گل سرخ عاشقی

 
نویسنده : ... - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ آبان ،۱۳۸٢
 


سر به روی شانه های مهربانت می گذارم
عقده دل می گشايد، گريه بی اختيارم...

از غم نا مردميها، بغضها در سينه دارم
شانه هايت را برای گريه کردن دوست دارم...




 
 
طلوع کن ای عشق
نویسنده : ... - ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٢
 


می دونم که يک نفرهست زير اين گنبد سنگی
که مياد رو آسمونم ميکشه يه قوس رنگی

اون که آينه اتاقم از حضورش بی نصيبه
توی آينه من نشستم، اما من با من غريبه

يکی بايد اينجا باشه، اونی که مثل کسی نيست
وقت سر دادن آواز ،مثل اون همنفسی نيست

يکی بايد اينجا باشه ،که شب و کم کنه از روز
روزه تازه ای بياره جای اين روز غزل سوز

يکی بايد اينجا باشه که منو بدزده از من
با من از خودم خودی تر ، بين تن باشه و پيرهن

از تو قصه ها طلوع کن تا غروب من بميره
زير خاکستر سردم شعله تو جون بگيره



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٢
 

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.
پس از يک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بين گل هايی که در تنهايی ام روئيد؛ با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی
دلم حيران و سرگردان چشمانی است رويايی
و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم
تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشم هايم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشيد وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا؛ شايد خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا؛ تا کی؛ برای چه؛
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد
و بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد
کسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زيبای توام
برگرد!
ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بی وفايی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پائيزی ترين ويرانی يک دل
ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر
نمی دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.

(مريم حيدر زاده)



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٢
 


تو از شهر غريب بی نشونی اومدی
تو با اسب سپيد مهربونی اومدی...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٢
 

نشد يك لحظه از يادت جدا دل
زهی دل، آفرين دل، مرحبا دل

ز دستش يك دم آسايش ندارم
نميدانم چه بايد كرد با دل

هزاران بار منعش كردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا دل؟

از اين دل، داد من بستان خدايا!
ز دستش تا به كی گويم خدا دل؟

بتاری گردنش را بسته زلفت
فقير و عاجز و بی دست و پا دل

درون سينه آهی هم ندارد
فلاكت دل، مصيبت دل، بلا دل

بشد خاك و ز كويت بر نخيزد
زهی ثابت قدم دل، با وفا دل


ابو القاسم لاهوتی



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٢
 



تو اگر همسفر من باشی

راه اگر پر ز غبار ،

خالي از مستي باران بهار

و اگر مقصدها

لمس خورشيد در آنسوي درختان باشد،

نه هراسم ز كمين كردن ابر

نه گريزم ز شبيخون زدن صاعقه هاست

تو اگر همسفر من باشي،

من گل ياس به گلدان خزان خواهم داد

راز شبگردي عاشق همه جا خواهم گفت

نور مهتابي چشمان تو را

در شبستان دلم خواهم كاشت

و به شب خواهم گفت :

برگ از شاخه اميد جدا نتوان كرد

بال پرواز من از موسم پاييز تويي

مست چشمان تو در ميكده عشق منم

همسفر !باغ دل از عطر صداقت پر كن

كه در آغوش تو از خويش ببايد گذرم...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ آبان ،۱۳۸٢
 


گاه آرزو می کنم زورقی باشم برای تو
تا بدانجا برمت که می خواهی
زورقی توانا، به تحمل باری که بر دوش داری
زورقی که هيچگاه واژگون نشود
به هر اندازه که ناآرام باشی
يا دريای زندگيت متلاطم باشد...



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٢
 


ای مهربان من بدان !
بی لطف چشم عاشقت ،
هرجای دنيا که روم، احساس غربت ميکنم...



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٢
 


دل اگر رفت شبی کاش دعايی بکنيم...



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٢
 



ميخوام يه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه
من باشم و تو باشی و يک شب مهتابی باشه

ميخوام يه کاری بکنم شايد بگی دوسم داری
ميخوام يه حرفی بزنم که ديگه تنهام نذاری

ميخوام که جادوت بکنم هميشه پيشم بمونی
از تو کتاب زندگيم يه حرف رنگی بخونی

امشب ميخوام برای تو يه فال حافظ بگيرم
اگر که خوب در نيومد ، به احترامت بميرم

امشب ميخوام رو آسمون عکس چشمات و بکشم
اگر نگاهم نکنی، ناز نگات و بکشم

ميخوام تو رو قسم بدم به جون هرچی عاشقه
به جون هرچی قلب صافه رنگ گل شقايقه

يه وقتی که من نبودم بي خبر از اينجا نری!
بدون يه خداحافظی پر نزنی، تنها نری!

يه موقعی فکر نکنی دلم واست تنگ نميشه
فکر نکنی اگر بری زندگی کمرنگ نميشه

اگه بری شبا چشام يه لحظه هم خواب ندارن
آسمونای آرزو يه قطره مهتاب ندارن

راستی، دلت مياد بری؟بدون من بری سفر؟؟؟
بعدم فراموشم کنی برات بشم يه رهگذر!!!

اصلاً بگو که دوست داری، اينجوری دوست داشته باشم؟
اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا کاشته باشم؟

حتی اگه دلت نخواد، اسم تو، تو قلب منه!
چهره تو يادم مياد وقتی که بارون ميزنه

ای کاش منم تو آسمون، يه مرغ دريايی بودم
شايد دوسم داشتی اگه، آهوی صحرايی بودم

ای کاش بدونی چشماتو، به صدتا دنيا نميدم
يه موج گيسوی تو رو به صدتا دريا نميدم

به آرزوهام ميرسم اگر که تو پيشم باشی
اونوقت خوشبخت ميشم، مثل فرشته ها تو نقاشی

تا وقتی اينجا بمونی بارون قشنگ و نم نمه
هوای رفتن که کنی...مرگ گلای مريمه

نگام کن و برام بگو!بگو ميری يا ميمونی!
بگو دوسم داری يا نه! مرگ گلای شمدونی!

نامه داره تموم ميشه، مثل تموم نامه ها
اما تو مثل آسمون، عاشقی و بي انتها!!!










 
 
مثل هيچ کس...
نویسنده : ... - ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٢
 


مث اون موج صبوری که وفاداره به دريا
تو مهی مثل حقيقت، مهربونی مث رويا...

تو مث اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر
مث اون حرفی که ناگفته ميمونه دم آخر...

مث برق دو تا چشمی توی يک قاب شکسته
مث پرواز واسه قلبی که يکی بالاش و بسته

تو مث دفتر مشقم پرخطای عجيبی
مث شاگردای اول، کمی مغرور و نجيبی

دل تو، يه آسمونه، دل تنگ من زمينی
ميدونم عوض نميشی ،تو خودت گفتی همينی

تو مث اون کسی هستی که ميره واسه هميشه
التماسش ميکنی که بمون، اون ميگه نميشه

مث يه تولدی تو، مث تقدير، مث قسمت
مث الماسی که هيچ کس واسه اون نذاشته قيمت

مث نذر بچه هايی، مث التماس گلدون
مث ابتدای راهی، مث آينه، مث شمعدون

مث قصه های زيبا، پری از خوابای رنگی
حيفه که پيشم نمونن، چشمای به اين قشنگی

پر نازی، مث ليلی، پر شعری، مث نيما
ديدن تو رنگ مهره، رفتن تو رنگ يلدا!!!

بيا مثل اون کسی شو، که يه شب قصد سفر کرد؛
ديد يارش داره ميميره!
موندش و صرفنظر کرد...



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٢
 

 


گفتمش آغاز درد عشق چيست؟

گفت آغازش سراسر بندگيست

گفتمش پايان آن را هم بگو

گفت پايانش همه شرمندگيست

***

گفتمش درمان دردم را بگو

گفت درمانی ندارد، بی دواست

گفتمش يک اندکی تسکين آن

گفت تسکينش همه سوز و فناست

***

گفتمش من سوختم از اين عطش

گفت اين سوز و عطش ارزانی ات

گفتمش من مردم از اين درد عشق

گفت اين مردن نسازد فانی ات

***

گفتمش اين عشق را از من پذير

گفت اين بخشش نباشد بی دليل

گفتمش اين هم دليلم، مردنم

گفت اين مردن نباشد بی بديل

***

گفتمش پس چاره عشقم بگو

گفت يک چاره و آن هم سوختن

گفتمش آموز من را سوز عشق

گفت اين بايد ز عشق آموختن ...



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٢
 

 

گل يکدونه سارا، من به داشتنت مينازم...


 
 
دريغ
نویسنده : ... - ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٢
 

 

 

به دادم برس اي اشك

دلم خيلي گرفته

نگو از دوري كي

نپرس از چي گرفته

منو دريغ يك خوب

به ويروني كشونده

عزيزمه تا وقتي

نفس تو سينه مونده

تو اين تنهايي تلخ

من و يك عالمه ياد

نشسته روبرويم

كسي كه رفته بر باد

كسي كه عاشقونه

به عشقش پشت پا زد

براي بودن من

به خود رنگ فنا زد

چه درديه خدايا نخواستن اما رفتن

براي اون كه سايه س هميشه رو سر من

كسي كه وقت رفتن

دوباره عاشقم كرد

منو آباد كرد و

خودش ويرون شد از درد

به دادم برس اي اشك

دلم خيلي گرفته

نگو از دوري كي

نپرس از چي گرفته

به آتش تن زد و رفت تا من اينجا نسوزم

با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم

هنوز سالار خونه س پناه منه دستاش

سرم رو شونه هاشه رو گونمه نفس هاش

به دادم برس اي اشک





 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ آبان ،۱۳۸٢
 



آری بيا زندگی را بدزديم و آنگاه.......


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ آبان ،۱۳۸٢
 


به چشمان پری رويان اين شهر ،
به صد اميد ميبستم نگاهی
مگر يک تن از اين نا آشنايان
مرا بخشد به شهر عشق راهی

به هر چشمی - به اميدی که اين اوست -
نگاه بی قرارم خيره می ماند
يکی هم زين همه ناز آفرينان
اميدم را به چشمانم نمی خواند

غريبی بودم و گم کرده راهی
مرا با خود به هر سويی کشاندند
شنيدم بارها از رهگذاران
که زير لب مرا ديوانه خواندند

ولی من چشم اميدم نمی خفت
که مرغی آشيان گم کرده بودم
ز هر بام و دری سر می کشیدم
به هر بوم و بری پر می گشودم

اميد خسته ام از پای ننشست
نگاه تشنه ام در جست و جو بود
در آن هنگامه ديدار و پرهيز
رسيدم عاقبت آنجا که او بود

« دو تنها و دو سرگردان ٫دو بی کس»
ز خود بيگانه ٫از هستی رميده
از اين بی درد مردم٫ رو نهفته
شرنگ نا اميديها چشيده

دل از بی همزبانی ها شکسته
تن از نا مهربانی ها فسرده
ز حسرت پای در دامن کشيد ه
به خلوت ٫ سر به زير بال برده

« دو تنها و دو سرگردان دو بی کس »
به خلوتگاه جان با هم نشستند
زبان بی زبانی را گشودند
سکوت جاودانی را شکستند

مپرسيد ای سبکباران مپرسيد
که اين ديوانه از خود به در کيست ؟
چه گويم ؟ از که گويم ؟ با که گويم ؟
که اين ديوانه را از خود خبر نيست

به آن لب تشنه می مانم که ناگاه
به دريائی در افتد بی کرانه
لبی از قطره آبی تر نکرده
خورد از موج وحشی تازيانه

مپرسيد ای سبکباران مپرسيد
مرا با عشق او تنها گذاريد
غريق لطف آن دريا نگاهم
مرا تنها به اين دريا سپاريد

(فريدون مشيری)




 
 
کاش...
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ آبان ،۱۳۸٢
 


دل بی طاقت من ديگه آروم نداره
عاشق رسيدنه، باز منو جا ميذاره

ميره تا نگاه تو دل به دريا ميزنه
ميگه از فاصله ها بغض عشق و ميشکنه

ميگه دريا هر چی هست بی تو دلگير برام
کاش ميشد هر جا ميری پا به پای تو بيام...

دل من ميگه هنوز ميشه باورم کنی
ميتونی مثل غزل منو از برم کنی

ميگه تنهايی من پر از صدای تو
با يه دنيا دلخوشی، زنده ام برای تو!...



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٢
 

 

گويند که سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود! وليکن به خون جگر شود...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٢
 

 

عشق صبور و مهربان است.

 عشق حسود و خودبين نيست، مغرور هم نيست.

عشق تلخ رفتار و خوددوست نيست.

عشق جايی برای آزار نمی گذارد، عشق خطاها را بايگانی نمی کند، عشق از شر مسرور نيست.

عشق با حقيقت دلشاد است.

عشق هرگز از تلاش دست بر نمی دارد.

عشق، ايمان، اميد و شکيبائی ازکف نمی دهد.

عشق شکست ناپذير است، ازلی است...

ايمان هست،

        اميد هست،

               عشق هست.

                                     اما والاترين همه؛ عشق است!     

 

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٢
 

 

ما يکی هستيم؛

علی رغم همه چيز؛ تو و من، با هم رنج می بريم، با هم وجود داريم و تا ابد يکديگر را دوباره و دوباره می آفرينيم...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٢
 

 

عقل تا تدبير و انديشه کند

رفته باشد عشق تا هفتم سما

عقل تا جويد شتر از بهر حج

رفته باشد عشق بر کوه صفا!


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٢
 

 

تو سرنوشت منی، از تو من كجا بگريزم!
كجا رهاشوم از اين طلسم ، تا بگريزم
اسير جاذبه بي امانت، آن پر كاهم
كه ناتوانمت از طيف كهربا بگريزم
تو خويش راز اساطير و قصه هاي محالي
وگر به كشور سيمرغ و كيميا بگريزم
بجز تو نيست هر آنكس كه دوست داشته بودم
اگر هر آينه سوي گذشته ها بگريزم
هوا گرفته عشق توام چگونه ازاين دام
به بال بسته دوباره سوی هوا بگريزم
به خويش هم نتوانم گريخت از تو که عيب است
زآشناتری اکنون به آشنا بگريزم
کجا روم که نه در حلقه نگين تو باشد؟
مگر به ساحتی از سايه شما بگريزم

به هر کجا که روم آسمان من اين است
سياه مثل دو چشم تو، پس چرا بگريزم

(حسين منزوي)


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٢
 


امشب از حضرت حافظ که مثل من دل در گرو يار داشته، سوالی کردم، بيش از پيش با پاسخش غرق در حيرتم کرد!!!

گل در بر و، می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنين روز غلام است!

گو شمع مياريد در اين جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
....
حافظ! حافظ منشين بی می و معشوق زمانی
کايام گل و ياسمن و عيد صيامست!!!

 
 
پر پرواز منو ازم نگير
نویسنده : ... - ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٢
 

 

تو حضور مبهم پنجره ها
روبروم ديواراي آجريه
خورشيد روشن فردا مال تو
سهم من شباي خاكستريه

توی اين دلواپسيهاي بزرگ
جز ترانه هاي زخمي چي دارم
وقتي حتي تو برام غريبه اي
سر رو شونه هاي بارون مي زارم

اسم تو براي من مقدسه
تا نفس تو سينه پر پر مي زنه
باورم كن كه فقط كه فقط باور تو
مي تونه قفل قفس رو بشكنه

منم و يه آسمون بي دريغ
منم و يه كوره راه ناگزير
اي ستاره شباي مشرقي
پر پرواز منو ازم نگير




 
 
عجب صبری خدا دارد...
نویسنده : ... - ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٢
 
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
همان يك لحظه اول ،
كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان ،
جهان را با همه زشتی و زيبايي ،
به رروي يكدگر ، ويرانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
كه در همسايه صدها گرسنه ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم ،
نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ،
بر لب پيمانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم ،
كه ميديدم يكي عريان و لرزان ، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين
زمين و آسمان را
واژگون مستانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
نه طاعت مي پذيرفتم ،
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده ،
پاره پاره در كف زاهد نمايان ،
سبحه صد دانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ،
هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو ،
آواره و ديوانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ،
سراپاي وجود بي وفا معشوق را ،
پروانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
به عرش كبريايي ، با همه صبر خدايي ،
تا كه مي ديدم عزيز نابجايي ، ناز بر يك ناروا گرديده، خواري ميفروشد ،
گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
كه مي ديدم مشوش عارف و عامي ، ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش ،
بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فكري ،
در اين دنياي پر افسانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
چرا من جاي او باشم .
همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد ،
وگرنه من بجاي او چو بودم ،
يكنفس كي عادلانه سازشي ،
با جاهل و فرزانه ميكردم .
عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد !


 
 
سخني از دلي شكسته...
نویسنده : ... - ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٢
 

سخني از دلي شكسته...

                                  
                                  
اي كاش عكس دو چشمان زيبايت را،روي شيشه ي قلبم مي ديدي،و اين گونه جام بلورين دلم را هزار پاره نمي شکستی.
 
اي كاش عطش دستانم را مي ديدي كه تشنه ي جرعه اي ازگرماي دستان تو بودند.

اي كاش لرزش اشك را در چشمانم ميفهميدي و مرا به جرم عاشق بودن مجازات نمي كردي.

اي كاش صداي تپش هاي پياپي قلبم را باگوش دل ميشنيدي تا بتواني صداي سخن عشقم را درك كني.

اي كاش هيچ گاه به من لبخند نمي زدي،تا اين گونه عاشق لبخندهايت نشوم.

و اي كاش...اي كاش هيچ گاه عاشق نمي شدم تا اين گونه گل عشق را در وجودم پرپر نكني.
پرنده ي كوچك اسمانی من 
اما من عاشق خواهم ماند وعاشق خواهم مرد

 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٢
 


پشمينه پوش تندخو از عشق نشنيدست بو!
از مستيش رمزی بگو، تا ترک عياری کند
چون من گدائی بی نشان، مشکل بود ياری چنان
سلطان کجا عيش نهان با رند بازاری کند



 
 
ببخشيد...
نویسنده : ... - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٢
 

ای پادشاه سرزمين عشق،
ای بزرگ بخشنده،
ای معبودم!
باز هم خجول آمده ام به کوی تو و از تو تمنای بخشش دارم ؛
بگذر از من، ای بزرگ بخشنده...


يک بار خطا کردم و آن يار ببخشيد
بار دگر آن کار بکردم ؛
دل دلدار ببخشيد...

امروز دچارم به گنه باز دوباره !
با يک دل پر شرم، ز انکار دوباره !

بار گنهم سخت گران است، خدايا
من چون بنهم پا به رهش باز دوباره؟؟؟!!!

ايکاش خدايا ، ز تنم جان بستانی!
تا پيش نهم آن و، بگويم که: ببخشيد...!!!



 
 
لالايی
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٢
 



لالايي اي دل درهم شكسته
لالايي مرهم دلهاي خسته
لالايي كن كه اين عاشق ترينت
هنوزم چشماشو، به روت نبسته
بخواب و سر بذار به روي سينه ام
كه خوابت رو تو آغوشم ببينم
الهي خواب بد از تو جدا شه
تو اون چشمات ديگه اشكي نبينم
لالايي كن ، لالايي كن ، لالايي
تو كه جنس مني ، رنگ خدايي
بخواب اي بهترينم توي دنيا
بخواب تا كور بشه چشم جدايي
لالايي اي تو سلطان محبت
لالايي كن به دور از رنج و مِحنت
بخواب تا من بيام بازم به خوابت
به آغوشت بگيرم با محبت
بخواب اي تو براي من فرشته
زمين تنگه برات ، جات تو بهشته
مي گم كه عاشقم ، شرمي ندارم
خدا اينو تو قلب من نوشته
لالايي كن ، بخواب رو سينهء من
امید این دل بي كينهء من
لالايي كن تو اي سارای خوبم
سرت، تاجي به روي سينهء من !!!



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٢
 



دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه

دوباره اين دل ديوونه واست دلتنگه

وقت از تو خوندنه ستاره ى ترانه ها

اسم تو براى من قشنگ ترين آهنگه


بى تو يك پرنده ى اسير بى پروازم

با تو اما مى رسم به قله ى آوازم

اگه تا آخر اين ترانه با من باشى

واسه تو سقفى از آهنگ و صدا مى سازم


با يه چشمك دوباره منو زنده كن ستاره

نذار از نفس بيفتم تويى تنها راه چاره

آى ستاره آى ستاره بى تو شب نورى نداره

اين ترانه تا هميشه تو رو ياد من مى ياره


تويى كه عشقمو از نگاه من مى خونى

تويى كه تو تپش ترانه هام مهمونى

تويى كه همنفس هميشه ى آوازى

تويى كه آخر قصه ى منو مى دونى


اگه كوچه ى صدام يه كوچه ى باريكه

اگه خونم بى چراغه چشم تو تاريكه

مى دونم آخر قصه مى رسى به داد من

لحظه ى يكى شدن تو آينه ها نزديكه


 
 
کاش ...
نویسنده : ... - ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٢
 


کاش معشوقه ز عاشق طلب جان می کرد -- تا که هر بی سر و پايی نشود يار کسی


 
 
يک سبد پر ترانه ...
نویسنده : ... - ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٢
 


يك سبد پر ترانه خواهم ساخت
قطعه اي عاشقانه خواهم ساخت
تا بسوي تو بشكنم ديوار
تيشه اي پر بهانه خواهم ساخت
پر بسوي تو مي زنم آخر
در جوار تو لانه خواهم ساخت
چون پرستو ميان دستانت
عاقبت آشيانه خواهم ساخت
در جوارت جوانه خواهم زد
وسعتي بي كرانه خواهم ساخت


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٢
 


تو مثل خواب و رؤيا پا مى ذارى رو شبهام

گريه ديگه تمومه تو خنده اى رو لبهام

باز مى گيرم تو دستام دستاى بى ريا تو

حس مى كنم تو گوشم صداى آشناتو

اشاره كن گل من كه باز سحر تو راهه

فصل من و تو اينجا پشت شب سياهه

تو يار من مى مونى دوست دارم هميشه

عشق تو از دل من هرگز جدا نمى شه

تو از كتابا مى ياى از ته دنيا مى ياى

چشم انتظار مى مونم تا باز تو از راه بياى

نجابت نگاتو به عالمى نمى دم

ببين كه از تو چشمات به آسمون رسيدم

بيا بيا كه بى تو صداى من مى گيره

نذار پرنده ى عشق كنج قفس بميره

سبد سبد ترانه تو راه تو مى ريزم

خودت كه خوب مى دونى ديوونتم عزيزم

نجابت نگاتو به عالمى نمى دم

ببين كه از تو چشمات به آسمون رسيدم

بيا بيا كه بى تو صداى من مى گيره

نذار پرنده ى عشق كنج قفس بميره


 
 
لحظه ديدار...
نویسنده : ... - ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٢
 

 

لحظه ديدار نزديک است

        باز من ديوانه ام، مستم

                باز ميلرزد دلم، دستم

                      باز گويی ، در جهان ديگری هستم...

های! نخراشی به غفلت گونه ام را تيغ!

وای! نپريشی صفای زلفکم را باد!

و آبرويم را نريزی دل!

لحظه ديدار نزديک است...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٢
 

 



باز دوباره چشماي تو
داد مي زنن: بي دست وپا!
بسه ديگه ! د ...حرف بزن!
بجنب ديگه! يالا بابا!

مي خوام بگم دوست دارم
اما ديگه پا نمي ده!
مي خوام بگم ديوونتم
اما زبون را نمي ده!

جمله ها توي ذهن من
اين پا و اون پا مي كنن
چشام دوست دارم رو هي
مي گن و حاشا مي كنن!

چشماي تو منتظرن
داد مي زنن:بگو بگو!
آتيشي مي شي دوباره
لپات مي شن عين لبو!

مي پوسه تو دستاي من
دوباره يك شاخه رز
انگاري كه اين دل من
باز دوباره آورده بز!!



آدماي اجق وجق!
عاشقياي تق و لق !
بدون قصه و غزل
افاده ها طبق طبق !

قصه دلبستگيا
قصه خون و خاطره
پشت دو تا جمله عشق
يه ديو غم منتظره!

آدماي آپارتمان!
عروسكاي مثل هم
عاطفه آسانسوري
مشتري سوناي غم!

آدماي چك و دلار!
(بوسه ها مو چند ميخري؟!)
آدماي( دوست دارم
قد شيش هف تا هزاري!!)

آدمكاي صفر و يك!
( (E-mail)اي ميل من يادت نره!)
(الان تو سايت (site) حافظم!)
(يه فال بگير، دلم پره!!)

آدماي نظر به چپ
آدماي نظر به راست
آدماي بادبادكي
هر چي رئيس دلش مي خواست!

اينجوري عشق و مي كشين
آدماي سر به هوا !
زمستونو صدا زدين
دلاتونم يه لا قبا!!
....
آدماي اجق وجق!
عاشقياي تق و لق !
بدون قصه و غزل
افاده ها طبق طبق !



 
 
شب من...
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٢
 

 

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه انديشه ام انديشه فرداست
وجودم از تمناي تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بيدار است
هوا آرام،شب خاموش،راه آسمان ها باز
خيالم چون كبوترهاي وحشي مي كند پرواز
رود آنجا كه مي يافتند كولي هاي جادو گيسوش شب را
همان جا ها كه شب ها در رواق كهكشان ها خود مي سوزند
همان جاها كه اختر ها به بام قصر ها مشعل مي افروزند
همان جاها كه رهبانان معبدهاي ظلمت نيل مي سايند
همان جا ها كه پشت پرده شب دختر خورشيد فردا را مي آرايند
همين فرداي افسون ريز رويايي
همين فردا كه راه خواب من بسته است
همين فردا كه روي پرده پندار من پيداست
همين فردا كه ما را روز ديدار است
همين فردا كه ما را روز آغوش و نوازش هاست
همين فردا همين فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بيدار است
سياهي تار مي بندد
چراغ ماه لرزان از نسيم سرد پاييز است
دل بي تاب و بي آرام من از شوق لبريز است
به هر سو چشم من رو ميكند فرداست
سحر از ماوراي ظلمت شب مي زند لبخند
قناري ها سرود صبح مي خوانند
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور مي بينم كه مي آيي
ترا از دور مي بينم كه ميخندي
ترااز دورمي بينم كه مي خندي و مي آيي
نگاهم باز حيران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خويش خواهم ديد
سرشك اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برايت شعر خواهم خواند
برايم شعر خواهي خواند
تبسم هاي شيرين ترا با بوسه خواهم چيد
وگر بختم كند ياري
در آغوش تو
اي افسوس
سياهي تار مي بندد
چراغ ماه لرزان از نسيم سرد پاييز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خواب و بيدار است



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٢
 


مي كنم تنها از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها.

فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.

نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است:
هردم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است!

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟


مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ، ليك، غمي غمناك است.

شاعر : سهراب سپهری



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٢
 


تو کيستی؟ که من اينگونه بی تو بی تابم
شب از هجوم خيالت نميبرد خوابم

تو چيستی؟که من از موج هر تبسم تو
بسان قايق سرگشته روی گردابم!



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٢
 




صفای اشک و آهم داده اين عشق
دل دور از گناهم داده اين عشق...

دو چشمونت يه شب آتيش به جون زد
خيال کردم پناهم داده اين عشق

چنان عاشق،چنان ديوونه حالم
که ميخوام از غم و از دل بنالم

هنوزم با همين ديوونه حالی
يه رنگم صادقم، پاکم، زلالم
***
عزيز جونم، عزيز جونم!
غم عشق تو کم نيست!

سوای عشق تو هر غم که غم نيست

گله کردی چرا مينالم از عشق!
ديگه اين ناله ها دست خودم نيست...




 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٢
 


چقدر امشب دلم گرفته...
ای کاش می شد با سيل اشک غصه ها رو شست؛
يه دريا چه برای آبتنی دل درست کرد،
که هر وقت دل آدم داشت توش غرق می شد و برای منجيش دست و پا می زد، اون منجی مهربون از يه جايی توی قصه ميومد آدمو نجات می داد...
يعنی ميشه؟ميشه يه روز، حتی يه روز هم شده اون منجی دل از راه برسه اين دل خسته رو بگيره تو اون دستای نازش و اونو نوازش کنه...!!!

 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ آبان ،۱۳۸٢
 

 

...تا كه يك روز تو رسيدي توي قلبم پاگذاشتي
غصه هاي عاشقي رو تو وجودم جا گذاشتي
زير رگبار نگاهت دلم انگار زير و رو شد
براي داشتن عشقت همه جونم آرزوشد
تا نفس كشيدي انگار نفسم بريد تو سينه
ابر و باد و دريا گفتن حس عاشقي همينه


 
 
بذار دنيا بدونه
نویسنده : ... - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ آبان ،۱۳۸٢
 

 

اي عشق بي بهونه
اي حرف عاشقونه
براي تو مي ميرم
بذار دنيا بدونه...



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ آبان ،۱۳۸٢
 

 

 

از دل افروز ترين روز جهان،

خاطره اي با من هست.

به شما ارزاني :

 

سحري بود و هنوز،

گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .

گل ياس،

عشق در جان هوا ريخته بود .

من به ديدار سحر مي رفتم

نفسم با نفس ياس درآميخته بود .

***

مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم :

ْهاي!

 بسراي اي دل شيدا، بسراي .

اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !

تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !

 

آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،

روح درجسم جهان ريخته اند،

شور و شوق تو برانگيخته اند،

تو هم اي مرغك تنها، بسراي !

 

همه درهاي رهائي بسته ست،

تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !

بسراي ... ْ

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !

***

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ هاي گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها مي شد باز .

 

غنچه ها مي رسد باز،

باغ هاي گل سرخ،

باغ هاي گل سرخ،

يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،

در لحظه شيرين شكفتن !

خورشيد !

چه فروغي به جهان مي بخشيد !

چه شكوهي ... !

همه عالم به تماشا برخاست !

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !

***

دو كبوتر در اوج،

بال در بال گذر مي كردند .

 

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .

مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...

 

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه اي مي پرورد،

- هديه اي مي آورد -

برگ هايش كم كم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !

با شكوفائي خورشيد و ،

گل افشاني لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبي و مهر،

خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :

(( دوستت دارم )) را

من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !

***

 اين گل سرخ من است !

دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،

كه بري خانه دشمن !

كه فشاني بر دوست !

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

 

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشيد،

روح خواهد بخشيد . »

 

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !

اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !

(فريدون مشيری)


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ آبان ،۱۳۸٢
 



درست زمانی که آدمی ميپندارد که به سر منزل مقصود رسيده ؛
درست آن زمان که ميپندارد پری برای پرواز يافته ؛
زبانی برای سرودن ؛
گوشی، برای شنيدن ؛
و دلی! برای باختن ؛
آری! درست همان زمان!
آدمی را از خواب شيرينش ، می رهانند و با نفيری در گوشش ميدمند:
که، ای انسان! اين است حقيقت تلخی که يک عمر بايد به دوش بکشی!
همه اينها خوابی بيش نيست...
و در آن دم، با شنيدن اين جمله! چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است!


 
 
بانوی من
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٢
 
 

بانوی موسيقی و گل شاپری رنگين کمون

به قامت خيال من مل مل مهتاپ بپوشون

بذار نسيم دربدر گل برگو از ياد ببره

بر داره بوی تن تو هر جا که می خواد ببره

دست رو تن غروب بکش که از تو گلبارون بشه

بذار که از حضور تو لحظه ترانه خون بشه

همسايه ی خدا ميشم مجاور شکفتنت

خورشيدو  باور می کنم نزديک رفتار تنت

قطره ام از تو من ولی در گير دريا شدنم

دچار سحر عشق تو در حال زيبا شدنم

 بانوی موسيقی و گل اسطوره ی عاشق شدن

تا من دوباره من بشم دوباره لبخندی بزن

لبخنده ی تو جانمو مغلوب رويا می کنه

انگار جهان وا ميسته و ما رو تماشا ميکنه

 بانوی موسيقی و گل تنديس شاعرانگی

نوازشم کن و ببر منو به جاودانگی