گل سرخ عاشقی

 
نویسنده : ... - ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 

خسته ام،
خسته، از تكرار هميشه
خسته از تكرار تنهائي
خسته از كشاكش ايام
آري اين نيز جزئي از بودن است!
جزئي از بار امانتي كه آسمان هم ياراي تحملش را نداشت!
شانه هايم سنگين است زير بار اين همه ...
كو آشنائي، كه رساند پيام ما را به دلدارمان؟؟؟
شايد او نيز در گوشه اي، كنجي زير بار امانتي ديگر، مي نالد!!!...
شايد او نيز....


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 


وقتي نيستي، گل هستي خشك و بي رنگ مي شه
نمي دوني چقدر دلم برات تنگ مي شه...
هستي! اما دوري از من
از مني كه بي تو هيچم
نمي دوني،‌نمي دوني تو قفس به خود مي پيچم...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 

عقربه هاي ساعت سرخ عاشقي ما كه به پاسي از شب مي رسه، با ضربه هايي كه از جنس بي تابي و بي قراري دلامونه، دنگ دنگ به صدا در مياد...دو تا آدم، كه تپش هاي بي تاب دلشون براي هم در يك آن به صدا در مياد، مي شه مثل من و يار مهربونم! حتي با اينكه كنار هم نيستيم اما نبض بودنمون با هم به صدا در مياد، تو تك تك لحظه ها.....
گاهي با خودم فكر مي كنم سر نديدن ها در بهتر ديدن هاست،نه در عادت به نديدن ها!
« دوري راه به نزديكي دل چاره شود!»
شايد اين هم بهانه اي براي دلداري دل باشه و بس!اما وقتي دلت رو به دست اوني مي دي كه خودش بزرگترين و لايق ترين امانت داره، خودش در حس تك تك لحظه هاي دور از يار، چونان اميد و صبري قرار مي ده ، كه سرشار از زلال چشمه عشقه...هر چند سيراب ميشي اما دچار!
دچار حسي كه هيچگاه ذره اي از تشنگيش كاسته نمي شه!
باز هم از سرخي برايت مي نويسم خوب من!
باز هم با مركب پر رنگ احساسم بر پيكره سخت سنگها مي تراشم، تا ذره ذره آب شوند...مي نويسم كه:
تا آخرين لحظه كه در خشكه رگان سرشار از سرخه خون عشقم اميد به بودن هست، تو هستي، تو مي ماني، تو مي تپي
و تو ....
آري تو!
روح بودن ميدمي!
عاشقانه دوستت دارم، اي تنها دليل بودنم...


امضا،
اوني كه بيشتر از جونش دوست داره....


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 




خلوتگه عشق آنجاست که تو را حضوری ست و گوشه چشمی و نظر بازی يی سخت مستانه!



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 



هماي اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذري بر مقام ما افتد

شبي كه ماه مراد از افق طلوع كند
بود كه پرتو نوري به بام ما افتد؟!...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 



تويي نازنينم
صميمي ترينم
الهي بميرم
غم تو نبينم...



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 

به تو محتاجم اي يار موافق
به تو محتاجم اي همراه عاشق......



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 

 



اونروزي كه گفتي تا ابد پيشم مي موني
بغض من امون نداد بهت بگم كه:
اي عزيز دل!
تا ابد كنار تو، من مي مونم
عاشق ناز نگاهت،
عاشق بوي نفسهات،
عاشق شهد رو لبهات مي مونم...
اونروزي كه گفتي تا ابد پيشم ميموني
بغض من امون نداد بهت بگم كه:
ر.ام.ي.ن !
تا ابد
برات
يه
س.ا.ر.ا مي مونم...




 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 


با تو چه زندگيايي كه تو روياهام نداشتم
تك و تنها بودم اما تورو تنها نميذاشتم
چه سفرها با تو كردم
چه سفرها تورو بردم
دم مرگ رسيدم
اما
به هواي تو نمردم...



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 

 

نمی دونم چرا بعضی وقتا دلم خيلی می گيره! درست مثل غروبای جمعه!تو اينجايی درست اونطرف نيمکت، اما نمی دونم چرا اينقدر دور و دست نيافتنی...هردومون با سه(...) تا نقطه شروع می کنيم؛ هردومون هم زمان دلامون برای هم به صدا در ميان؛ هردومون دلواپسی و دلتنگي تو عمق نگاهمون داد ميزنه؛ هردومون...بدجوری عاشقيم و... بی قرار!انتظار، انتظار، انتظار...انتظار تازه شدن ديدارها ، انتظار تلاقی  دوباره نگاه ها......انتظار تا ابد با هم بودنا ...همه و همه بدجوری دلمو فشار ميدنو اشکامو در ميارن...ديگه کوچه و خيابون، حتی نگاه ديگران هم نمی تونه جلوی اشکامو بگيره...

نمی دونم چرااينقدر دلم بهانتو ميگيره، آروم جونم!!!...

تو بهش يه چيزی بگو؛

تو با دستای نوازشگرت غبارشو پاک کن و زنگارشو بگير؛

تو، تو، تو........

چی بگم؟تو بگو من چی بگم وقتی که اين ديوونه دل بهانتو ميگيره!؟!؟...

هرچی بهش ميگم، آروم نمی گيره...

...سرخ تر از ديروزی،

سبز تر از امروز

و

آبی تر از فردا!

دوستت دارم بيشتر از پررنگترين رنگ ها

رنگ پررنگ بی رنگی ها


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 

 

...

ميخوام بهت تکيه کنم، که خيلی خستم ...ميخوام کنارت بمونم، که خيلی تنهام...ميخوام نگاهت بکنم که تو نگاهت رنگی از غصه و غم نيست...تنها جايی که ميتونه حتی برای چند لحظه کوتاه هم که شده آرومم کنه، فقط و فقط آغوش تو ا !

اگه بدونی چقدر برام عزيزو ارزشمندی...

اگه بدونی چقدر دوست دارم...

برای تک تک خمهايی که به ابرو آوردم ازت عذر ميخوام،

برای تک تک صبوريهات، ازت متشکرم!

راستی!

دلم برات خيلی تنگ شده،

قرارمون خوب يادمه!

فقط دعا کن که خدا قدٌ صبوريهامو عمق قوی بودنمو زياد کنه!

همه اينا درست ميشن خوب می دونم

چون تو با منی!

پس از خدا بخواه که تورو برام حفظ کنه

 تا همه چيز به بهترين نحو درست بشه!

آمين


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 

 

 ...واين بهار

بار ديگر سرآغاز وعده ما خواهد بود تا عطر ياسها...

تا يادمان باشد

دستان ناچيز خود را به سوی آن يکتای بی همتا بلند کنيم

و بطلبيم شادی و عشق را در هر کلبه و کاخی

 و هر دلی

در مهتابی ترين روزهای زندگيم

سالی سرشار از ستاره را برای تو آرزومندم

و آفتابی ترين سال را برای محبوبم.

عشق من!

عشق بی کرانم بدرقه لحظه لحظه زندگيت

هماره بهار من بمان...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 

 

می ترسم ... مضطربم

اما

 تا آخر اين راه با تو خواهم بود.

من در پی صدايی ساده و نگاهی معصومانه عاشق شدم

تمامی راز سفر من٫يک ستاره بود

همان ستاره ای که در بی ستاره ترين شبهای بارانيم انتظارش را می کشيدم

شبهای بی قراری و تنهايی و مناجات

و حال می خواهم همسفرت باشم

می خواهم همسفرم باشی

دست در دست هم می رويم ....

تا راهی تبسم و ترانه شويم

من راز شبهای پر ستاره را دريافته ام

و من

 تا هميشه با تو خواهم بود.


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 

هزاران بار گونه هاي مهربانت را در خيال خويش بوسيدم.

هزاران بار دستان هنرمندت را در دست گرفتم.

کاش فقط يک بار در همين لحظه زندگي را با تو تجربه مي کردم.

سخن بگو. خاموشي اختيار مکن.

 هميشه کنارم خواهي ماند. هميشه کنارت خواهم ماند.

يک بار و فقط يک بار آری بگو به آنچه در احساس من رشد کرده است.

به من بگو که چگونه مي توانم به قلبت راه پيدا کنم... همان خواهم کرد.

نمي خواهم حتي لحظه اي در دوست داشتنت تاخير کنم .

در چشمان و لبخند تو چيزي ديدم که دلم خواست بي درنگ آغوشم را براي مهرت بگشايم.

چقدر طلوع خورشيد زيباتر خواهد شد آنگاه که تو بيايي.

و من در آن لحظه با شکوه:


                               عشقم را به ناز نگاهت مي بخشم.

                                    مرا به خود بپذير.


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 

و شايد عشق تنها بهانه برای اميدوار بودن باشد...
فاصله ها و خواسته ها هيچ می شوند.
و تو بی صدا و فارغ از همه آلام زندگی به نوعی اميد وابسته می شوی ...
اميدی گرم و رويايی که گوييا از ازل به تو داده اند و در پس آنهمه دلتنگی، حتی رويای ِ دور از دسترس ِ وصال هم نشئه برانگيز است.
ناگه مست می شوی، غرق در خواب و بيداری ـ حالتی سبک ـ بی پروا ـ و برق چشمان او و ترنم لبهايش!
از بيدار شدن متنفر می شوی و در خواب ماندن را راکدشدن می دانی!

و نگاه ـ پل ِ پيوند به متافيزيک ـ تو را اسير کرده است!
اين تنها اسارتی است که در نوع بشر نه تنها طرد شده نيست، بلکه خوشايند و زيباست...!

عقل پای به ميان می گزارد و تو را هشدار می دهد.
و دل ــ همان موجود ِ بی تملق ــ به خروش می آيد که مبادا راه ِ رفته را به اشتباه طی کرده باشد.
و نزاع عقل با دل
و نزاع منطق با عشق...
و عجب آنکه دل نيز برای عقل دليل می آورد که تو از پس ِ پرده چه دانی!؟
و عقل بيهودگی ِ رفتن ِ راه را مسخره می کند...
و دل پيوسته به ايت می انديشد که هنوزم هم ـ برای دوست داشتن ــ عشق ــ احساس و اميد زندگی بايد کرد...

و تو فارغ از همه اين کشمکشها، دوست داری بخوابی!
تا شايد در خواب ــ که ديگر نه بعد ِ زمانی وجود دارد و نه بعدِ مکانی ــ او را ببينی.
آری بخواب ــ که گرمای نگاه او در قلب ِ تو نيز اکنون موج می زند...

و عشق ـ واژه سحر آميز تعريف نشدنی ـ تو را به بودن اميدوار می کند...




 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 

يا لطيف

بازم يه چهارشنبه ديگه!
يه روز عشق ديگه...يه روز كه معجزه سحرآميز گل سرخ خودش رو براي من و دلدارم رقم زد و متجلي كرد!روزي كه مثل روزهاي دیگه عشقمون با ارمغان هاي بي نظيرش طلوع كرد، با عشق به اوج رسيد و با خير غروب كرد...با دلي آرام در كمال حيزت، يكي ديگه از ثمره هاي اين عشق رو ( يا بهتره بگم اين معجزه رو!) به نظاره نشستيم!خودمون دوتايي...
مي خوام از اون! اون كه نمي دونم اسمشو چي بايد بذارم!« عاشق؛ دلبر؛ دلدار؛ يار؛ مونس؛ همدم؛ غمخوار؛ آرام جان؛ كوه صبر و عشق و استقامت...................» اون همرا ه و همسفري كه خدا از جنس بيرنگ و زلال عشق برام آفريد و يك شب از مرمر رويا ها و با تيشه خيال نقشش رو تراشيد.........اونكه تو لحظه لحظه هاي بودنم، تو عمق نگاهم تو كنه اشتياقم، تو وجودم و دلم جا داره.........اونكه يه روزي اومد و از قفس در آوردم، پر و بال خسته و شكستمو با اكسير عشقش مرهم گذاشت.........اونكه دليل بودنم شد .......آره !اونكه حتي نمي دونم از كجا بايد ازش بگم و آغاز كنم.....از نا كجا تا نا كجا........انقدر كه وسعت بودنش بزرگه .......تشكر كنم!
آروم جونم.........همسر مهربونم........يكي يه دونم!
براي هر آنچه از عشق و از وجود نابت نثارم كردي، سر مستم و به خودم مي بالم!
به خودم مي بالم كه چون تو!لنگر تسكيني دارم!!!اتوييكه تو تمام لحظه لحظه هاي دلگير سياهي حتي ثانيه اي از من، من تو، غافل نبودي و نيستي!!!!!!!!!!!!!
چي نثارت كنم كه سزاوار اينهمه عشق باشه!!!؟؟؟چي بهت بگم كه گوياي اينهم اشتياق و شور درونم باشه!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟
مي دونم، خوبم مي دونم كه هر چي بگم بازم كمه.....اما به حرمت عشقمون سوگند..به قداست نگاه پر مهر عاشقانت سوگند ..... كه تا غروب بي امان نياز، عاشقانه دوستت دارم....




 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 



لحظه يكي شدن با تو چه زيبا و وصف ناپذيره...لحظه تلاقي نگاهها، لحظه ناب عاشقانه بودنه...




 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 

مي دانم ٫خوب ميدانم
كه شبي
شبي كه به وسعت تمام اندوه دل من تاريك باشدو تاريك
شبي كه به اندازه تمام تنهايي غمبار من سرد باشد و سرد
شبي كه نه سوسوي چراغي در اين زمين خسته ميتوان يافت
نه آذرخشي و نه حتي بارقه اي از نور در اين آسمان خفته
شبي كه من غمگينتر از هميشه
غمگينتر از هر شب
به آن رفتن مالامال از اندوه
به آن نماندن جانكاه
و حتي به آمدن دوباره ات ميانديشم

شبي كه مثل هر شب
چشمان منتظر من به اين پنجره خاك گرفته خيره مانده
آرام و آهسته
اين در را مي گشايي و من مبهوت و حيرت زده تو را در آستانه اين در مي بينم
كاش مي دانستي چه روزها كه از انديشيدن به اين لحظه خنده بر لبانم نقش بسته
خنده اي شاد و كودكانه كه خيلي زود دوباره از اين لبها پر ميكشد
ان لحظه از اينكه هنوز به انتظارت نشسته ام مات و مبهوت خواهي ماند



سالهاست كه نگريسته ام
اين دل در هواي ثانيه اي گريستن پر ميكشيد.... و من نگريستم
به آن اميد كه روزي در آغوش گرم تو دريا دريا اشك بريزم
روزهاست سخني نگفته ام گله اي نكرده ام
به هيچ كس
حتي دل غمگين خويش
كه هر چه فرياد سراغ داشتم
در پشت درهاي بسته اين لب به زنجير كشيدم
به ان اميد كه روزي
هر چه سخن در اين دل نهفته است در كنار قلبت نجوا كنم

سالهاست كه اين دل افسون شده اين انتظار است
انتظار آمدنت
انتظار گرم دوباره بودنت
شايد ان روز كه ميرفتي
و حتي همين امروز كه هنوز باز نگشته اي در ذهنت خيال بازگشتي نيست
اما من ميدانم
خوب ميدانم
كه شبي خواهي امد
و آن لحظه اين گلو هر چه بغض نهفته دارد به دست چشم تو می سپارد
تا ببارد... و ببارد... و ببارد ...
كه اين قلب هر جا نشاني از دلتنگي مي شناسد اشك شود و ارام ارام بر اين گونه به پايين بغلتد

ميدانم سرانجام خواهي آمد
امشب كه نه
شايد فردا
شبي ديگر
يا شبهاي ديگر

روزهاست
نه... به خيالم سالها
كه با انديشه گرم بودنت اين قلب شكسته را تسكين ميدهم

ميدانم كه حتي خودت نيز نميداني ان شب كي خواهد امد
اما من به همان اشك
به همان شب
به همان پنجره كه جاي انتظار اين چشم بر پيكره اش حك شده است سوگند ميخورم كه خيلي دير نيست
و تا ان روز من پشت همان پنجره به انتظارت مي مانم

ولي اگر روزي
اگر روزي انقدر دير امدي
كه نه سراغي از ان ديده منتظر بود و نه كسي كه به اميد گشودن اين در به انتظار مانده باشد
بدان كه قبل از امدنت غمگينتر از هميشه
و درمانده تر از قبل
به دنيايي ديگر رفته ام
و انجا دوباره در شبي ديگر
پشت پنجره اي ديگر
انتظار امدنت را ميكشم
كه قصه زندگي من قصه همين انتظار تلخ است


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 



امروز سلطان قلبم، براي ( به قول خودش): «استاد عشقش»! يكي از دلاويزترين خاطره ها رو رقم زد!...لحظه اي خارج از باور و سرشار از عشق و ايمان! لحظه اي كه اونقدر بزرگ بود كه براي شكرانه و ابراز خرسندي زبونم بند اومد و پر سكوت شد! هميشه شنيده بودم كه مي گفتن: «نمي دونم با چه زبوني بايد ازت تشكر كنم!» اما من امروز با همه وجودم به اين حس رسيدم كه نمي دونستم با چه زبوني بايد از عشقم تشكر كنم!!!
بگم دوست دارم؟؟؟
دروغه!
بگم عاشقتم؟؟؟
دروغ محضه!!!
اين حس قريب بيش از عشق و دوست داشتنه!
بيش از هر آنچه عشق نامش نهاده اند!
مطمئنم و ايمان دارم كه هيچ كس جز خود سلطان عشقم ، نمي تونه اين حس رو درك كنه.
چون براي خود او هم اونقدر اين عشق بزرگ و ناب و زلاله كه گاه تنها از عمق نگاهش مي تونم بخونم كه چقدر عاشقمه!!!
عشق مهربونم!
مي دونم اين واژه ها هيچكدوم نمي تونن اونطور كه بايد و شايد حسشونو برسونن!
حتي اونقدر كوچيكن كه وصف خوبيهاي تو توشون نمي گنجه!
اما با همه اينا و با اون روح بزرگي كه تو داري، حتي قطره هاي كوچيك احساس منو قدر يه دريا مي انگاري...دوست دارم بهت بگه:
اي پاك ترين دليل بودن و ماندن!
اي عاشق ترين !
براي هرآنچه زيبائي، كه ذره اي از جلوه هاي عشق بي رنگ و پاكته، از تو متشكرم!...
ديوانه وار عاشقتم...................................
*****
بهترين هديه برايم
سبدي بود در آن
شاخه اي از گل ياس...
كه تو از باغ نگاهم
به تمناي نگاهي چيدي!
كاش كس
يا كساني...
همه، مي فهميدند
شاخه آن گل ياس
ريشه در عمق وجودم دارد!!!





 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 

 

 

من مسافر شبم  کوله بارم همه غم

دست من ذکر قنوت  دوتا چشمام پرنم

نابلد واسه سفر  گم شدم تو اين کوير

دنبال يه جون پناه  سايه بونی از حصير

٫٫٫٫

تو بزرگی تو عزيز  تو لطيفی مث گل

سبزی چراغ عشق روی هر دره يه پل

توی تاريکی شب  تويی اون روزن نور

تو اميدی تو اميد  اسم تو رمز عبور

٫٫٫٫

شب گرفتارم و کور  تو پناه آه من

تو درخشش اميد تو شب سياه من

اگه ياد تو نبود  تو شب پر از خطر

راه من گم شده بود  توی پيچ اين سفر

دلخوش برق نگات توی آخرين نفس

بی تو اما من اسير  تا ابد تو اين قفس


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 



مي خوام با همه وجودم
از ته دل
فرياد بزنم
ديوونه وار عاشقتم.......
دلم با حلقه دلت بدجوري خورده پيوند!

حالا ديگه جادوگر شهر قصه هات
خودش شده جادوي تك تك نگاهات...
مست بوسه هات
غرق عشق با صفات....
خودش شده مفتون اكسير طلات...




 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 



منی که صد تا نگاه توی دلم اثر نداشت ،
دل من ، همه کسو ،تو نيمه راهی جا ميذاشت



منی که خط زدنِ شعراتونو بلد بودم ،
منی که تو قصه نقشِ آدمای بد بودم ،


شعر و چشمک واسه اين دل، ديگه کارِگر نبود
آخه اين دل مثه اون دلای ديگه ،خر نبود


دل من آبروی دلهای عاشق رو می بُرد ،
يا که تویِ عاشقی از هر دلی کم مياورد!!


تو بگو ، من چطوری خط کشيدم روی خودم ؟
چی شدِش جادوی اون چشمِ سياه تو شدم ؟


تو با دستِ خالی ، اين بار به دلم بلوف زدی
با دو لو ، بريدن آسِ دلو خوب بلدی!


توی جنگ تو و اين دل ، توی جنگ تک به تک
شيشه عمرِ غرورم رو شکستی، ای کلک!


اجی مجّی يا ترجّی ، واسه من خونده بودی؟
چند تا از پرای سيمرغو ، تو سوزونده بودی؟


تو بگو ، معجون حرفات رو کجا ساختی برام؟
تو که هر کجا ميری ،می خوام که پا به پات بيام؟


جادوگر! آهای تويی که "شاه جادو " اسمته!
دل من از سر صبح تا ته شب ، طلسمته!


تو بگو ٬ من چطوری خط کشيدم روی خودم ؟
چی شدش جادوی اون چشم سياه تو شدم ؟



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 



پس كي به چشمه سار وجود تو ميتوان رسيد؟؟
پس كي از زلال خوشگوار حضورتوميتوان چشید؟؟
چه طولاني شد اين عظش....چه طاقت سوز شد اين تشنگي!
كي ميشود صبح چشمانمان رابه نگاه تو بگشاييم؟
كي ميشود شام تصوير تورا به قاب خوابهايمان ببريم؟
و شب وروزمان در فضاي حضور تو بگذرد؟
کی میشود عطر حضورت در مشام جانهايمان بپيچد؟
صداي گام آمدنت در گوشمان طنين افكند؟
و عطش سالها انتظار به روح باراني توسيراب شود؟؟
كي ميشود......؟؟؟؟؟
كي ميشود...........
آه ... چه طولاني شد اين عطش........





 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 

 

اولين بارش محبتت را بر وجودم به ياد می آورم....

....يکسال  ميگذرد...

از اولين تلاقی نگاهمان يکسال ميگذرد....

    يکسال....يکسال....يکسال....

از همان اولين بار که نگاهمان به هم گره خورد

   چشمهايت مونس همه شبهای تاريکم شد.

يکسال که همه روزهايش  با ياد تو سپری  ميشد

وهمه شبهايش با اميد طلوع نگاه تو به صبح می رسيد.

يکسال که در تک تک لحظه هايش حضورتو جاری بود

وحضورت و حضور يادت تنهاييم را رونق می بخشيد.

يکسال که گذر  ساعتها ...روزها... وماههايش  با وجود فاصله هايی از سنگ

ذره ای حتی  از يادت کم نکرد...حتی ذره ای...

... يکسال پر برکت...پر ازانتظار...پر از دلتنگی...پر از بغض...پر از لبخند...پر از اشک

آه...پر ازحس شکفتن و جوانه زدن...پر از رويش..پر از برگريزان و ريختن...پر از اميد

  پر از.......

چه سال پر برکتی...!!

سو گند به همان اولين نگاه

  سوگند به همه بغضها

      سو گند به همه اشکهايی که به سرزمين دلمان فرو چکيد

        و به تو سوگند...به تو سوگند که لحظه ای از يادت نخواهم کاست

و در آينده ی لحظه هايم حضور خواهی داشت درست مثل هميشه....

      مثل هميشه....

عاشقت خواهم ماند... ا ی همه زندگيم!

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 

 

من

 تو را

برای شعر

بر نمی گزينم!

شعر

مرا

براي تو برگزيده است!

در هشياری به سراغت نمی آيم

هر بار از سوزش انگشتانم

در می يابم

كه باز نام تو را می نوشته ام...

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 

 

من كه بدون تو پر از نيازم

از من ميخوای با دوريات بسازم؟؟؟

من كه ميخوام تو دفتر خاطرات، بنويسم از عشق بدون حساب...

من كه ميخوام برای تو بميرم

از من ميخوای بی تو امان بگيرم؟؟؟

بهم می گی : صبوری كن، صبوري!

صبوريهام دارن آتيش ميگيرن...

ميخوای باشم؟

بدون تو؟

نه!

هرگز!

بدون تو، تو اين دنيا ميميرم...

اگر بازم بخوای تنهام بذاری

می مونم تا يه روزی باز دوباره

تو آغوش خودت خندان بميرم...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 

 

ای مهربان من!

من دوست دارمت

چون سبزه های دشت٫

چون برگ سبز رنگ درختان نارون٫

معيار تازه زيبايی

با قامت بلند تو سنجيده می شود.

زيبايی عجيب تو معيار تازه ای است٫

با غربت غريب فراوانش٫

مانند شعر من...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 


يه پرنده بود،
يه پرواز سپيد...
كه يه شب تو آسمون من پريد...
از كجا؟
خدا مي دونه!...
اينو قصه گوي صبح عاشقيامون شنيد، واسمون دفتر تقدير و چنين دادش نويد...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 


گفتي بيا و بنويس قصه عشقمونو
ستاره هاي دورو مهتاب آسمونو
...
واژه ها حس ندارن
پيش ما كم ميارن....

اين مطلع شعرمونه، ختمشو خدا مي دونه!



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 



اي سلام عاشقونه
اي عزيز آشيونه
عشقمون كاشكي همينجوري بمونه...



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 



ماه مهربون قصه من، يه شب از همين شباي رويايي و بي نظير خدا، اومد و اومد تا رسيد به پشت پنجره اتاقم...همونجا موند و از پشت پنجره منو نگاه كرد...اونشب ماه خيلي قشنگ بود؛ اونقدر كه ناخودآگاه دل از من برد...همون شد كه الان من عاشق ماه مهربونمم و هر بار به قرص صورتش نگاه مي كنم، دلم بي تابش مي شه...دوست دارم بپرمو صورت مهربونشو غرق بوسه كنم...كاش مي شد يه شب از همين شباي زيباي خدا دستمو بلند كنم به سوي آسمون پر ستاره عشق و ماه مهربونمو بيارم تو اتاقم تا براي هميشه پيشم بمونه و شباي تاريك منو پر از نور عشق بكنه...



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 



شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد

شب مرگ تنها نشيند به موجي
رود گوشه اي دور و تنها بميرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آنشب
كه خود در ميان غزل ها بميرد

گروهي بر آنند كين مرغ زيبا
كجا عاشقي كرد...آنجا بميرد

شب مرگ از بيم آنجا شتابد
رود گوشه اي دور و تنها بميرد

من اين نكته گيرم كه باور نكردم
نديدم كه قويي به صحرا بميرد

چو روزي ز آغوش دريا بر آمد
شبي هم در آغوش دريا بميرد

تو درياي من بودي آغوش وا كن
كه مي خواهد اين قوي زيبا بميرد...