و حس ميكني كه هست اون كه بايد باشه، با همه وجودت ميدوني كه يه جايي نه چندان دور عطر نفسهاش فضا رو پر از عشق ميكنه!اونوقته كه دوريش و نبودش تو اون لحظه هاي ِ«بايدِ بودن!»، خيلي سخت ميشه!
اونوقته كه به آروم جونت ميگي:

بايد بودن تو، باش!
محاله،
پنجره گِل ميشه بي تو!
...
امشب ماه خيلي خوشگله، اما عمراً اگه به پاي ماه من برسه!
ميون ماه من تا ماه گردون
تفاوت از زمين تا آسمونه!
...
امشب همه وجودم تورو كم داره...
اما دلخوشم با خاطرات تو...

دل عاشق به پيغامي بسازد،
مرا كيفيت چشم تو كافيست،
رياضت كش به بادامي بسازد...

يار مهربونم، هرجا كه هستي بدون كه لحظه اي از يادت غافل نميشم...

اي زندگيِ تن و توانم همه تو،
جاني و دلي، اي دل و جانم همه تو...
تو هستي ِ من شدي از آني همه من،
من نيست شدم در تو، از آنم همه تو...

يك شب ديگه، زير نور مهتاب...بي تو، اما با تو!
يا علي!




 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۳
 

خيال سبز تماشايت به ذهن اينه ها جاريست،
و چشم ايينه ها انگار بدون چشم تو زنگاريست،
شب من و شب گيسويت قصيده ای است چه طولانی،
حکايتی ز پريشانی هميشه مهم و تکراريست،
ميان رخوت دستانم حضور مبهم پائيز است،
و روح سرد خزان انگار هنوز در تن من جاريست،
من و تلاطم تو خالی تو و زلا لی و سر شاری،
بيا و جام مرا پر کن کنون که لحظه سرشاريست،
چراغ روشن شب پژمرد ستاره ها همه خوابيدند،
بياد تو دل ما اما هنوز در تب بيداريست،
در اين تلاطم دلتنگی بيا و از سر يکرنگی،
دلی بده به غزلهايم اگرچه از سر تنهاييست...


 
 
نميدونم چرا مي خوان تورو از من بگيرن؟
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۳
 


دشمن اگه هزار هزار
فشنگاشون قطار قطار

با يگ نگاه ميدزدمت من

حلقه به دورت بزنن
صد تا یا سيصد تا سوار

با يگ نگاه ميدزدمت من

اگه بجای بارون بباره آسمون سنگ
نمیذارم بگیرن تورو از من به هررنگ

آره عاشق میگیره جونشو میون دستش
نمیترسه سر راش هرکی باشه هرچی هستش

آخه عشق و محبت کی گفته که گناهه
تموم حرف عاشق میون یک نگاهه

نمیدونم چرا میخوان تو رو از من بگیرن ؟
اگه مردن خوبه چه بهتره اونا بمیرن!



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ مهر ،۱۳۸۳
 


دوست دارم يه دست از آسمون بياد ما دو تا رو
ببره از اينجا و اونور ابرا بذاره
من مي خوام تا آخر دنيا تماشات بكنم
اگه زندگي برام چشم تماشا بذاره
بي تو دنيا نمي ارزه
تو با من باش و بذار ...
همه دنيا منو هميشه تنها بذاره...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ،۱۳۸۳
 

 

من بايد چيكار كنم تا تو به باور برسي؟

دردمو به كی بگم، ای كه برام همنفسي...

نتونستم كه بفهمم واسه چی دلواپسي!

تو خيال نكن كه جای تورو ميگيره كسي.......