گل سرخ عاشقی

 
نویسنده : ... - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 

از تو مگه مي شه گذشت يا مي شه خوابتو نديد؟

اونم براي قلبي كه به خاطر تو مي تپيد

از تو مگه مي شه گذشت ؟تو كه صداي باروني

تو كه تا انتهاي عشق تو خاطراتم مي موني

برام يه آرزو شده صداي پاي بودنت

هستي مو پر پر مي كنم فقط براي بودنت

دل كويري منو پر از گلاي خنده كن

توي اين قمار بي هدف يه بار منو برنده كن

يه آشيون ساخته دلم برات تو آغوش نسيم

کنار عشق من بمون بذار به  فردا برسيم


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸۳
 

من زميني ام ولي تو مال اوج آسموني
منت چشاتو دارم اگه که پيشم بموني

اگه قصر آرزومو بشكني بهم بريزي
خودت اينو خوب ميدوني كه چقد واسم عزيزي

حرف آخر.... اگه يك روز دوتا قسمت بشه دنيا

يه طرف تمام مردم .

                                  يه طرف فقط تو... س.ا.ر.ا

چه قبولم بكني و چه بگي نميپذيرم
اونقدر ديوونتم من كه بازم واست ميميرم


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸۳
 

عزيزم دنيا همينجور نميمونه
يه روز آخر ميشکنه قاب زمونه
عزيزم شب هميشه شب نميمونه
صبح ميشه آفتاب مياد رو بوم خونه...



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸۳
 




خونه عشق من و تو خونه پوشالي نيست...
خونه عشق من و تو از حقيقت خالي نيست
خونه عشق من و تو اون بالا تو آسمون
مي درخشه چون بلور، مثل يك رنگين كمون
ستوناي مرمرش تيغه هاي روشن خورشيده
پايه هاي محكمش، عشقه و اميده!
خونه عشق من و تو مگه از خشت و گله؟
پايه هاش مگه رو آبه، خونه تو ساحله؟
روشنيش از مهتاب، چون زلال مي ناب
پرده هاش مخمل ابر، همه همرنگ شراب
ميدوني كه اون بالا به آدم نميرسه ديگه دست آدما!
خونه عشق ما رو نميريزه تا ابد دستي به جز دست خدا!




 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸۳
 

بيا از اينجا بريم به شهر رويا...
بيا تا لباس غصه هامونو كنار رود بشوريم ، تني به آب بزنيم بريم اونور دنيا...
بيا تنها ما باشيم و ما...
كاش مي شد بهم مي گفتي بمونم! كاش مي شد كنارت آروم بشينم، سر رو سينت بذارم ...
كاش مي شد بهم بگي كه منو تنها نميذاري تا ابد...كاش مي شد سوار قايق مي شديم تا بريم اونور رود، اونجا كه هيچ كسي نيست ، من و تو تنهاي تنها.....آخ..... چي مي شد يه روز تو مال من بشي...............



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸۳
 

چه حس غريبي خدايا!
حس نبودن حين بودن؛ دانستن در ندانستن، داشتن در نداشتن...
خدايا! قراره چه بلايي سر ما بياد؟قراره چي بشه؟ بسوزوننمون، به جرم خواستن!!!و بهمون پاداش بدن به جرم سركوب كردن حس عاشقي!!!خداياااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!اولش كه بهمون ميگي نيست!بعد نشونمون مي دي و ميگي هست، اما مال تو نيست!!! بعد محكوم ميشيم و گناهكار به جرم خواستن و پاداش ميگيريم به خاطر صبر!!!ميخواي آزمايشمون كني؟كه بفهميم چقدر ناتوانيم؟؟؟..........تا كي؟؟؟تا كي؟؟؟خدايا! خودت به ما دل دادي، حس دادي و عشق...خودت بهمون ياد دادي كه مي تونيم عاشق باشيم، اينو از خودت ياد گرفتيم! پس چيزي كه تو تو وجودمون گذاشتي نميتونه سزاوار فنا باشه!عشقي هم كه بهمون ميدي مثل عطش به خودته، هيچوقت كامل بهمون نميدي تا بسوزيم، تا بزرگ شيم و بفهميم...چه بهاي گراني! ...هرچند، پدر ما نيز بهشت را به عشق داد!...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ،۱۳۸۳
 




A part of you has grown in me

together forever we shall be

never apart.

maybe in distance

but not in heart





 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ،۱۳۸۳
 


امروز از اون روزاي بي نظير بود؛ از اون روزاي دستچين شده خدا! از اون روزايي كه مال فصلهاي گم شده زندگي آدماست...وقتي نبض زمان براي تو و اوني كه دوست داري مي زنه، وقتي نسيم فرح بخش عشق با آهنگ صداي قلب دو تا عاشق مي وزه ، ترانه ما باز از نو آغاز مي شه...اونجاست كه دلم مي خواد سرمو بذارم رو سينه دلدارمو به آهنگ دلش گوش بدم، با نگاهم براش از داستان عشق بگم ، با سكوتم فقط و فقط محو وجودش بشم تا بهمه بگم كه دولت يارديدن يعني چي!
مهربون من!
دلم مي خواد همه دنيا بدونن كه چقدر برام عزيزي...
با همه وجودم عاشقتم!



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۳
 

 

 

و تو گفتي از عشق بگو
عشق يك حادثه بود در نگاه من و تو
يك لحظه ديدار در چشم من و تو
يك امر محال،يك كار بديع
يك عاطفه بود در قلب من و تو

و نگاه خود تو
گرمترين نقطه هستی
و لبخند سرور آور تو
باعث شادي من

 تو ندانسته نگاه كردي به من
من ندانسته گرفتار شدم
و تو دانسته به من گفتي بيا
و كنون غرق روياي توام
غرق در درياي نگاه هاي تو ام

 سر زلف تو و آرزوي چنگ زدنم
چشم تو،ساقي من
خط ابروي تو ياد كمان
كاش تو بودي به برم

تو عطر گل ياس
تو ماوراي احساس
تو وزن شعر منی
تو مهتاب شبهاي تاريك غربت زده ای
تو ستاره تو ماه
تو فرشته دنياي تنهاي منی

اگر عشق اينست پس من عاشقم
اگر ديوانگيست پس من ديوانه ام
هر چه مي نامي مرا من همانم
وگر شمعم تويي من پروانه ام
من همانم من همانم


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۳
 

در نهفته ترين باغها 
    دستم ميوه چيد
و اينك شاخه نزديك از سر انگشتم پروا مكن
بي تابي انگشتانم شور ربايش نيست 
         عطش آشنايي است
درخشش ميوه درخشان تر
وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد
دورترين آب
ريزش خود را به راهم فشاند
پنهان ترين سنگ
سايه اش را به پايم ريخت
و من شاخه نزديك
از آب گذشتم از سايه بدر رفتم
رفتم غرورم را بر ستيغ عقاب - آشيان شكستم
اينك در خميدگي فروتني به پاي تو مانده ام
خم شو  شاخه نزديك !


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸۳
 

 

من تاکنون دو بار مرده ام
يکی در مرگِ شقايق
يکی در فصل ِ خزان
و هر بار تو به من زندگانی بخشيدی!
تو مهربانانه به من عاطفه بخشيدی!
تو به من گفتی بمان
و من ماندم!

مـــــاندم!

 

من ماندم که با تو بروم به سر قله احساس
که قدم بزنيم در کوچه بن بستِ شکوه

                                   خالی از شک

                                   خالی از ترس

                                    خالی ازبيم

 

و من اکنون تنها به ابديت خواهم رفت
به تنهايی با بيد سخن خواهم گفت
و به آن دنيای دگر
خواهم رفت....

                              آرام خواهم رفت!


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸۳
 



دلتنگ تر از هميشه... با تو اما بدون تو...به ياد تو اما در نبود تو...
لبخند تو ..مفهوم بودن...و كاش مي شد لحظه هاي بودنت را با نبودن ها مقايسه نكنم....
نگاه تب آلودت مرا به سكوتي مملو ازاحساس بي همتاي با تو بودن مي برد...و چشمان تو زيباتزين ملودي ها را مي نوازد...و“ حرفهاي تو به من آرامش مي بخشد.“

و كنون رفته اي و من تنهاي تنها به اميد باز آمدنت هرلحظه ام تلخ است و شرنگ..
بيا...و بمان....و هيچگاه نرو.....
چه دلتنگم!؟


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸۳
 



توی يک جنگل تن خيس کبود/ يه پرنده آشيونه ساخته بود

خون داغ عشق خورشيد تو پرش/ جنگل بزرگ خورشيد رو سرش

تو هوای افتابی روی درختا می پريد/ تنشو به جنگل روشن خورشيد می کشيد

تا يه روز ابرای سنگين اومدند/ دنيای قشنگشو به هم زدند

هر چی صبر کرد آسمون ابی نشد/ ابرا موندن هوا آفتابی نشد

بس که خورشيدشو تو زندون سرد ابرا ديد/ يدفعه ديونه شد از توی جنگل پرکشيد

زندگيشو توی جنگل جا گذاشت/ رفت و رفت ابرا رو زير پا گذاشت

رفتو عاقبت به خورشيدش رسيد/ اما خورشيد به تنش اتيش کشيد

اگه خورشيد يکی تو آسمونه/ مرغ عاشق رو زمين فراونه

روزی يکی به با بالا چشم می دوزه/ ميره با اينکه ميدونه می سوزه

من همون پرنده بودم که يه روز خورشيدو ديد


مثل من يه قصه شد .اين قصه رو س.ا.ر.ا شنيد



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸۳
 

گرچه از آتش دل چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم
قصدجان است طمع در لب جانان کردن
تو مرا بين که در اين کار به جان می کوشم


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸۳
 

 

سفر به خير گل من، که می روی چون باد

ز ديده می روی، اما نمی روی از ياد

کدام دشت و دمن ؟ يا کدام باغ و چمن؟

کجاست مقصدت ای گل؟ کجاست مقصد باد؟

مباد بيم خزانت که هر کجا گذری

هزار باغ به شکرانه تو خواهد زاد

خزان عمر مرا داشت در نظر، دستی

که بر بهار تو نقش گل و شکوفه نهاد

تمام خلوت خود را اگر نباشی تو

به ياد سرخ ترين لحظه تو خواهم داد

تو هم به ياد من ببوس اگر گذرت

به مرغ پر شکسته خسته ای افتاد

***

غم <چه می شود>از دل بران که هر دو، عنان

سپرده ايم به تقدير<هرچه بادا باد>

بيايم از پی تو، گردباد اگر نبرد

مرا به همره خود سوی ناکجا آباد...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ،۱۳۸۳
 

  يه خلوت دوباره

 يه آسمون ستاره

  ميخوام که از اون چشات

  فقط غزل بباره  . . .

 

 يه شب تو اوج مهتاب

  كه عاشقي و بي تاب

  دلت هوائي ميشه

  يه ديوونه بي خواب . . .

 

 يه گريه شبونه

 يه بغض بي بهونه

  صداش مياد تو گوشت؟

  داره غزل مي خونه  . . .

  

 مياد سر نمازت

  ميشينه پاي رازت

  باهات دعا ميخونه

  روا بشه نيازت  . . .

 

ميگه خدا كجائي ؟

 فقط تو يار مائی

به حرمت شقايق

 نذار بشه جدائي . . .

 

ميگه منم غريبم

 كه خيلي بي نصيبم

ببين شبا خيالت  

 همش ميده فريبم . . . 

 

آره تو تنها نيستي

 فقط تو شيدا نيستي 

 ميگي مي آي سراغم

اما يه وقتا نيستي   . . . !


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸۳
 

من به دنبال تو خواهم آمد

تا تن خستة من جان دارد.

تا كه اين لب به گلو نا دارد.

از تو خواهم پرسيد :

معني در به دري هايم را

معني هق هق بي وقفة شبهايم را.

با تو تا ثانيه ها  خواهم رفت

با تو در اوج قدم خواهد زد

با تو از روح غزل خواهم گفت

من در آغوش تو خواهم آموخت

در هواي تو به خواهش رسيدن ها را

در صداي تو به آرامش رسيدن ها را

با تو از حال به اينده سفر خواهم كرد

به صداي خلوت نور خواهم آمد

با تو در همهمه آرام شوم

به حريم  عشق، قدم بگذارم

می سرايم از تو

از هواي نفس عشق  سخن خواهم گفت

تا تن خستة من جان دارد.

تا كه اين  لب در گلو  نا دارد

مي سرايم هق هق بي تو بودن ها را

لحظه لحظه بي نفس ، از تو سرودن ها را

تا تو از هيچ مرا تا ابديت ببري

تا توتنها  تکيه گاه امن اين تن  باشی

تا در آيينه ببينم خود را

تا كه از كوچة تاريك

از اين قفل سكوت

تا از اين درد هميشگي

رهايم بكني

تا به گرماي تو معني يابم

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸۳
 

 

اگر باشی محبت روزگار تازه خواهد يافت

زمين در گردشش با تو مداری تازه خواهد يافت

دل من نيز با تو بعد از آن پائيز طولانی

دوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد يافت

درخت يادگاری باز بالنده خواهد شد

که عشق از کنده ما يادگاری تازه خواهد شد

دهانت جوجه هايش را پريدن گر بياموزد

کلام از لهجه تو اعتباری تازه خواهد يافت

بدينسانکه من و تو از تفاهم عشق می سازيم

ازين پس عشقبازی هم قراری تازه خواهد يافت

من و تو عشق را گسترده تر خواهيم کرد، آری

که نوع عاشقان از ما تباری تازه خواهد يافت

تو خوب مطلقی، من خوبها را با تو می سنجم

بدينسان بعد از اين خوبی عياری تازه خواهد يافت

***

جهان پيرـ اين دلگير هم با تو کنار تو

به چشم خسته ام نقش و نگار تازه خواهد يافت


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸۳
 


به درياي غمت دل غوطه ور بي
مرا داغ فراقت بر جگر بي
به چشمم قطره هاي اشك خونين
تو گويي لاله باغ نظر بي
ز بس مهر رخت عالم فروزه
جهان را دل به مهرت سينه سوزه
فلك را شيوه هاي اينچنين بي
كه هرجا چشم اميدي بدوزه...
دل از دست غمت زير و زبر بي
دو چشمانم پر از خون جگر بي
هر آن يار عزيزش نازور بي
دلش پر غصه ، جانش پر شرر بي
جدا از رويت اي ماه دل افروز
وصالت گر مرا گردد ميسر
بود هر روز من چون عيد نوروز
بيا جانا كه جانانم تئي ته
بيا يارا كه سلطانم تئي ته
تو خود دوني كه غير از ته ندارم،
بيا يارا، كه ايمانم تئي ته




 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸۳
 


اي ساربان آهسته ران
كارام جانم مي رود...
وان دل كه با خود داشتم
با دلستانم مي رود



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸۳
 

اگه تو از پيشم بري سر به بيابون مي ذارم
هر چي گل شقايقه رو خاك مجنون مي ذارم
اگه تو از پيشم بري من خودم و گم مي كنم
به عمر تو رو شرمنده حرفاي مردم مي كنم
اگه تو از پيشم بري دل رو به دريا مي زنم
غرور خورشيد و با برف آرزوها مي شكنم

اگه تو از پيشم بري كار من آوارگيه
خلاصه شو واست بگم كه آخر زندگيه
اگه بري شكايت تو رو به دريا ميكنم
شقايقاي عالم و من بي تو رسوا ميكنم
اگه تو از پيشم بري زندگي خاكستريه
فرداش يكي خبر مي ده دلت پيش ديگريه

اگه تو از پيشم بري شمعدونيا دق ميكنن
شكايت چشم تو رو به مرغ عاشق ميكنن
اگه بري پرستوها از زندگيشون سير ميشن
آهوا توي دام صياداي پير اسير مي شن

اگه بري دريا پر از اشك و نياز ماهياس
شباي شهرمون مثه چشماي عاشقت سياس
اگه بري يه شب تو خواب دريا رو آتيش مي زنم
نردبون آسمون و با هر چي نوره مي شكنم
اگه بري پروانه ها شمعا رو خاموشن ميكنن
قنارياي قفسي دل و فراموش ميكنن
اگه بري پلك گلا از غم عشق تو تره
يكي مثه من دلش از چشماي تو بي خبره ...

اگه تو از پيشم بري پنجرمون بسته ميشه
يه دل با صدتا آرزو از زندگي خسته ميشه
اگه بري مجنون ديگه از من و تو نميگذره
نرو بذار ببينمت باز از كنار پنجره
اگه بري من مي مونم با بازي هاي سرنوشت
كه من رو تو دوزخ گذاشت تورو فرستاد به بهشت

اگه بري به آسمون شب شكايت ميكنم
يه شب مي شينم با خدا تا صبح خلوت ميكنم
اگه بري پرنده ها بر نمي گردن به لونه
بي تو كدوم پرنده اي راه خودش رو مي دونه

اگه تو از پیشم بري تو ابرا غوغا ميكنم
براي مردن گلا بهونه پيدا ميكنم
اگه تو از پيشم بري ياسا ترك بر ميدارن
شبنما رو گل رز مگه حتي طاقت ميارن

اگه بري مردم منو به هم ديگه نشون مي دن
مي پرسن از همديگه كه: چي راجع من شنيدن
اگه بري همه ميگن عشق من و تو هوسه
بمون با هم نشون بديم كه عشق ما مقدسه
اگه بري مي لرزه فرهاد و ستون بيستون
به خاطر اونم شده تو تا ابد پيشم بمون

اگه بري مي گن ديدي اين آخر و عاقبتش
ما هيچ كدوم و نمي خوايم نه رنج و نه محبتش
اگه بري نمي دونن شايد واست خوشبختيه
نمي دونن لذت بعضي خوشيا تو سختيه
اگر چه وقتي تو بري ديگه منو نمي بيني
اگه بخواي هم مي بايد تا فصل محشر بشيني
اما تورو جوون خودت كه از همه عزيزتري
با يك نگاهت منو تا اوون ور دنيا مي بري

اگه ميشه بري يه جا به آرزوهات برسي
يا كه دور از چشماي من قلب تو دادي به كسي
برو منم بدون تو زندگي رو سر ميكنم
گاهي به اشتياق تو قلبم و پر پر ميكنم
عيدا كه شد . عشق تو رو تو قلب هفت سين مي چينم
با اينكه رفتي باز تو رو كنار هفت سين مي بينم
غصه نخور دنياي ما سمبل بي وفاييه
هر چي من و تو مي كشيم تقصير آشناييه ....
راستي اگه بخواي بري اين جوري طاقت مي يارم
خودم بايد دست تو رو دست غربت بذارم

اگه بري دنبال تو ميام تا اوج آسمون
اون وقت مي بينم همه رو پس تو نرو پيشم بمون

دلت مي خواد اگه يه روز بدون من رفتي يه جا
دنبال مهربونيات آواره شم تو كوچه ها؟....


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸۳
 

 

حرف هايي هست براي نگفتن
و  عمق هر كسي
به اندازه حرف هايي است كه براي نگفتن دارد...
و كتاب هايي نيز هست براي ننوشتن
و من اكنون رسيده ام به آغاز چنين كتابي
كه بايد قلم را بشكنم و دفتر را پاره كنم
و جلدش را به صاحبش پس دهم
و خود به كلبه بي در و پنجره ام بخزم
و كتابي را آغاز كنم كه نبايد نوشت.

((دکتر علی شريعتی))


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸۳
 



صفاي اشك و آهم داده اين عشق...
دل دور از گناهم داده اين عشق...
دو چشمونت يه شب آتيش به جون زد...
خيال كردم پناهم داده اين عشق...
چنون عاشق، چنون ديوونه حالم، كه مي خوام از تو و از دل بنالم...
هنوزم با همين ديوونه حالي، يه رنگم، صادقم، صافم، زلالم...
تو كه عشقو تو ويروني نديدي
شب سر در گريبوني نديدي
نمي دوني چه دردي داره دوري
تو كه رنگ پريشوني نديدي...
عزيز جونم!
عزيز جونم!
غم عشق تو كم نيست! ...
سواي عشق تو، هر غم كه غم نيست
گله كردي چرا مي نالم از دل!
ديگه اين ناله ها دست خودم نيست...
چنون عاشق، چنون ديوونه حالم، كه مي خوام از تو و از دل بنالم...
هنوزم با همين ديوونه حالي، يه رنگم، صادقم، صافم، زلالم...





 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸۳
 

اگه عاشقي، اگه دوست داري، چرا اذيت مي كني دردت به جونم؟!...
..........

خودمم نمي دونم!
حرفام تو دلم سنگيني مي كنن! اگه به دادم نرسي يه وقت ديدي...
هروقت كه مي خوام باهات درد و دل كنم، ...نيستي كنارم، بازم همدمم سكوت مي شه و بس!باز با خودم مي گم ، همشونو نگه مي دارم تا تو بيا ي و به داد دلم برسي...اما فرصت ديدار انقدر كوتاهه كه..................
وقتي دوريت بزرگ مي شه، وقتي كه تو هم به فريادم نمي رسي...سر به سجده مي برمو داد و عقدهء دلم رو پيش اون باز مي كنم.....يه وقت فكر نكني گلايتو به اون مي كنم!نه! تو خودتم خوب مي دوني براي تو« گلايه بي گلايه!»...مي دونم تو ام دلت براي دلم تنگ مي شه.خوب مي دونم تو ام دل تو دلت نيست...آره اينم خوب مي دونم...اما چه مي شه كرد دلم خيلي برات تنگ شده.....بي تابه و بي قرار.....


امشب داره بارون مياد، آسمونم دلش مثل دل يار تو نازك و بي قراره ، با كوچكترين تلنگري، مي باره...با خيالت رفتم زير بارون، هر دومون خيس خيس شديم...اي كاش................اي كاش بودي!!!!!!!! اي كاش كنارم بودي!!!!!!!!!!! برات يه عالمه حرف داشتم، برات يه عالمه حرف داشتم............گريه هاي دوريتو زير بارون ريختم، فرياد زدم خدايا....................اي كاااااااااااااااااااااااااااااااش!............ آسمون دلش گرفت... غرشي كرد... عرش آسمون لرزيد... هنوزم بارون مي باره...تو رو ياد من مياره...هنوزم قطره هاش شيشه پنجره رمو مي شورن، اما از دل من محاله كسي بتونه ياد تو رو بشوره! مي دونم دل تو ام غم داره، مي دونم اونم منو كم داره....جات تو سينمه عزيزم، هيشكي نمي تونه جاتو بگيره!...زود بيا، نذار كه تنها بمونم...اگه موندم اگر خواستم كه باشم با اينهمه غم، فقط و فقط براي اين بوده كه مونسم، همنفسم هست...اونكه هروقت دلم ابريه و چشمام باروني، به دادم مي رسه و بهم ميگه: « جون من بسته به جونت!!!»...مي خوام باشم كه باشي! باش تا باشم!!!!دلم تنگه، مي دونم دل تو ام بي تابه...بيا تا بداد دلامون برسيم! اگه فرصتي هست، اگه مجالي هست، بيا تا با هم باشيم!...نمي دونم چند بهار ديگه هستم تا با عشق تو بشكفم!اما حتي اگه امسال آخرين بهار عمر من باشه، بازم از خدا مي خوام كه به دلخواه بميرم! مي دوني يعني چي؟ يعني تو رو ببينمو، اونوقت...خاطرت خيلي عزيزه، درد و غصه هات به جونم!...هرچيو كه ندونم اينو خيلي خوب مي دونم!!!



يا علي!



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸۳
 

تکيه به شونه هام نکن ٬من از خودت خسته ترم

ما که به هم نميرسيم٬بسه٬ديگه بزار برم

کی گفته بود به جرم عشق يه عمری پرپرت کنم

حيف تو نيست کنج قفس چادر غم سرت کنم

من نه قلندر شبم٬ نه قهرمان قصه ها

نه برده ی حلقه به گوش ٬نه ناجی فرشته ها

من عاشقم همين وبس٬غصه نداره بيکسيم

قشنگی قسمت ماست٬اينکه به هم نميرسيم

تو اين دو روز زندگی شبيه من فراوونه

يه لحظه چشماتو ببند٬گذشتن از من آسونه

 

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ،۱۳۸۳
 



سلام اي قشنگترين و بهترين واژه دلدار...
منم!
اون نامهربون يار، كه گذشتم مث سايه از رو آجرهاي ديوار...
حالا اومدم سراغت، پيش تو! يار وفادار...

اومدم بهت بگم از غم دوري، از نبودنهاي تو وقت صبوري
اومدم رو بوم تو مثل كبوتر، اومدم كنار تو مثل قناري
اومدم دوباره تا روحمو پيدا بكنم، تا شايد دوباره تنها نمونم
اومدم ، تيكه روشن وجودم، كه مث من بي وفا نيست و ببينم
آخه اون كه جنسش از جنس سياه نيست ،
جنسش از رنگ من و ما و شما نيست مي دونم!
اون صبوري كه خدا برام فرستاده از ابرا
اون نگاهي كه هميشه پر از عشق و تمنا
اون همون تيكه روشنه يه سايست
سايه اي كه در كنارش قد عمق يك سكوت پر ترانست...


 
 
ای غزلترين ترانه
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ،۱۳۸۳
 

 

خاليم ٬خالی از آواز ..... خالی از جرات پرواز

ای غزلترين ترانه .........  منو از ازل بياغاز

منو پر کن از ستاره....... از يه فرياد دوباره

از يه آهنگ قديمی ....... که خريداری نداره

بگو از شب تا خروسخون٬فاصله چندتا ستاره س

بگو کی لحظه ناب اون تولد دوباره س

بگو تا سفره هفت سين چندتا يخبندون سرده

بگو چشمای ترانه چندتا بغضو گريه کرده

بگو با منی... که نبض روزگارو دست بگيرم

بگو تا از اين زمونه....خنده هامو پس بگيرم

بگو هستی که بمونم ...پشت زندگی نميرم

تو که تو قصه نباشی ... از تمام قصه سيرم

ترانه سکوتمو ..... تنها تو ميشنوی عزيز

عطر زلال غزلو .... رو تن واژه هام بريز

 

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ،۱۳۸۳
 

بر تو من گله ندارم...........اگه قلبم رو شكستي

اگه پر زدي و تنها .........رفتي و از من گُسستي

برو باشه كه الهي ........دست حق هميشه يارت

من دعات مي كنم و اون ........همه جا باشه كنارت

 گله اي ديگه نمونده........از تو اي نامهربون يار

كه مث سايه گذشتي.....از رو آجرهاي ديوار

اين منم بي تو هميشه ......يه سراب كه تو كويره

كسي كه حتي نديدي......توي دام تو اسيره

 رفتي و حتي نخواستي .....بدوني بي تو شكستم

بی خداحافظی رفتي......رفتي وگفتي گُسستم!!!


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ،۱۳۸۳
 

ومن از خود حيرانم
که چرا از انسان گاهی گريزانم
ومن آن هنگام تنهايم .
ودر اين تنهايی،خود را بکنار جويی می بينم
بکنار سبزه
بکنار آب
من اينجا تنهايم. ودر اين تنهايی پروانه ای گردمن می گردد.
باد احساس مرا می فهمد
سبزه نيز وزن مرا می داند.

ونگاهم تک وتنها می کشد پر به شکار نگهی تنهاتر.


به کنار جو اگر می آئيد
نگهم را مپرانيد که بر عمر روان می نگرم.


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ،۱۳۸۳
 

چه زيبا ديدگانم اشک ميريزد
در اين آيينه صد رنگ
و از مجذور چشمان تو در محراب ابرويت
عجب رنگين کمانهای قشنگی در نگاه من می آميزد
تو مثل نور مشهوری
تو در عينی که نزديک منی دوری !!
تو يک منظومه شمسی پر از اوزان نورانی
تو مثل شعر منثوری
چقدر از حجم اندوه تو می ترسم
چقدر از شط گيسوی خروشانت
و مثل بره ای
از قله کوه تو می ترسم
به قدر دوستت دارم
که در اوج نمازم لانه شاهين شبگرد قنوت توست
خمم از حسرتت اما
لبم مهر سکوت توست
و مثل کودکان تشنه لب در ظهر تابستان
نگاه حسرتم بر شاخه های سرخ توت توست
من از مهر تو کين خوردم
و از زلف تو چين خوردم
و از آن لحظه ای که پا نهادم در ره عشقت
زمين خوردم
چه شيرينم ز شور اشتياق تو
شدم بلبل شدم مثل قناری تاری غربت
شدم يک واژه خونين
شدم يک آه سرگردان
شدم مطرود يک عالم
در ميان جاده های گنگ بی پايان
به وصل بی کسی گوی
رسيدم از فراق تو
چرا بعضی برای عشق دلهاشان نمی لرزد ؟
چرا بعضی نمی دانند که اين دنيا به تار موی يک عاشق نمی ارزد ؟
چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است؟
و در آن ذکر هم ياد خدا خالی است
و گويی ميوه اخلاصشان ((کالی )) است!
چرا شغل شريف و رايج اين عصر رجالی است ؟
چرا در اقتصاد راکد احساس اين مکاره بازاران
صداقت نيز دلالی است ؟
در اين دوران سردی
عهد خاموش شکستنها
در اين دلمرده دور دل بريدنها و بستنها
در اين شهر شقايق کش
که من يک عمر با آواز خونين چکاوک زندگی کردم
نديدم خواب شيرينی به چشم خسته فرهاد
نديدم مرد ميدانی بساط پهلوانی پهن
نديدم بر در غار خدا نعلين يک عارف
نديدم شيشه يک دل که نشکسته است با صد سنگ
نديدم پاکبازی پاک
نديدم عاشقی يک رنگ
بيا قدری به رنج واژه های خود بيانديشيم
به ياد لاله ها باشيم وقتی شعر می گوييم
و ياد کودکی باشيم
که مثل حسرت فرهاد
شيرينی فروشی را تماشا کرد
و مثل دانه از رويای سال قحطی گنجشکها رد شد
بيا وقتی برای عشق هورا می کشد احساس
به روی اجتماع بغض حسرت
گاز اشک آور بياندازيم
بيا با خود بيانديشيم
اگر روزی تمام جاده های عشق را بستند
اگر يکسال چندين فصل برف بی کسی باريد
اگر يخ زذ تمام واژه های مهربانی
اگر يک روز نرگس از کنار چشمه غيبش زد
اگر يک شب شقايق مرد
تکليف ما در اينجا چيست
و
تکليف محبت چيست؟!!!


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ،۱۳۸۳
 

بر تو من گله ندارم...........اگه قلبم رو شكستي

اگه پر زدي و تنها .........رفتي و از من گُسستي

برو باشه كه الهي ........دست حق هميشه يارت

من دعات مي كنم و اون ........همه جا باشه كنارت

 گله اي ديگه نمونده........از تو اي نامهربون يار

كه مثل سايه گذشتي.....از رو آجرهاي ديوار

اين منم بي تو هميشه ......يه سراب كه تو كويره

كسي كه حتي نديدي......توي دام تو اسيره

 رفتي و حتي نخواستي .....بدوني بي تو شكستم

 بی خداحافظی  رفتي......رفتي وگفتي گُسستم!!!


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸۳
 


يكي آمد كه حرف عشق با ما زد
دل ترسوي ما هم، دل به دريا زد
به يك درياي طوفاني، دل ما رفته ميهماني
بايد پارو نزد، وا داد
بايد دل رو به دريا داد
خودش مي بردت هرجا دلش خواست
به هر جا برد بدون ساحل همونجاست...!





 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸۳
 



هرچه دارم از تو دارم!...

اين غرور عشق مستي
خنده بر غوغاي هستي،
از تو دارم، از تو دارم

اين تو بودي كز نظر خواندي به من درس وفا را
اين تو بودي آشنا كردي به عشق اين مبتلا را...

دين من ، دنياي من از عشق جاويدان تو رونق گرفته
سوز من، سوداي من از نور بي پايان تو رونق گرفته




 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸۳
 


اي علت قشنگي رويا و خواب من

تنها دليل گل شدن اضطراب من

اي راه حل ساده ي جبران تشنگي

فواره ي نگاه قشنگ تو آب من

رفتي چه قدر ساده دل آسمان شكست

در عكس مهربان تو در كنج قاب من

باران چه قدر حرف تو را گوش مي كند

مي بارد آن قدر كه نيايي به خواب من

گرچه نگاه عاشق تو هيچ كم نكرد

از اوج دل ندادن تو يا عذاب من

اما دل شكسته ي من باز هم نوشت

صد آفرين به چشم تو و انتخاب من


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸۳
 


سلام ای تنها بهونه واسه نفس کشيدن

هنوزم پر می کشه دل برای به تو رسيدن



واسه جواب نامت می دونم که خيلی ديره

بذار به حساب غربت نکنه دلت بگيره



عزيزم بگو ببينم که چه رنگه روزگارت

خيلی دوست دارم تو مهتاب بشينم يه شب کنارت



سر تو با مهربونی بذاری به روی شونم

تو فقط واسم دعا کن آخه دنبال بهونم



حالمو اگه بپرسی خيلی تعريفی نداره

چون بلا تکليفه عاشق آخه تکليفی نداره



نکنه ازم برنجی تشنه ام تشنه بارون

چه قد از دريا ما دوريم بيگناهيم هر دوتامون



بد جوری به هم می ريزه من و گاهی اتفاقی

تو اگه نباشی از من نمی مونه چيزی باقی



می دونی که دست من نيست بازيای سرنوشته

رو قشنگا خط کشيده زشتارو برام نوشته



باز که ابری شد نگاهت بغضتم واسم عزيزه

اما اشکات و نگه دار نذار اينجوری بريزه



من هنوز چيزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد

باقيشو بگم می بينی گريه هات کلی حروم شد



حال من خيلی عجيبه دوست دارم پيشم بشينی

من نگاهت بکنم تو؛ تو چشام عشقو ببينی



می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من

می دونم واست يکی شد بودن و نبودن من



می دونم دوسم نداری مث روزای گذشته

من خودم خوندم تو چشمات يه کسی اين و نوشته



اما روح من يه درياست پره از موج و تلاطم

ساحلش تويی و موجاش خنجرای حرف مردم



آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشيدن

رفتن يه راه دشوار واسه هر گز نرسيدن



من که آسمون نبودم اما عشق تو يه ماهه

سرزنش نکن دلم رو به خدا اون بی گناهه



تو که چشمای قشنگت خونه صد تا ستارهس

تو که لبخند طلاييت واسه من عمر دوبارهس



بيا و مثل گذشته جز به من به همه شک کن

من بدون تو می ميرم بيا و بهم کمک







 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸۳
 

يادت نره دوست دارم
خيلي دلم تنگه برات
دارو ندارم و بگير، مال خودت مال چشات...

خورشيد و بردار و بيار، آفتابي شو بخاطرم
قرارمون يادت نره
دير نكني، منتظرم...

قرارمون ساعت عشق، كنار دلشوره زدن
كنار دلواپسي، ترس يه وقت نيومدن...

قرارمون كنار گل، كه سر به زير عطر توست
تو چين چين دامني كه، هزار تا بغض و مي شه شست

قرارمون يادت نره
دوست دارم يادت نره...



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸۳
 

واي خدا جونم!!! چقدر دوري سخته!اونم دوري از كسي كه روح و روانته، آرام جانته...





باز هم يه روز عشق ديگه، اما همچنان عاشق و معشوق در هجران...به رسم عهد ديرين، هر چهار شنبه يك شاخه گل سرخ دفتر عشقمونو ورق مي زنه...اما اين بار بدون تو، يار مهربونم...
هرچند دوري از تو آرام و قرار از من گرفته، اما باز هم به حرمت و اميد به ديدارت دل قوي مي دارم...صبر و قراري كه دادي، ديگه داره تموم مي شه! زود بيا عشق من تا دوباره به روي ماهت زندگي رو نو كنم!




 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸۳
 

دوست دارم يه عالمه                                           

                       هرچی بگم بازم کمه


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸۳
 


حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری، به اتفاق جهان می توان گرفت...


 
 
همه كسم!!!
نویسنده : ... - ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸۳
 

دلبركم !
هر بار كه با خودم خلوت مي كردم و به رفتنت فكر مي كردم با خودم كلنجار مي رفتم كه خودخواه و زياده خواهم كه نمي تونم دور از تو باشم...اما هرچي پيشتر رفتيم و به نداي دلم گوش كردم، ديدم كه اين دل خودخواه و زياده خواه نيست ، اين دل بودنش به بودن تو بسته ست و از تو جون مي گيره ، براي همينه كه اينقدر براي با تو بودن بي تابه و خودش رو به در و ديوار سينه مي كوبه...درسته نفسم، اي همه كسم ! جون من بسته به جونت!



اي كه تويي همه كسم
بي تو مي گيره نفسم
اگه تو رو داشته باشم
به هر چي مي خوام مي رسم...

وقتي تو نيستي قلبمو واسه كي تكرار بكنم؟
گلهاي خواب آلوده رو واسه كي بيدار بكنم؟
دست كبوتراي عشق واسه كي دونه بپاشه؟
مگه تن من مي تونه بدون تو زنده باشه؟؟؟!!!

نه من تو رو واسه خودم
نه از سر هوس مي خوام!!!!
عمر دوباره مني!
تو رو واسه نفس مي خوام...!!!




 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸۳
 


وقتي سرت رو شونمه
درد و بلات به جونمه
جون به جونم اگر كنن!
خاطرخواهي تو خونم...

دلم مي خواد باهات باشم
رفيق پا به پات باشم
سايه به سايه دم به دم
بميرم و فدات بشم...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸۳
 

 

يكي دلداده با دلدار طناز

به دشت اندر همي شد، دوش با دوش

به راه اندر يكي شطي خروشان

پديد آمد همه موج و همه جوش

پلنگ از تاب رعدش گشته بيمار

نهنگ از بيم موجش رفته از هوش

گلي زيبا پديد آمد در آن آب

فشرده ديو امواجش در آغوش

بگفت آن شوخ : كاش اين گل مرا بود

كه زينت دادمي از وي بر و دوش

به آب افكند عاشق خويشتن را

همان ناگشته يار از گفته خاموش

چو آن گل را پس از رنج فراوان

بدست آورد ، از او شد طاقت و هوش

سوي يارش فكند و گفت و جان داد

** بگير اين گل مكن ما را فراموش **


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸۳
 
با قامت تکيده
از عاشقی بريده
دردی درون سينه
زخمی به دل کشيده
رفتم که دل تو سينه
دوباره پابند بشه
شکسته های اين دل
دور از تو پيوند بشه
ديدم نفس تو سينه
داره بهونه تو
از ياد من نميره
محراب شونه تو
رفتم ولی نرفته
ياد تو از سر من
هرگز نميشه عشقی
بعد از تو باور من
از تو گذشتم اما
تو کيميای عشقی
بر قامت شکستم
تنها ردای عشقی
ياد فضای خالی
ميون آغوش من
گرمای تو گرفته
دوباره تن پوش من
دنيای خاموش من
ديدم نفس تو سينه
داره بهونه تو
از ياد من نميره
محراب شونه تو

بذار بيام که اين بار
قربونی تو باشم
حتی اگر که بايد
زندونی تو باشم
فرياد زدم کجايی؟
در پشت سايه هايی؟
از ياد من نرفته
چشمهای کهربايی...

 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸۳
 

بعد از چند روز موفق شدم عسلم رو ببينم واسه همين ميخوام يه شعر خفن براش بذارم تو وبلاگ . روحيش عوض شه و بدونه که چقدر ميخوامش.

من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی ؟
هر چه از عشق بگويم تو همه طعنه زنی

طعنه زن ... باک ندارد دل غمديده ی من
هر چی باشه من يه مَردم تو هم از جنس زنی !!!

آخه دختر دل من نازکه از برگ گله
حيف من نيست که هی زرتی تو ذوقم می زنی ؟

من همش گل می گم و حرفای خوب خوب می زنم !
تو شدی آيينه ی دق ... می گی خيلی خفنی !

خفنم ؟ باشه قبوله ... به جهنم ... ! به درک !
ولی تو دختر زيبا ... يه کمی بد دهنی !

من چی جوری آخه بايد به تو ثابت بکنم ؟
که بابا ... ! خانوم خوشگل ... ! به خدا عشق منی....


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸۳
 

پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب

تا در اين پرده جز انديشه او نگذارم


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸۳
 

شبي از دروازه ی خيال گذشتم

در باغ آرزوهاي محال

ايستادم ونگاه کردم

باغ سرمست وقشنگ بود

درخت پير سيب ايستاده بود

برشاخه ی اين درخت پير

ميوه ی بوسه لبهاي تو بود

در اوج اين خيال مواج

سيب را چيدم

آنرا بوييدم

بوي نفس هاي تو را ميداد


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸۳
 

اين چهارشنبه خيلی  سخت گذشت چون نتونستم مثل هميشه عشقم رو ببينم و گل سرخ عاشقيمون رو تقديمش کنم

فقط يه چيز رو خوب ميدونم که ميخوام بقيه هم بدونند :

ديوونه وار عاشقشم


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ فروردین ،۱۳۸۳
 

و اکنون که دست تقدير بين ما فاصله ها انداخته و هيچ چيز همچون دستان مهربانت گرمي بخش دستان خسته ام نيست ...تنها ي تنها در انتظارت به سر مي برم و مرور گر خاطرات با هم بودمان مي شوم...وقتي با تو هستم عاشقانه خواهانم که در برابر لطافت زلالت جان دهم و تو همانند خورشيد يخ هاي وجودم را ذوب مي کني ...روزم را غرق نور مي کني و اعماق تاريک وجودم را روشن . تنها دليل بودنم ! در انتظار آمدنت همچنان خواهم ماند تا دست هاي عاطفه ات را بر شانه ي خسته ام بگذاري و از شراب جام بلورين چشمهايت جرعه اي به من دهي که اين عطش در فراق تو مرا مي کشد ... و حال که بغض خفته ي من سکوت را مي شکند از ادامه دادن باز مي مانم....تمام معناي زندگي ام !تا نفسي در وجود من باقيست ... با تو مي مانم که زيبا ترين لحظات زندگي ام لحظات با تو بودن است .....به عظمت عشق و ابهت سکوت و متانت تنهايي........


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ فروردین ،۱۳۸۳
 


بوي جوي موليان آيد همي
ياد يار مهربان آيد همي...



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ فروردین ،۱۳۸۳
 

تا شقايق هست، زندگي بايد كرد...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸۳
 


اي كاش براي يك روز هم كه شده، ما آدمها، اين خط كش هاي به ظاهر عقلانيمون رو !زمين مي گذاشتيم، از ته دل يه نفس عميق مي كشيديم و مي گذاشتيم پيكرتراشمون اونگونه كه خودش دوست داره، نقش زندگيمون رو بتراشه...
اي كاش لحظه اي از اين قالب هاي به ظاهر فريبندمون بيرون ميومديم تا به واقع بفهميم كه هستيم، كه مي خواهيم باشيم، كه مي توانيم باشيم، و كه بايد باشيم!
اي كاش لحظه اي به زندگي امان مي داديم تا باشد! آنگونه كه بايد،نه آنگونه كه ما مي خواهيم...
اي كاش چشمان زيبا بينمان لحظه اي، آني، دمي گشوده مي شد ، تا نشانه ها را ببينيم، تا دريابيم كه اين مجال دوباره كه به جان داده شده از بهر چیست


براي تو و خود چشماني آرزو مي كنم كه نشانه ها را ببيند، گوشي كه آنها را بشنود و روحي كه تمامي آنها را در برگيرد...



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸۳
 


پنجره رو كه باز كردم، باغ پر سبز بود و آرام؛ پر سكوت بود، سكوتي عميق... درست مثل چشمان عاشقي كه بعد از مدتها با قلبي مملو از سخنان ناگفته و ناشنفته به انتظار اولين ديدار دلدار نشسته؛ چشماني كه پنجره اي رو به دل باز كرده...بوته اي از گل سرخ در ميان باغ دلربائي ميكرد.خاطرم هست كه روزي باغبون مهربوني با دست هاي خودش تخم گلها رو در زمين كاشت؛ معلوم نبود كه باغبون از چه چشمه اي به بوته گل آب مي داد كه سرخي گلبرگ هاش دل از هر بيننده اي مي برد...يادم مياد كه باغبون با عشق خاصي به اين بوته مي رسيد، انگار كه باغبون خودش هم عاشق دست پروردش شده بود...سال ها از اين ماجرا مي گذره و بوته گل همچنان سرخ و دلربا در وسط باغ چشمان هر بيننده اي رو به خودش خيره ميكنه..همه آدمها از كنار بوته گل رد مي شن، بي اونكه بدونن راز سرخي اين گلها چيه!كسي چه مي دونه!شايد باغبون عشق خودش رو كه از سرخي شعله هاي درونش مي جوشيده در وسط اين باغ به تجلي رسونده و راز درونش رو كه از پنجره هاي سرخ گلبرگ ها به چشم مي خوره، براي هميشه در قلب اين گلها مسكوت گذاشته...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸۳
 


عاشق همه سال، مست و رسوا بادا
ديوانه و شوريده و شيدا بادا
با هوشياري غصه هر چيز خوريم
چون مست شديم
هرچه بادا، بادا...



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸۳
 


چي بگم وقتي كه اين ديوونه دل بونه ميگيره؟!
تو رو مي خواد، تو رو مي خواد...
چي بگم وقتي كه سر مي زنه بر ديوار سينه؟!
چي بگم...!


 
 
عشق
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ فروردین ،۱۳۸۳
 


عشق لهيب دو نگاهه
يا اينكه حديث يه گناهه
نمي دونم!

عشق تمناي دو قلبه
يا اينكه رفيق نيمه راهه
نمي دونم!

عشق سوال بي جوابه
تاثير پياله شرابه
در سينه نشوندنش ثوابه
يا اينكه حباب روي آبه
نمي دونم...

اي عشق عزيز هر جا هستي
من بنده درگاه تو هستم
تا يك قدمي به مرگ مانده
اي عشق هوا خواه تو هستم...



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸۳
 

نه آن رويی که باز آيم نه آن نايی که بگريزم
نه آن طاقت که بنشينم نه آن همت که برخيزم

نه آن پايی که همچون سايه آيم پا به پای تو
نه آن دستی که همچون شانه در زلف تو آويزم

نه ابرم تا که بر خورشيد رويت سايه اندازم
نه بارانم که بر پايت هزاران گون گهر ريزم

نه ناف آهوی چينم که با خون دل پر خون
بسازم مشک و آن را بر شکنج طره ات بيزم

تو ليلی تر ز ليلايی ولی کو طالع مجنون
تو شيرين تر ز شيرينی کجا شد شور پرويزم ؟

بسوز ای شمع هستی سوز سر تا پا وجودم را
که من پروانه ام از سوختن هرگز نپرهيزم

بخند ای گل ! که با شهد لب شکر فشان تو
شراب و شير و شکر سازم و در هم بياميزم


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸۳
 

يك شب   ز ماوراي  سياهي ها

چون  اختري  بسوي  تو مي آيم

بر بال  بادهاي  جهان پيما

شادان  به  جستجوي تو مي آيم

سرتا بپا حرارت و سرمستي

چون  روزهاي دلكش  تابستان

پر ميكنم  براي تو دامان را

از  لاله هاي  وحشي  كوهستان

يك شب  ز حلقه كه به در كوبم

در    كنج سينه قلب تو مي لرزد

چون در گشوده شد تن من بي تاب

در بازوان  گرم تو  مي لغزد

ديگر  در آن  دقايق   مستي بخش

در  چشم  من  گريز   نخواهي  ديد

چون  كودكان  نگاه  خموشم  را

با  شرم   در ستيز  نخواهي  ديد

يكشب  چو نام   من به  زبان  آري

مي خوانمت به  عالم  رويايي

 بر موجهاي  ياد تو  مي رقصم

چون  دختران  وحشي دريايي

يكشب  لبان تشنه  من با شوق 

در آتش  لبان  تو ميسوزد

چشمان من اميد  نگاهش را

بر گردش  نگاه  تو ميدوزد

از  زهره  آن  الهه  افسونگر

رسم  و طريق عشق مي آموزم

يكشب  چو نوري  از دل تاريكي

در كلبه ات   شراره  ميافروزم

آه اي دو چشم  خيره به ره مانده

آري  منم  كه سوي  تو مي آيم

بر بال  بادهاي  جهان پيما

شادان  به جستجوي  تو مي آيم

 


 
 
به تو می انديشم...
نویسنده : ... - ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ فروردین ،۱۳۸۳
 

 

 

نه به ابر

نه به آب

نه به اين آبی آرام بلند...

من مناجات درختان را هنگام سحر

نفس پاك شقايق را در دامن كوه

رخص عطر  گل يخ را با باد

همه را می بينم می شنوم

من به اين جمله نمی انديشم

به تو می انديشم...

ای سراپا همه خوبی

تك و تنها به تو می انديشم...

همه وقت، همه جا

من به هر حال كه باشم،

به تو می انديشم...

تو بدان اين را، تنها تو بدان

تو بمان با من، تنها تو بمان...

جای مهتاب به تاريكی شبهام تو بتاب

من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند

من همين يك نفس از جرعه جانم باقی است

آخرين جرعه اين جام تهی را تو بنوش...

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر و هوا را تو بخوان

تو بمان با من، تنها تو بمان...

به تو می انديشم...

ای سراپا همه خوبی

تك و تنها به تو می انديشم...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ فروردین ،۱۳۸۳
 

 

مژده ای دل، كه مسيحا نفسی می آيد

كه ز انفاس خوشش بوی كسی می آيد