گل سرخ عاشقی

 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸۳
 

 

زندگی شهد گل است،

زنبور زمان می خوردش،

آنچه می ماند،

عسل خاطره هاست...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸۳
 


ياور هميشه مؤمن...ياور هميشه مؤمن!
تو برو سفر سلامت؛ غم من نخور، كه دوريت براي من شده عادت...
ناجي عاطفه من!
شعرم از تو جون گرفته....
رگ خشك بودن من،‌ از تن تو خون گرفته...
اگه باشي، يا نباشي...
براي من تكيه گاهي...
براي من كه اسيرم... من كه اسيرم
تو رفيقي، جون پناهي.......

سفرت بي خطر يار مهربونم؛ زود بيا، اما بدون تا وقت اومدنت چشم انتظارت مي مونم....

يا علي آروم جونم




 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸۳
 

 

 
ظهر تابستان بود ؛
باغ تنهايي من غرقه ی خواب
که صدايي آمد
باغ تنهاييم از خواب پريد...

چه کسي بود که از آن سر ديوار بلند
به شکوفايي اين باغ نظر مي افکند ؟


چه کسي بود به من گفت :سلام ؟
چه کسی کفتر تنهايي من را پر داد ؟
چه کسي خلوت تنهايي من را پر کرد ؟

چه کسی بود که از آن سوی ديوار بلند
با سلامش سخن از عشق و محبت سر داد ؟



رهگذر بود که مي گفت سلام
رهگذر بود سر آن ديوار
رهگذر بود که از خنده ی او
باغ تنهايی من شد بيدار



باغ تنهايی من ؛ بعد از اين
به اميد گذر رهگذری ميخوابد
که بيايد سر ظهر
سر ديوار بلند
به شکوفايی اين باغ نظر اندازد ...

 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸۳
 


ديگران مي گويند من كمي كم دارم!
تو بگو! راست بگو!
تو كه قدر همه عالم خوبي
تو كه از جنس شقايق و بلور و نوري...
تو بگو كه با دل من خيلي وقته جوري
***
...چقدر حرف براي گفتن دارم من.......

خواستم از گندمياي سر زلف تو بگم...
اما تو گفتي« نه!»
خواستم از برق دو چشمون سياه تو بگم
اما باز گفتي«نه!»
***
ديگه طاقت شنيدن صدامو نداري، خوب مي دونم...
ديگه طاقت خريدن نگامو نداري، خوب مي دونم...
نگو «نه!»
***
خوب مي دونم جنس تو ....كيمياست...
خوب مي دونم كه وجودت ....پر بهاست...
حتي اينم خوب مي دونم كه دلت با دل ماست
اما اينو كم مي خونم از دل و برق نگاهت ....راسته راست...



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸۳
 


شبت خوش آروم جونم...خواباي خوش ببيني...الهي اي بهينم، غم هيچ كس نبيني...شبت خوش يار مهربونم،الهي جز خوشي رنگي به اين دنيا نبيني...بهم گفتي برم، يارم !به چشمم...ميرم، باشه!به اين اميد، كه تو غم از دو چشمونت بچيني....!بهم گفتي بدون من، تو هيچي...بهم گفتي بدون من تو پوچي.......عزيزم! غم به چشمونت نبينم.........صبورم!داغ قلب تو به جونم...يه روز وقتي همه خواستن تورو از من بگيرن، سينه سپر كردم...تا تو امان بگيري....حالا چي؟باغبونم!...كه تو، خودت مي خواي گل باغ جوونيمو بچيني؟؟؟!!!

ميرم، تنهاي تنها
ميرم رسواي رسوا...
ميرم تنها براي اينكه تو آروم بگيري...

ميرم دستام به سوي آسمونن
سرشك اشك در سرخ چشونن....




 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ تیر ،۱۳۸۳
 


رهگذر ديار سرمستان بودم ،عشق را در يک روز گرم تابستان با تو زمزمه كردم...با خداي خود عهد كردم كه تا زنده ام از براي غصه هايت غمين و از براي شاديهايت سرمست باشم...پري باشم براي پروازت، كوهي براي تكيه گاهت و سنگ صبوري از براي تحمل سر نهانت...از خدا خواستم تا صبر به من عطا كند كه از برايت بمانم ، از برايت عشق بورزم و از برايت عاشق باشم...



يا علي اي عشق پاكم


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ،۱۳۸۳
 

 

سالهای سياه و تاريك، از پس ناز نگاهت بشكست

روز از چشم تو آغاز شده

ای كه از توست، هر آن چيز كه هست...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ تیر ،۱۳۸۳
 

و كلام چه دلتنگ از پيكر قلم مي تراود...و چه بي پروا بر تن كاغذ مي خرامد...
سوگند به قلم، كه هر چه هست و هرچه مي تراود از براي تو و به ياري اوست...
دلتنگم ،
دلتنگم براي با تو گفتن!دلتنگم براي از تو شنيدن!
تو بگو...تو، خود بگو هرآنچه ناگفتنيست، كه بي قرارم از براي دانستن.تو خود از شميم دلنواز ديار آرزوهامان، از سرزمين باورمان، از هرآنچه يادكردنيست، ياد كن... بيا تا بمانيم، بيا تا باور كنيم، بيا تا باشيم...چقدر بيتابم از براي با تو گفتن...تنها تو بدان، كه لحظه حضورت بي مانندترين بودن هاست؛حضورت، آبي ترين روياهاست...نگاهت، باور آرزوهاست...واي!كه چه شعله اي به جانم ميكشي با عمق نگاهت..چه مي كني با عاشق بي قرارت...
دلخوشم، سرمستم، كه اگر خاكستر هم هستم، وجود ناچيزم با شعله هاي عشق تو تطهير شده...بسوزانم، خاكسترم را بر باد بده، بگذار تا همه عالم را از عشق تو سرمست كنم، بگذار تا بگويم كيستي برايم...بگذار تا بنويسم كه چه هستي اي ماه ماه ماهم...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ تیر ،۱۳۸۳
 

 

 

سيمای تو را به قاب دل دارم ياد

ای جان و دلم فدای آن سيما باد

 

رفتی تو ز ديده و به دل بنشستی

از خون دلم، ديده تو را دارد ياد...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ،۱۳۸۳
 

 

يا زيبا

سلام بر خدای سپيدی و بزرگ باران ساز....

سلام بر نقطه پاك آغازو لحظات سرسبز و دلنواز

سلام بر روشنائی و نور

سلام بر عشق من ، سنگ صبور!

و كلمه چه ناچيز و ناتوان است آنگاه كه می خواهم از تو بنويسم...

و چه دلتنگ امروز قلم در دست گرفتم تا برای تو بنويسم

تو،

تويی كه معنا و مقصود كلام و نوشتار مني...

چه ندای غريبی در درونم نجوا ميكند...

زمزمه كنان نام تو را بر زبان می آورم

چه آرامش عميقی

چه حس  قريبي...

به احترامت سكوت می كنم ،

 خوب من، ...