گل سرخ عاشقی

چشم انتظار
نویسنده : ... - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٢
 

 

زير اين هق هق بارون .. يه نفر دلش شکسته

يه نفر شبيه بارون ... سرد و بی قرار و خسته

يه نفر که چشم خيسش پره از جاده و عابر

يه نفر پر از اميد و انتظار يک مسافر

يه نفر مثل پرنده که دلش تو آسمونه

اما پرهاشو شکستن .... رو زمين بايد بمونه

رو زمين بايد بمونه ..... بمونه تا بی نهايت

تا يه روزی اون مسافر بياد و تموم شه غربت

آره .... اون مسافری که از ميون پيچ و خم ها

می ياد و می شکنه يک شب .. قفل نفرينی غم را

من همون اسير غربت .... من همون پرنده بودم

تو همون مسافری که شعر چشماشو سرودم

عشق من ... مسافر من ... بسه قصه ی صبوری

تو بيا .. تا اين پرنده .... نميره از غم دوری


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ آذر ،۱۳۸٢
 

 

زندگی رويا نيست !

زندگی زيباييست.

می توان بر درختی تهی از بار ، زدن پيوندی.

می توان در دل اين مزرعه خشک و تهی بذری ريخت.

می توان ، از ميان فاصله ها را برداشت.

دل من با دل تو ،

هردو بيزار از اين فاصله هاست...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ آذر ،۱۳۸٢
 

 

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق

چار تکبير زدم يکسره بر هرچه که هست


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ آذر ،۱۳۸٢
 

 

من ندانم که کيم!

من فقط می دانم ...

که تويی ،

شاه بيت غزل زندگيم!


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ آذر ،۱۳۸٢
 

 

خوب يا بد؛

تو مرا ساختهای

تو مرا

صيقلی کرده و

پرداخته ای...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ آذر ،۱۳۸٢
 

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

آنچنان محو که يک دم مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو، به قدر مژه برهم زدنی...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ آذر ،۱۳۸٢
 

تو را گم ميكنم هرروز و پيدا مي كنم هر شب

بدينسان، خوابها را با تو زيبا مي كنم هر شب

 

تبي اين كاه را ،چون كوه سنگين مي كند آنگاه

چه آتشها كه در اين كوه بر پا ميكنم هر شب

 

تماشايي است پيچ و تاب آتش ، ها...خوشا بر من

كه پيچ و تاب آتش را تماشا مي كنم هر شب

 

مرا يك شب تحمل كن كه تا باور كني اي دوست

چگونه با جنون خود مدارا مي كنم هر شب

 

چنان دستم تهي گرديده از گرماي دست تو

كه اين يخ كرده را از بي كسي ”ها“ مي كنم هر شب

 

تمام سايه ها را مي كشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا مي كنم هر شب

 

دلم فرياد مي خواهد ، ولي در انزواي خويش

چه بي آزار، با ديوار نجوا ميكنم هر شب

 

كجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي؟

كه من اين واژه را تا صبح معنا مي كنم هر شب

(محمدعلی بهمنی)


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٢
 

 

ای جدائی تو بهترين بهانه گريستن ،

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسيده ام.

ای نوازش تو بهترين اميد زيستن ،

در کنار تو ،

من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٢
 

 
 
سخته...
نویسنده : ... - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٢
 

 

سخته، يكي بهت بگه ستاره شو بچينمت
يه كم كه بگذره بگه ، ديگه نيا ببينمت



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٢
 

 

بيستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد

                                           جور گل بلبل کشيد و بوی گل را باد برد...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٢
 

 

خداوندا!

تو می دانی...

که انسان بودن و ماندن چه دشوار است ؛

چه زجری می کشد آن کس که انسان است ، و از احساس سرشار است...!!!


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٢
 

 

زندگي پر از سواله مي دونم

رسيدن به تو خياله مي دونم

تو ميگي يه روزي مال من ميشي

اما موندت محاله مي دونم

تو ميگي شبا دعامون مي كني

چشمه چشات زلاله مي دونم

توي آسمون سرنوشت ما

ماه كاملم هلاله مي دونم

تو ميگي پرنده شيم بريم هوا

غصه ما دو تا باله مي دونم

چشم من پر از غم نبودنت

دل تو پر از ملاله مي دونم

طاقتم ديگه داره تموم ميشه

صبر تو رو به زواله مي دونم

آره مي ري و نمي پرسي كه اين

دل عاشق در چه حاله مي دونم

مريم حيدرزاده


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٢
 

 

من به غير از تو نخواهم چه بداني چه نداني!

از درت روي نتابم چه بخواني چه براني

دل من ميل تو دارد چه بجويي چه نجويي

ديده ام جاي تو باشد چه بماني چه نماني

من كه بيمار تو هستم چه بپرسي چه نپرسي

جان به راه تو سپارم چه بداني چه نداني

ايستادم به ارادت چه بود گر بنشيني

بوسه يي بر لب عاشق چه شود گر بنشاني

مي تواني به همه عمر دلم را بفريبي

ور بكوشي ز دل من بگريزي نتواني

دل من سوي تو آيد بزني يا بپذيري

بوسه ات جان بفزايد بدهي يا بستاني

جاني از بهر تو دارم چه بخواهي چه نخواهي

شعرم آهنگ تو دارد چه بخواني چه نخوانی!



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٢
 

 

بود آيا که در ميکده ها بگشايند؟

گره از کار فرو بسته ما بگشايند؟

                                         اگر از بهر دل زاهد خودبين بستند

                                         دل قوی دار که از بهر خدا بگشايند!

بصفای دل رندان صبوحی زدگان

بس در بسته به مفتاح دعا بگشايند!

                                          در ميخانه ببستند خدايا مپسند

                                         که در خانه تزوير و ريا بگشايند...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٢
 

 

      

تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو

پرده غنچه می درد خنده دلگشای تو

ای گل خوش نسيم من، بلبل خويش را مسوز

کز سر صدق می کند شب همه شب دعای تو!

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان

قال و مقال عالمی می کشم از برای تو...

دولت عشق بين که چون از سر فخر و افتخار

گوشه تاج سلطنت می شکند گدای تو


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ آذر ،۱۳۸٢
 

 

ای ماهتاب ، آهسته تر بر بام قصرش کن گذر

ترسم صدای پای تو از خواب بيدارش کند...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٢
 

 

 به نام خالق عشق


سلام به شکيبايي و صبر، سلام به عشق و پاکی و سلام به سپيدی...

مي دانم که برف عمرش کوتاه است  ؛ اما سپيدي اش جاودانه است!
مي دانم که با رفتن پاييز سپيدي مي آيد، ترنم دلپذير عشق مي آيد، قدم زدنهاي عاشقانه روي زمين برفي در تنهايي غريبانه سکون مي آيد...

آری به خوبی می دانم!

زمستان را بهانه کنيم ، و لحظه ای چند ، فارغ از همه دلتنگيها ، فارغ از اينگونه بودن ها‌، زيستن ها؛ غرقه در عظمت و شکوه اين همه پاکی شويم ، تا به واقع بچشيم طعم شيرين دوست داشتن را ، محبت را و عشق ورزيدن را ... 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٢
 

 

 گو باغبان بندد به روی ما در گلزارها

                           ما را نگاهی بس بود از رخنه ديوارها...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٢
 

 

هر خوبيی که از همه خوبان شنيده ايم
امروز در شمايل خوب تو ديده ايم

مشکل حکايتی است که از ماجرای عشق
حرفی نگفته ايم و سخنها شنيده ايم

ما را به راه عشق تو آرام و خواب نيست
از بی خوديست گر نفسی آرميده ايم

هرکس گرفت کام دل از ميوه نشاط
ما خود ز باغ عشق٫ گلی هم نچيده ايم

جائی رسيده ايم که از خود گذشته ايم
از خود گذشته ايم و به جائی رسيده ايم

هرگز به جانب مه نو راست ننگريم
کز شوق ابرويت چو هلالی خميده ايم


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٢
 

 

نمي بازم به بي رنگي
به كوه و معبر سنگي... به پاييزوغروب عصر دلتنگي
............ نمي بازم

نمي سازم من خاكي
سرايي با دل شاكي... تو دنيايي كه خالي مونده از پاكي
...نمي سازم

اگر بايد بسازم
كلبه ي عشقو تو دستاي تو مي سازم
....كه ساختم من

اگر بايد ببازم من
به گرماي نفس هاي تو مي بازم
.....كه باختم من

اگر بايد بسازم
بهترين عشقو تو دنياي تو مي سازم
....كه ساختم من

نيازم را بده پاسخ كه دلگيرم
اسير وسوسه هاي نفس گيرم
نگاهم كردي و بستي به زنجيرم
نگير از من نگاهترو كه مي ميرم

نمي بازم به بي رنگي
به كوه و معبر سنگي ...به پاييزو غروب عصر دلتنگي
.......نمي بازم

نمي سازم من خاكي
سرايي با دل شاكي تو دنياييكه...خالي مونده از پاكي
...نمي سازم

اگر بايد ببازم من....به گرماي نفس هاي تو مي بازم
......كه باختم من



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٢
 
 
 
همهء ما وارثيم
وارث عذاب عشق
سهم اونكس بيشتره
كه ميشه خراب عشق

سوختن و فرياد زدن
اينه رمز و راز عشق
وقت از خود مردنه
لحظهء آغاز عشق

واسه اين صدای نی
موندنی ترين شده
كه به لطف زخم عشق
حنجرش خونين شده

سهم من گلوی زخمی منه
يه صدا واسه هميشه موندنه
كوله بار سهم من رو شونمه
كوله باري كه پر از شكستنه

گرمی می عشقو تكرار می كنه
نالهء می عشقو فرياد می زنه
گرمی مستی و ضجه های نی
جوهر تمام شعرای منه

قيمتی ترين عذابه درد عشق
غم ناب و شعر نابه درد عشق
نطفهء تمام عاشقانه ها
جوشش روح شرابه درد عشق

ذات هر قطرهء قيمتی اشك
سهم اين دل خرابه درد عشق
زندگی كتاب شعر لحظه هاست
بهترين فصل كتابه درد عشق


شعر از: اردلان سرفراز

 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٢
 

 

گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست

بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست

گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن

گفتي كه نه٫ بايد بروم حوصله اي نيست

پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف

تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست

گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست

رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مساله اي نيست

شعر از: مريم حيدر زاده


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٢
 

 

ای شب از رويای تو رنگين شده

سينه از عطر توام سنگين شده

ای به روی چشم من گسترده خويش

شاديم بخشيده از اندوه بيش

همچو بارانی که شويد جسم خاک

هستيم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی درسايه مـژگان من


 
 
زندگی
نویسنده : ... - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٢
 

 

زندگی صحنه يکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه يوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٢
 

 

تمام نا تمام من، با تو تمام می شود...

 


 
 
وقتی که...
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ آذر ،۱۳۸٢
 

 

وقتی که مثل شراب مست مستم می کنی،

عاشق عشق می شم، می پرستم می کنی

 

وقتی که به من ميگی:«جون من بسته به جونت!»

منو آروم می کنه، اون صدای مهربونت..

 

نمی دونم که چرا دوباره ديوونه ميشی

خراب و ويرونه ميشی

بتی که داغونه ميشم، ابری که گريونه ميشم...

 

دل غمگين منو، باز تو آروم می کنی

می شکنی طلسم غم، آخه جادوم می کنی!

 

وقتی که تو بد ميشی باز ميبينم دنيا رو سرم خرابه

ميبينم که باز دارم دق ميکنم، همه چيم نقش بر آبه

 

اما تا ميخوام برم گريه کنون سر به ديوارا بکوبم

باز به دادم ميرسی به من ميگی:« عشقمی تو خوب خوبم!»

 

باز ميگم عزيز من پا رو قلبم نميذاره،

مهربون با منو اشکمو در نمياره...

 

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٢
 

 

در ميان خش خش پاييز باغ

می توان شد محو آواز کلاغ

می توان درگير يک لبخند شد

در ديار عاطفه پابند شد...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٢
 

 

آری؛

آغاز دوست داشتن زيباست

گرچه، پايان راه ناپيداست

من به پايانش نمی انديشم

که همين دوست داشتن زيباست...


 
 
باغ تنهايی
نویسنده : ... - ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٢
 
 
 
ظهر تابستان بود ؛
باغ تنهايي من غرقه ی خواب
که صدايي آمد
باغ تنهاييم از خواب پريد.

چه کسي بود که از آن سر ديوار بلند
به شکوفايي اين باغ نظر مي افکند ؟

چه کسي بود به من گفت :سلام ؟
چه کسی کفتر تنهايي من را پر داد ؟
چه کسي خلوت تنهايي من را پر کرد ؟

چه کسی بود که از آن سوی ديوار بلند
با سلامش سخن از عشق و محبت سر داد ؟

رهگذر بود که مي گفت سلام
رهگذر بود سر آن ديوار
رهگذر بود که از خنده ی او
باغ تنهايی من شد بيدار

باغ تنهايی من ؛ بعد از اين
به اميد گذر رهگذری ميخوابد
که بيايد سر ظهر
سر ديوار بلند
به شکوفايی اين باغ نظر اندازد ...


 
 
اما باش
نویسنده : ... - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٢
 

 

با توام
اي لنگر تسکين!
اي تکان هاي دل!
اي آرامش ساحل!
با توام
اي نور!
اي منشور!
اي تمام طيف هاي آفتابي!
اي کبودِ ارغواني!
اي بنفشابي!
با توام اي شور اي دلشوره شيرين!
با توام
ای شادی غمگين!
با توام
اي غم!
غم مبهم!
اي نمي دانم!
هر چه هستي باش!
اما کاش...
نه، جز اينم آرزويي نيست:
هر چه هستي باش!
اما باش!


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٢
 

 

ميان اين برهوت

اين منم،

من مبهوت!

***

بيا، بيا برويم

به آستانه گلهای سرخ در صحرا

و مهربانی را

ز قطره قطره باران،

ز نو بياموزيم

***

بيا، بيا برويم

به سبزه زار که گسترده سينه در صحرا

بيا که سبزه آن دشت را لگد نکنيم

و خواب راحت پروانه را

نياشوبيم

گياه تشنه لب دشت را به شادابی

ز آب چشمه،

شراب شفا بنوشانيم

***

بيا، بيا برويم

و مهربانی خود را

به خاک عرضه کنيم،

که دشت، تشنه عشق است و

شهر، بيگانه!

 


 
 
اشاره
نویسنده : ... - ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٢
 

 

تو مرا به نام ميخوانی؛ نامت را نميدانم

تو به من اشاره ميکنی؛ اشاره نميتوانم

من، برای آنکه چيزی از خود به تو بفهمانم

جز چشمهايم چيزی ندارم...

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٢
 

 

زندگی را از نخست برای من بد ترجمه کردند!

زندگی را يکی مرگ تدريجی نام نهاد.

يکی بدبختی مطلق معنا کرد.

يکی درد درمان ناپذيرش خواند.

و سرانجام يکی رسيد و گفت:

زندگی به تنهائی ناقص است؛

تا «عشق » نباشد، زندگی تفسير نمی شود...!


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٢
 

 

تو مثل خواب و رؤيا پا مى ذارى رو شبهام

گريه ديگه تمومه تو خنده اى رو لبهام

باز مى گيرم تو دستام دستاى بى ريا تو

حس مى كنم تو گوشم صداى آشناتو

اشاره كن گل من كه باز سحر تو راهه

فصل من و تو اينجا پشت شب سياهه

تو يار من مى مونى دوست دارم هميشه

عشق تو از دل من هرگز جدا نمى شه

تو از كتابا مى ياى از ته دنيا مى ياى

چشم انتظار مى مونم تا باز تو از راه بياى

نجابت نگاتو به عالمى نمى دم

ببين كه از تو چشمات به آسمون  رسيدم

بيا بيا كه بى تو صداى من مى گيره

نذار پرنده ى عشق كنج قفس بميره

سبد سبد ترانه تو راه تو مى ريزم

خودت كه خوب مى دونى ديوونتم عزيزم

نجابت نگاتو به عالمى نمى دم

ببين كه از تو چشمات به آسمون رسيدم

بيا بيا كه بى تو صداى من مى گيره

نذار پرنده ى عشق كنج قفس بميره


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ آذر ،۱۳۸٢
 




تو گل سرخ منی
تو گل ياسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه!
از آن پاک تری
تو بهاری
نه!
بهاران از توست
از تو ميگيرد وام ، هر بهار اينهمه زيبايی را...
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين! باغ و بهارانم تو!


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٢
 



گفتی كه به احترام دل باران باش
باران شدم و به روی گل باريدم
گفتی كه ببوس روی نيلوفر را
از عشق تو گونه های او بوسيدم
گفتی كه ستاره شو دلی روشن كن
من هم چو گل ستاره ها تابيدم
گفتی كه برای باغ دل پيچك باش
بر ياسمن نگاه تو پيچيدم
گفتی كه برای لحظه ای دريا شو
دريا شدم وتو را به ساحل ديدم
گفتی كه بيا و لحظه ای مجنون باش
مجنون شدم و ز دوريت ناليدم
گفتی كه شكوفه كن به فصل پاييز
گل دادم و با نور رخت روييدم
گفتی كه بيا و از جفايت بگذر
از لهجه بی وفاييت رنجيدم
گفتی كه بهانه ات برايم كافيست
معنای لطيف عشق را فهميدم...



 
 
نگاه
نویسنده : ... - ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٢
 


لب گرم تو با طعم شرابه
شکوه ديدن تو، شعر نابه

دلم ميخواد که تا روز قيامت
نگاه گرم تو بر من بتابه...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٢
 



بهترين هديه برايم
سبدی بود، در آن
شاخه ای از گل ياس
که تو از باغ نگاهم
به تمنای نگاهی چيدی...
کاشکی کس
يا کسانی،
همه ميفهميدند
شاخه آن گل ياس
ريشه در عمق وجودم دارد...



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٢
 



ای زندگی تن و توانم همه تو
جانی و دلی، ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی، از آنی همه من
من نيست شدم در تو، از آنم همه تو...



 
 
بايد بروم
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٢
 




بايد بروم راه دگر باقی نيست
در اين دل ديوانه دگر آهی نيست

بايد بروم دور شوم از عشقت
تا مست نگردم ز طلسم چشمت

بايد ز ديار عاشقان پر گيرم
جايی بروم سرای ديگر گيرم

در محکمه عشق تو محکوم شدم
بايد بروم درس اسارت گيرم

پس شکوه مکن از من و از رفتن من
بايد بروم هجر تو از سر گيرم

خدايا ....


 
 
ای خدا...
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٢
 


ای خدا! اين وصل را هجران مکن!
سرخوشان عشق را نالان مکن

بر درختی کاشيان مرغ توست
شاخ مشکن، مرغ را پران مکن

نيست در عالم ز هجران تلختر
هرچه خواهی کن، وليکن آن مکن...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٢
 



تنها با گلها
گويم غمها را...
چه کسی داند، ز غم هستی چه به دل دارم!...
نه کسی آيد،نه کسی خواند، ز نگاهم هرگز راز من
بشنو امشب،غم پنهانم که سخنها گويد ساز من
تو ندانی تنها ،همه شب با گلها سخن دل را ميگويم من
چو نسيمی آيد، که وزد در بستان
همه گلها را مي بويم من...

گل ابری، سرگردان...ميگريد چشم من در تنهايي
ای روز شاديها کی باز آيی؟
امشب حال مرا تو نميدانی
از چشمم غم دل را تو نميخوانی...



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٢
 

 

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم

قضای عهد ماضی را شبی دستی بر افشانم

 

چونانت دوست می دارم که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

 

فراقم سخت می آيد وليکن صبر می بايد

که گر بگريزم ار سختی، رفيق سست يمانم...


 
 
عشق تو...
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٢
 

 

عشق تو دو بال اوج فرسايم داد
شوق تو دو پای موج پيمايم داد

آن هرزه دل هراسناکم را برد
وين زهره‌ی دل زدن به دريايم داد


 
 
ما هم...
نویسنده : ... - ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٢
 


ما هم شکسته خاطر و ديوانه بوده ايم
ما هم اسير طرهء جانانه بوده ايم

ما نيز چون نسيم سحر در حريم باغ
روزی نديم بلبل و پروانه بوده ايم

ما هم به روزگار جوانی ز شور عشق
عبرت فزای مردم فرزانه بوده ايم

بر کام خشک ما به حقارت نظر مکن
ما هم رفيق ساغر و پيمانه بوده ايم

ای عاقلان به لذت ديوانگی قسم
ما نيز دلشکسته و ديوانه بوده ايم...



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٢
 


هر دريچه ای که رو به شب گشودم
فکر تنهايی چشمای تو بودم

عاشقانه های من شعر تو بوده
از تو بوده هر چه گفتم و سرودم

چشمِ من هميشه دنبال تو بوده
همه ترانه هام مال تو بوده

هر نفس هميشه در ياد تو بودم
برگ باغ رفته بر باد تو بودم

همه جاده های دنيا رو دويدم
در سفرهام به صدای تو رسيدم

هر کجا رفتم و هر جا که رسيدم
همه دنيا رو با چشمای تو ديدم

ياد تو همسفر شام و سحرگاه
شوق ديدن تو در نهايت راه

از تو غربتم همه خاک زمين شد
عاشقانه های من عاشقترين شد


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٢
 


نشود فاش کسی آنچه ميان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن ميگويم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسيد
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ٫ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

اين همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفت و گويی و خيالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به ديباچه عقل
هرکجا نامه عشق است نشان من و توست

سايه٫ زاتشکده ماست فروغ مه و مهر
وه از اين آتش روشن که به جان من و توست


(ه.ا. سايه)




 
 
سلطان قلبها
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ آذر ،۱۳۸٢
 

يه دل ميگه، برم برم
يه دلم ميگه، نرم نرم

طاقت نداره دلم دلم
بی تو چه کنم؟!

پيش عشق ای زيبا زيبا
خيلی کوچيکه دنيا دنيا

با ياد تو ام هرجا هرجا
ترکت نکنم...

سلطان قلبم تو هستی تو هستی
دروازه های دلم را شکستی

پيمان ياری به قلبم، تو بستی
با من پيوستی...

اکنون اگر از تو دورم به هرجا
با يار ديگر نبندم دلم را

سرشارم از آرزو و تمنا
ای يار زيبا...



 
 
گل گلدون
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ آذر ،۱۳۸٢
 


گل گلدون من، شکسته در باد
تو بيا تا دلم نکرده فرياد

گل شب بو ديگه، شب بو نميده
کی گل شب بو رو، از شاخه چيده

گوشه آسمون، شده رنگين کمون
من مثل تاريکی، تو مثل مهتاب

اگه باد از سر گل تو نگذره
من ميرم گم ميشم تو جنگل خواب

گل گلدون من، ماه ايوون من
از تو تنها شدم چو ماهی از آب

گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه، دلم يه مرداب

***
آسمون آبی ميشه، اما گل خورشيد
رو شاخه های بيد، دلش ميگيره

دره مهتابی ميشه، اما گل مهتاب
از برکه های آب، بالا نميره

تو که دست تکون ميدی
به ستاره جون ميدی
ميشکفه گل از گل باغ

وقتی چشمات هم مياد
دو ستاره کم مياد
ميسوزه شقايق از داغ...



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ آذر ،۱۳۸٢
 


 

هرگز نخواستم که تو رو، با کسی قسمت بکنم
يا از تو حتی با خودم، يه لحظه صحبت بکنم

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی، به تو جسارت بکنم


انقدر ظريفی که با يک نگاه هرزه ميشکنی
اما تو خلوت دلم، تنها فقط مال منی

تو پاک و ساده مثل خواب، حتی با بوسه ميشکنی
شکل همه آرزوهام، تجسم خواب منی

...حتی با اينکه هيچ کس مثل من عاشق تو نيست
پيش تو آينه چشام حقيره، لايق تو نيست...