گل سرخ عاشقی

 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸۳
 

 

   

 

 

غزلهاي سپيدم را ، هنوز تنها تو ميفهمي
هنوز هم شعرهايم را ، تك و تنها تو ميفهمی


 

شب بي توشب مرگ است،شب باتوشب ميلاد

چه ميجويم ؟ چه ميخواهم ؟ ازاين شبها توميفهمی...


 

چه تقدير غم انگيزي ، لب دريا ولي تشنه
دليل تشنه بودن را ، لب دريا تو ميفهمي


 

فقط در آسمانها ما ، به هم نزديك نزديكيم
ولي روي زمين  -دوري
ميان ما- تو ميفهمي


 

ومن هم مثل تو بالم درون يك قفس مصلوب
كه طعم آخرين شام مسيحا را تو ميفهمي


 

و بانو! اين غزل امشب وصيتنامه من بود
عزيزم اين حقيقت را
، همين فردا تو ميفهمي

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸۳
 

 

 

يا لطيف

يادته يه روز بهم گفتی :

دوستت دارم را با من بسيار بگو و از من بسيار بخواه!؟..

يادته اونروزا اين دفتر تنها نقطه اتصال ما بود؟

تو که نبودی من از غم دوريت قطره های اشکمو تو اين دفتر ميريختم، شاد که بودی قاه قاه خنده هام، رد بوسه هام اوج بهترين ترانه هامو برات به تصوير ميکشيدم!تو برام از غصه و شاديات ميگفتی من  برات قصه هاشو ميساختم ....

اينا همه مال عشقمون بود...بی توقع...اگه يه روزی تو برام نمينوشتی من بجات دفترو باز ميکردم و يه چند خط مينوشتم...اونروزاييم که من نبودم تو با اوج احساست با قلم دلت دفتر عشقمونو پر که نه!پربار ميکردی!!!

چه غريبی ای عشق!

چقدر ناصبور و ناشکيبی ای عشق...

يادش بخير!

گلای سرخ عاشقيمون هيچوقت دير نميشد!روز عشقمون هيچوقت فراموش نميشد!

...

اما حالا  از اونهمه تجلی زيبايی و اوج عشقمون فقط يادش مونده و بس...

دلم تنگه، نگو بيوفاست!نگو ناصبور و بی مهر و پر از رنگ و رياست....

يه نهيب کوچولو به خودت بزن عزيز دل من!منم اينکارو ميکنم!

رنگ عاشقی يه رنگ بی رياست!!!

عاشقم صبر و تحملش بی انتهای انتهاست...

عاشق بی منت بازگشت عاشقه!بخشندست!

جوشش وجودشم از چشمه دلش سر ميگيره!

اگه هنوزم عاشقی!اينهمه پاکی و عشقو ارزون نفروش...

تو تموم نقطه های ابراز عشقت تو هميشه واسه من بزرگ و بزرگتر شدي، عزيز و عزيزتر...پس هيچوقت فکرشم نکن که ميتونم اينهمه خوبی و قشنگی رو ناديده بگيرم و نفهمم!

تو برای عشقت بگو حتی اگر معشوقت عظمتش به اندازه وسعت عشق تو نباشه!

...

يه روز عاشقی بی تو

 اما مثل هميشه لبريز از حضور تو...

 

                                                                    تا هميشه

 عاشقتم و عاشقت ميمونم

ای بهترين بهترين من!


 
 
فرياد سکوت
نویسنده : ... - ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۳
 
 
 
 
 

چشمانم را به بدرقه گامهايت مي سپارم

هر چه سكوت را فرياد مي آورم تا مباداي ترديد گامهايت...

و هر چه اشك را لبخند!

هرگزم اين همه زيبايي را در خاطره چشمانم سراغ نبوده كه تو!

هرگزم اين گونه عاشق نبوده ام كه اينك!

هرگزم اين گونه ترا در خويش كه تا هميشه!

چگونه از خاطر روي كه اين گونه ام خيال و خاطرت معناي بودنم گشته؟

چگونه؟

نه رفتن، نه دوريت و نه هر چه پژواك فاصله است

هيچ يك،

            هيچ يك

از آنچه در ايمانم از تو يافته ام گرد ترديدي نمي آفريند....

 

                                        بودن يا نبودن!؟

 

ديگر اين مساله اي نيست كه بودن يا نبودن؛ آنجا كه حضورت خالق جودانگي من است ...

همينم بس كه تو هستي

همينم بس كه تويي هست!

......

چشمانم را به بدرقه گامهايت مي سپارم

و هر چه سكوت را فرياد!


 
 
انتظار
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸۳
 

 

 

 انتظار، انتظار و باز انتظار...

دقايق يكايك به تقدير دوري تو نزديك مي شوندو دل هنوز غرقاب دريايي است كه خود را در امتداد امواجش معني ميكند

انتظار، انتظار و باز انتظار

انتظار بودن دوباره ات

بودني به رنگ رهايي

انتظار آبي آسمان

آسماني به وسعت انديشه ات

با اين خيال زندان تن را تاب مي آورم تا اندك اندك باور دارم كه ديگر باره تنهايم، تنها شده ام ....

تنها ، تنها، تنها..... هيچ مي داني؟

چقدر بي تو بودن سخت است نازنين... مي داني؟

.....

كاش اين زمان را توان توقف بود

كاش بي تو بودن اين گونه بار بودن را دشوار نمي ساخت

.....

هي به دل نهيب كه ديگر باره نه!

هي به انديشه فرياد كه هرگز!

اگر كه دل بر بندي به روي من

اگر انديشه تهي از خيالم

گامهايت را فرشي از جنس دل خواهم بود

.....

چشمهايم را تا بينهايت رفتنت امتداد مي دهم آنجا كه بودنت رنگ خورشيد و آسمان مي گيرد...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸۳
 

 

هميشه حسرت داشتن دست نيافتنی ترين سيب، بر فراز بالاترين شاخه هستي، آنرا به دلفريب ترين سيب هابدل می کند،حتی اگر افسون زمان مجال چيدنش را  ندهد!باورداری که اگر آن سيب نيز بر نزديک ترين شاخه آويخته بود،هيچ گاه تا اين حد مطلوب و دلفريب نمی نمود؟!!!....


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۳
 

 

 

دلتنگيهای آدمی راباد ترانه ای می خواند؛

روياهايش را آسمان پرستاره نا ديده می گيرد؛

و هر دانه برفی به اشکی نريخته می ماند...

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است...

از حرکات ناکرده، اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های برزبان نيامده...

در اين سکوت حقيقت ما نهفته است، حقيقت تو و من!


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸۳
 

 

تار و پود هستيم بر باد رفت

                                   اما نرفت

                                           عاشقيها از دلم

                                                             ديوانگيها از سرم


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸۳
 

 

خداجونم نميدونی که چقدر دلم گرفته!حتی قلم، حتی کلامم يارای گفتن و نوشتن ندارن...بی رمق تر از هميشه به اميد اينکه فردا و فرداها چی ميشه!خدايا!ای قادر مطلق!ای مهربان تر از من با من!بی تابم..بی قرارم...بی خويشم!خدايا !ای کسی که هيچگاه گوشت از شنيدن گلايه ها و درد دلهای بندگانت به درد نمياد..ای بزرگ بخشنده!درياب حال اين کوچکترين بنده ات رو که محتاج نيم نگاهی از سوی توست!خدايا رهايم نکن!الهي، به غم آشنايم نکن!... 

***

بی دلی در همه احوال خدا با او بود

او نميديدش و از دور خدايا ميکرد!


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸۳
 

 

قاصدک وقتی بيای چشمای من

از گريه برات دون ميپاشن

اگه خبرات خوب نباشن...

بی تو گريه کردن چه بده

تو هوای مات و غم زده

گريه های مستی سر دادن

تو هوای سرد ميکده

 

کاش ميتونستيم بمونيم

از اين غم کهنه رها

با دست هم پل بسازيم ميون اين فاصله ها

...

بی تو گريه کردن چه بده

تو هوای مات و غم زده

گريه های مستی سر دادن

تو هوای سرد ميکده...

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸۳
 

 

يک عمر ز کودکی به استاد شديم

يک عمر ز استادی خود شاد شديم

پايان سخن نگر که ما را چه رسيد

از خاک برآمديم و بر خاک شديم!


 
 
در قلمرو دل
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ بهمن ،۱۳۸۳
 

 

آنچه به راستی از زندگی تمنا داری

درين جهان سراغ نتوانی کرد

تمامی آنکه مشتاقی و آرزومند

نهفته به درون تست

و ديگر هيچ کجا يافت می نشود...

در اعماق دل خويش جستجو کن

و چون با تو راز گويد

روشنی پيام را در پندارهای باطل مپيچ

او يگانه پيامبر تست!يیغام را درياب که دل تنها راه هموار است

به جانب عشق، شادمانی و سرشاری

آنچه در دستهای تو گنجد فراتر از قامت دست نرود

اما خيالی که بر دل نشيند

همواره فزونی يابد،

وسعت پذيرد

و جاودانه در گستره های تکامل ريشه دواند...

دل را وسعتی ست به پهنه گيتی

و جايگاه عشق است

تا که در او جای گيرد و لبريزش کند

و اين معنای مطلق زندگی است...

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸۳
 

 

باز امشب اين ديوونه دل بر بام و  در سر ميزنه

غم اومده تا پشت در باز طرقه بر در ميزنه...

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸۳
 

 

برای من نوشته:

ُ گذشته ها گذشته، تمام قصه ها هوس بود! ُ

برای او نوشتم:

ُبرای تو هوس بود، ولی برای من نفس بود! ُ

کاشکی خبر نداشتی ديوونه نگاتم

يه مشت خاک نا چيز، افتاده ای به زير پاتم

کاشکی صدای قلبت، نبود صدای قلبم....

کاشکی نگفته بودم..........................!!!