گل سرخ عاشقی

 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اسفند ،۱۳۸۳
 

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پير دگرباره جوان خواهد شد


 
 
حسرت
نویسنده : ... - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۳
 

 

حسرت دوست داشتن تو هميشگی بوده و هست

کاش ميرسيد به گوش تو صدای قلبی که شکست

 

نگو کی بود٬ کجايی بود٬اون که برات ديوونه بود

تو خط به خط زندگيش از عشق تو نشونه بود


 
 
عشقم را به من برگردون
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸۳
 

 

وقتی نگاه ميکردم از گل (سا...) به خار (رام...) رسيدم با خود گفتم پروردگارا چه فلسفه‌ای است در اين همسايگی؟و چه حکمتی است در اين بيگانگی؟

ای عزيز جان من ! من برای مرگ خود يک بهانه ميخواهم . يک بهانه پوچ و عاشقانه ميخواهم.

از غمی که ميدانی ٬

با تو بودنم رويا.

بی تو بودنم مرگ  است.

گر بهانه اين باشد ٬

من بهانه ميگيرم.

عاشقانه می‌ميرم.

 

با يه مشت خاطره های خوب و بد

مگه ميشه تا ابد زندگی کرد؟

 

همه جا اشکم سرازيره 

دل از زندگی سيره 

انگار اين روزا دل داره ميميره و  ميره پی کارش

 

صدات مونده نميره از تو گوشم

نگات مونده که برده عقل و هوشم

 

خودت نيستی ولی يادت باهامه

رفيق گريه ها و غصه هامه

تو که رفتی ولی عطرت نميره

خودت نيستی دلت اينجا اسيره

 

اگه رفتی ولی عشقت که مونده

همين عشقت دل ما رو  سوزونده

 

همه جا اشکم سرازيره 

دل از زندگی سيره

انگار اين روزا دل داره ميميره و  ميره پی کارش

(مسعود فرد منش)

خدايا! عشقم را به من برگردون.

خدايا !.......

http://iranclip.com/player/166

(کلیپ باورم نميشه)


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸۳
 

http://iranclip.com/player/21

بريز ای اشک ناکامی‌

بريز از بی سرانجامی

که نفرين دلی٬ قلبی شکسته

پس اين بی سرانجامی نشسته

دلم رنجيده از زخم زبونها

به ظاهر مهربونی ديدن از نامهربونها

خيال کردم يکی دلسوزمونه

برای گريه هام دل ميسوزونه

خيال کردم يکی داره هوای کار ما رو

اگه مونديم تو اين کار زمونه

دلم رنجيده از زخم زبونها

به ظاهر مهربونی ديدن از نامهربونها

 ( مسعود فردمنش)

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۳
 

دلم از دنيا گرفته ميدونی؟ 

 آخه بد جوری غرورمو شکست

هرچی بود دار و ندارمو گرفت

اين سقوط و ديد و بيصدا نشست

دلم از دنيا گرفته چی بگم؟!

بعد تو انگاری حسی ندارم

اينجا هيچکسی نميبينه منو

زخمامو با گريه مرحم ميزارم

اون روزا که مثل ماهی توی آب

بودنم بسته به بودن تو بود

وقتی خسته از تموم آدما

آرزوم هميشه داشتن تو بود

يادمه که اعتبار عاشقی

توی اون نرمی دستای تو بود

مث برگی رو تن پير درخت

زندگيم بند نفسهای تو بود

اون روزا٬ تموم اون روزای خوب

مث خوابی با تو همسفر شدم

رفتی و ترانه هام يکی يکی

گم شد و سوختم و در به درشدم

رفتی اما اسم تو مثل نفس

حتی يک لحظه فراموش نميشه

آخه خورشيد با يه دنيا عشق و نور

که به اين سادگی خاموش نميشه

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸۳
 

 

چه کسی خواهد ديد

 مردنم را بی تو؟

گاه می انديشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس ميگويد؟

آن زمان که

 خبر مرگ مرا ميشنوی

روی خندان تو را

کاشکی ميديدم!

شانه بالا زدنت را بی قيد

و تکان دادن دستت که:

مهم نيست زياد

و تکان دادن سر.

چه کسی باور کرد

خرمن جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد

ميتوانی تو به من

زندگانی بخشی

يا بگيری از من

آنچه را می‌بخشی

  


 
 
بهارم رفت
نویسنده : ... - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸۳
 

 

 

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت

در تهاجم با زمان اتش زدم، کشتم

 

من بهار عشق را دیدم  ولی باور نکردم

یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

 

من ز مقصد ها پی مقصود های پوچ افتادم

تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم

 

 

من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت

 

بهارم رفت٬ عشقم مرد ٬یارم رفت

 

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۳
 

    امشب از عشق تو سرشارم به جان آفتاب    

می سرایم با غم جان ،  از زبان آفتاب

 سـالهـا مهمـان دل را   میـزبـانی کـرده ام  

 

  تا شوم یک صبح روشن میهمان آفتاب

 

      چون گیاهان از پی نوشیدن یک جرعه نور     

 

   پـایکـو بـی  می کنـم   در  آستان آفتاب

 

   دیـدگـانـم  دم بـه دم بـا نـور بـازی می کنند

 

     هـم گـل مهتـابـم  و  هـم بـاغبـان آفتاب

 

کی توان تفسیر کـردن بـا بیـان گنگ شعـر

 

    خواب یک پروانه را   در پرنیان آفتاب

 

 سقف هستی را به قدر عشق بالا برده اند

 

     آسمــان مـن کجـا   و   آ سمـان آفتاب

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۳
 

نميدونم چرا امشب دلم گرفته ؟!

 دوباره ياد روزهای تنهايي افتادم.

به خودم ميگم:

                نکنه يه وقت ديگه نيای سراقم!

                نکنه که رفته باشی!

                نکنه شبام بی ستاره بشن!

                                           اما نه ...

داستان عشق ما يه چيز ديگست

و يه حکايت ديگه

از سرنوشتم چيزی نميدونم !

فقط يه چيزو  خوب ميدونم : 

 اگه نيای

 اگه از من بگيرنت

اگه بری

....

  من تا هميشه چشم به راهت ميمونم

 خوب من !

تنها غنچه باغ زندگيم! ....

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۳
 

پندار من پشت درختی دور

زیر نهالی سبز

در جنگلی انبوه

گم می کند خود را

دل خالی از خویش است

در جستجوی لحظه ای پر شور

                         پر احساس

          آن سوی باور ها

دنبال فصلی تازه می گردد

من دوست می خواهم

من آفتابی داغ ، رنگی تند ، شعری شاد می جویم

آئینه ها را باز گردان

در باغ سبز چشمها يت گل بیفشان

دل رابه دنبال گل خوبی بگردان

تنهايی را از جان شقايق بزدا

جان را بخندان

تا  تو هم در سفر تا عشق

تا بی نشان ها

با دل من همسفر باشی


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸۳
 

 

 

  • بعضی  ازآدم ها به تو فکر می کنند.
  • بعضی از آن ها به تو توجه می کنند. 
  • بعضی ها عاشقت می شوند. 
  • بعضی ها آرزو دارند هديه شان را بپذيری. 
  • بعضی ها فکر می کنند که تو برای آن ها يک هديه ای. 
  •  بعضی ها دلتنگت می شوند.
  •  بعضی ها برای موفقيت هايت جشن می گيرند.
  • بعضی ها قدرتت را تحسين می کنند.
  •  بعضی ها می خواهند فقط با تو حرف بزنند. 
  • بعضی ها تنها می خواهند دستت را بفشارند. 
  • بعضی ها می خواهند که تو هميشه شاد باشی. 
  • بعضی ها برايت ارزوی سعادت دارند. 
  •  بعضی ها می خواهند فقط با تو باشند. 
  • بعضی ها حمايت تو را می خواهند. 
  •  و بعضی ها شانه هايت را يرای گريه هاشان...

همه احتياج دارند تا اين ها را به تو بفهمانند...وما : هرگز: از آرزوی کسی مگريز:شايد اين تنها چيزی باشد که آنها در زندگی دارند!


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸۳
 

 

هردو بر اين باورند

که حسی ناگهانی آنها را به هم پيوند داده؛

چنين اطمينانی زيباست

اما ترديد زيباتر است

***

چون قبلا همديگر را نميشناختند

گمان می بردند هرگز چيزی ميان آنها نبوده.

اما نظر خيابان ها ، پله ها و راهروهايی

که آن دو می توانسته انداز سال ها پيش

از کنار هم گذشته باشند، در اين باره چيست!

***

دوست داشتم از آنها بپرسم

آيا به ياد نمی آورند؟

 

شايد درون دری چرخان،

زمانی روبروی هم!

يک<ببخشيد>در ازدحام مردم!

يک صدای<اشتباه گرفتيد> در گوشی تلفن...

ولی پاسخشان را می دانم!

نه!چيزی به ياد نمی آورند....

***

بسيار شگفت زده می شدند

اگر می دانستند، که ديگر مدتهاست

بازيچه ای در دست تقدير بوده اند....!!!

***

هنوز کاملا آماده نشده

که برای آنها تبديل به سرنوشتی شود؛

آنها را به هم نزديک می کرد، دور می کرد

جلوی راهشان را می گرفت

و خندهء شيطانيش را فرو می خورد و

کنار می جهيد!

***

علائم و نشانه هايی بوده

هرچند ناخوانا!

شاید سه سال پيش

يا چهارشنبهء گذشته

برگ درختی از شانهء يکيشان

به شانه ديگری پرواز کرده!

چيزی بوده که يکی آن را گم کرده

ديگری آن را يافته و برداشته...

از کجا معلوم توپی در بوته های کودکی نبوده !؟

***

دستگيره ها و زنگ درهايی بوده

که يکيشان لمس کرده و

در فاصله ای کوتاه آن ديگری!

چمدان هايی کنار هم در انبار...

شايد يک شب هردو يک خواب را ديده باشند،

که بلافاصله بعد از بيدار شدن محو شده!

***

بالاخره هر آغازی

فقط ادامه ايست!

و کتاب حوادث

هميشه از نيمه آن باز می شود!...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ اسفند ،۱۳۸۳
 

 

دستهايم به التماس تو می آيد

ای بنفشه ی صحرايی

بر لب کدام رود بوسه می زنی

از کدام چشمه می نوشی

که برگهايت زيبايی رنگ را هزارچندان می کند

دلم صحراست

و جويبار جاری چشمم

رويش جوانه های محبت را

در انتظار.

آفتابی شو


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ اسفند ،۱۳۸۳
 

 

 

رفتم لب جوی آب تا شویم دست

   

 عکس رخ یار در دل و دیده نشست

آماده شدم که عکس را بر دارم  

    افتـاد دلم در آب  و آیـیـنـه  شکست


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۳
 

 

 

نازنينم!

نازنينم!

گريه ات از سر شوق...

خنده ات از ته دل...

نبود هيچ غروبت، غمگين!


 
 
يا قمر بنی هاشم
نویسنده : ... - ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۳
 

 

يادم ز کمال اشجع الناس آيد

وز چشم ترم سوده الماس آيد

آيد به جهان اگر حسين دگری

هيهات برادری چو عباس آيد