گل سرخ عاشقی

بی وفا پيداست کيست
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٢
 

يک روز که از بی وفائي يار دلم گرفته بود شعری به دلم جاري شد كه مطلعش اين بود:

چه گويم با تو آخر بي وفا كيست؟
زبان بي زبانان بي زبانيست !


اما در همین اثنا به شعر زيبايي از ‹سلمان ساوجي› بر خوردم :

بي وفا مي خواندم آن، بي وفا پيداست كيست
من به مهرش ميدهم جان ، بي وفا پيداست كيست

يار بي مهر و وفا مي خواندم اما به گل
مهر نتوان كرد پنهان بي وفا پيداست كيست

بي وفا آن است كو برگردد از پيمان دوست
ما بر آن عهديم و پيمان ، بي وفا پيداست كيست

جان فداي او شد و او داد جانم را به باد
در ميان جان و جانان بي وفا پيداست كيست

صبح با گل گفت كاي گل نيستت بوي وفا
گل جوابش داد خندان : بي وفا پيداست كيست ؟

او عتابي مي كند اما وفا مي گويدم :
رو تو خوش مي باش ‹سلمان › بي وفا پيداست كيست



 
 
از غم بياموز...
نویسنده : ... - ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٢
 

غم آمده ٫ غم آمده انگشت بر در می زند
هر ضربه انگشت او بر سينه خنجر می زند

ای دل بکش یا کشته شو٫ غم را در اینجا ره مده
گر غم در اینجا پا نهد آتش به جان درمی زند

از غم نیاموزی چرا ای دلربا رسم وفا ؟
غم با همه بیگانگی ٫ هر شب به ما سر می زند



 
 
شبی می نوشمت ...
نویسنده : ... - ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٢
 

 

بدين افسونگری ٫ وحشی نگاهی
مزن بر چهره رنگ بی گناهی

شرابی تو ٫ شراب زندگی بخش
شبی مي نوشمت خواهی نخواهی

( فريدون مشيری)


 
 
اگه از عشق می شه قصه نوشت...
نویسنده : ... - ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٢
 



اگه از عشق ميشه قصه نوشت
ميشه از عشق تو گفت!
.می شه از ستاره های سر زلفت،مغرب نو،مشرق نو بر پا کرد
،ميشه از گندميای سر زلفت يه عالم شعر نوشت
،آره
!از عشق تو ديوو نگيم عالمی داره
...اگه از عشق می شه قصه نوشت



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٢
 

آسمان همچو صفحه دل من


روشن از جلوه های مهتاب است


امشب از خواب خوش گريزانم


که خيال تو خوشتر از خواب است



 
 
تو اگر هم سفر من باشی...
نویسنده : ... - ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٢
 



تو اگر همسفر من باشی

راه اگر پر ز غبار ،

خالي از مستي باران بهار

و اگر مقصدها

لمس خورشيد در آنسوي درختان باشد،

نه هراسم ز كمين كردن ابر

نه گريزم ز شبيخون زدن صاعقه هاست

تو اگر همسفر من باشي،

من گل ياس به گلدان خزان خواهم داد

راز شبگردي عاشق همه جا خواهم گفت

نور مهتابي چشمان تو را

در شبستان دلم خواهم كاشت

و به شب خواهم گفت :

برگ از شاخه اميد جدا نتوان كرد

بال پرواز من از موسم پاييز تويي

مست چشمان تو در ميكده عشق منم

همسفر !باغ دل از عطر صداقت پر كن

كه در آغوش تو از خويش ببايد گذرم...

 
 
تو ببار ...
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٢
 

در قافله راه پر اندوه بهشت


 که در آن عشق به مهتاب ٬عبادت به خداست


 همسفر با تو شدم


 من درونم تنهاست


 تو به من گفتی از اين تنهايی


 می توان رفت به دريای نگاه


 می توان خفت در آغوش خدا
 

تو به دستان خدا نزديکی!


 من کجا و تو کجا؟


 تو گل ياس گلستان بهار


 من غم سرد شبستان خزان


 تو صدای تپش عشق طلوع


 من پر از خستگی شوق غروب


 تو شميم نفس رويش باغ


 من سکوت تب شنهای کوير


 من غروبم


 تو طلوع!


 من خزانم


 تو بهار!


من کويرم


 تو بر اين تشنگی دشت ببار...


 



 
 
اما باش
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٢
 

 

با توام
اي لنگر تسکين!
اي تکان هاي دل!
اي آرامش ساحل!
با توام
اي نور!
اي منشور!
اي تمام طيف هاي آفتابي!
اي کبودِ ارغواني!
اي بنفشابي!
با توام اي شور اي دلشوره شيرين!
با توام
ای شادی غمگين!
با توام
اي غم!
غم مبهم!
اي نمي دانم!
هر چه هستي باش!
اما کاش...
نه، جز اينم آرزويي نيست:
هر چه هستي باش!
اما باش!


 

 



 
 
...
نویسنده : ... - ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٢
 

يا حق



می گن چشمها آب دل رو می خورن!برای همينه که گاهی اوقات که آدما آسمون دلشون ابری می شه، چشمهء چشمای نازشون با کوچکترين ساعقه ای لبريز ميشه، اونوقت اونقدر می باره تا...چقده سخته خدايا !
وقتی که چشمهء زلال چشمهای عزيزترينت رو جاری می بينی، و نمی تونی براش کاری بکنی، حتی نمی تونی بهش بگی که می فهمی چی می کشه! اونوقته که دلت می خواد زمين دهن باز بکنه و تو رو ببره تو دلش،دلت می خواد بشی يه قطره بری تو دل دريا!فرياد بزنی، فريادی که !کاخ صد ستون کبريا رو به لرزه در بياره و عرشيان رو به نظاره
اينجاست که بهش می گن آخرين نقطهء بودن

...شايد بهتر باشه که سکوت کرد،آره، سکوت سرشار از ناگفتنی هاست
...ای کاش می شد يه کاری کرد

...قلم رو تاب و يارای نوشتن نيست
...تا بعد


 
 
کيستی تو...
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٢
 
رفته از ما و تو ٫منی و تويی
که يکی گشته ايم و نيست دويی

کيستی تو ؟ همان کسی که منم
کيستم من ؟ همان کسم که تويي
 
 
آزار تو ...
نویسنده : ... - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٢
 

آزار تو ای دوست دل آزار نباشد

ليکن ز تو آزار سزاوار نباشد

تيغ ار تو زنی بر سر ما ٫تبغ نخوانيم

خار ار تو نهی در ره ما ٫خار نباشد

گر دوست غرامت نکشد دوست ندانيم

ور يار ملامت نبرد يار نباشد

 


 
 
مژده ای دل...
نویسنده : ... - ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٢
 



مژده ای دل که مسيحا نفسی می آ يد
که ز انفاس خوشش بوی کسی می آيد

 
 
همراه حافظ
نویسنده : ... - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٢
 

درون معبد هستی

بشر در گوشه محراب خواهشهای جان افروز

نشسته درپس سجادهء صد رنگ حسرتهای هستی سوز

به دستش خوشهء پر بار تسبيح تمناهای رنگارنگ

نگاهی می کند سوی خدا از آرزو لبريز

 

به زاری از ته دل يک دلم ميخواست می گويد...

 

دلم ميخواست دنيا رنگ ديگر بود!

خدا با بندگانش مهربانتر بود!

از اين بيچاره مردم ياد می فرمود

دلم ميخواست زنجيری گران از بارگاه خويش می آويخت

که مظلومان خدا را پای آن زنجير ز درد خويش آگاه می کردند...

 

مگو اين آرزو خام است

مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است

اگر اين آسمان از هم نمی پاشد

و گر اين کهکشان در هم نميريزد

 

بيا تا ما فلک را سقف بشکافيم و طرحی نو دراندازيم

به شادی گل برافشانيم و می در ساغر اندازيم

فريدون مشيری


 
 
زهی دل...
نویسنده : ... - ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٢
 

نشد يك لحظه از يادت جدا دل

زهی دل، آفرين دل، مرحبا دل

 

ز دستش يك دم آسايش ندارم

نميدانم چه بايد كرد با دل

 

هزاران بار منعش كردم از عشق

مگر برگشت از راه خطا دل؟

 

از اين دل، داد من بستان خدايا!

ز دستش تا به كی گويم خدا دل؟

 

بتاری گردنش را بسته زلفت

فقير و عاجز و بی دست و پا دل

 

درون سينه آهی هم ندارد

فلاكت دل، مصيبت دل، بلا دل

 

بشد خاك و ز كويت بر نخيزد

زهی ثابت قدم دل، با وفا دل

ابو القاسم لاهوتی

 


 


 
 
باغ تنهايی
نویسنده : ... - ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٢
 
 
ظهر تابستان بود ؛
باغ تنهايي من غرقه ی خواب
که صدايي آمد
باغ تنهاييم از خواب پريد.

چه کسي بود که از آن سر ديوار بلند
به شکوفايي اين باغ نظر مي افکند ؟


چه کسي بود به من گفت :سلام ؟
چه کسی کفتر تنهايي من را پر داد ؟
چه کسي خلوت تنهايي من را پر کرد ؟

چه کسی بود که از آن سوی ديوار بلند
با سلامش سخن از عشق و محبت سر داد ؟



رهگذر بود که مي گفت سلام
رهگذر بود سر آن ديوار
رهگذر بود که از خنده ی او
باغ تنهايی من شد بيدار



باغ تنهايی من ؛ بعد از اين
به اميد گذر رهگذری ميخوابد
که بيايد سر ظهر
سر ديوار بلند
به شکوفايی اين باغ نظر اندازد .


 
 
يارب.....
نویسنده : ... - ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٢
 

يارب اين نوگل خندان که سپردی به منش
می سپارم به تو از چشم حسود چمنش

گرچه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور
دور باد آفت دور فلک از جان و تنش


 
 
بارانی بايد...
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٢
 


همه چيز گاه اگر کمی تيره می نمايد...
باز روشن می شود، زود!
تنها فراموش مکن، اين حقيقتي ست:
« بارانی بايد، تا که رنگين کمانی برآيد!»
و ليموهايی ترش، تا که شربتی گوارا فراهم شود
و گاه روزهايی در زحمت،
تا که از ما انسانهايی تواناتر بسازد.
خورشيد دوباره خواهد درخشيد، زود
خواهی ديد!!!



 
 
The Hourglass
نویسنده : ... - ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ شهریور ،۱۳۸٢
 

 

 Do but consider this small dust
here running in the glass
by atoms moved
could you believe that this
the body was
of one that loved
and in his mistresse's flame playing like a fly
turned to cinders by her eye
Yes, and in death as life unblessed
to have't expressed
EVEN ASHES OF LOVERS FIND NO REST




 

 


 
 
بيا زندگی را بدزديم...
نویسنده : ... - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ شهریور ،۱۳۸٢
 


 


 آری بيا زندگی را بدزديم و آنگاه.......


 
 
حادثه عشق...
نویسنده : ... - ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ شهریور ،۱۳۸٢
 

بهترين چيز رسيدن به نگاهيست

 که از حادثه عشق تر است!

 


 
 
آهوی چشمان او...
نویسنده : ... - ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٢
 

پای ديوار بلند کاجها
در پناه آفتاب گرم دشت
آهوی چشمان او
در سبزه زار چشم من می گشت .

سبزه زاری بود و رازی داشت .
تا دياری دور ٫چشم انداز بازی داشت .
برگ برگش قصه عشق و نيازی داشت.

تاک خشک تشنه بودم - سر نهاده روی خاک ـ
جان گرفتم زير باران نوازشهای او ....

معبد متروک جانم را
بار دیگر شبچراغ ديدگانی روشنايی داد.
دست پر مهری در آنجا شمع روشن کرد
نوری از روزن فرو تابيد
بوی عود آرزويی نو شکفته در فضا پيچيد
ارغنون های تمنا را نوا برخاست
معبد متروک جانم را شکوه کبريايی داد...

و هنوز
در هوای سبزه زارم بوی اوست
برگ برگ این چمن جادوی اوست .



 
 
ساحل
نویسنده : ... - ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٢
 

 

يكی آمد كه حرف عشق با ما زد

دل ترسوی ما هم دل به دريا زد

به يك دريای طوفاني، دل ما رفته مهمانی

بايد پارو نزد وا داد

بايد دل رو به دريا داد

خودش ميبردت هرجا دلش خواست

به هرجا برد بدون ساحل همونجاست!


 


 
 
با مرغ پنهان
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٢
 
حرف ها دارم
با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم
و زمان را با صدايت مي گشايي !

چه ترا دردي است
كز نهان خلوت خود مي زني آوا
و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟

در كجا هستي نهان اي مرغ !
زير تور سبزه هاي تر
يا درون شاخه هاي شوق ؟
مي پري از روي چشم سبز يك مرداب
يا كه مي شويي كنار چشمه ادارك بال و پر ؟
هر كجا هستي ، بگو با من .
روي جاده نقش پايي نيست از دشمن.
آفتابي شو!
رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.
مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد.
و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا.
روز خاموش است، آرام است.
از چه ديگر مي كني پروا؟

 
 
قاصدك...
نویسنده : ... - ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٢
 

 

 

خوب من، حس می كنم         بوی خوب دستاتو

داره انگار مياره                 قاصدك نامه هاتو

قاصدك دير نكنی                  منو دلگير نكني...

            

         خوب من ، خوب من!

          بی تو دلم ميگيره

             اين پرنده بی تو، اين پرنده بی تو

             تو اين قفس می ميره

               وقتی كه نيستی بهار غمگين تر از پائيزه

                  باغچمون گل ميده اما پرپر ميشه می ريزه...

              ***

 

 


 
 
به تو می انديشم
نویسنده : ... - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٢
 


من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل يخ را با باد،
نفس پاک شقايق را در سينه کوه،

همه را می شنوم می بينم .
من به اين جمله نمی انديشم !

به تو می انديشم .

ای سراپا همه خوبي،
تک و تنها به تو می انديشم.
همه وقت،
همه جا ،
من به هر حال که باشم به تو می انديشم .
تو بدان اين را ٫ تنها تو بدان !
تو بيا...
تو بمان با من ٫تنهاتو بمان!

جای مهتاب به تاريکی شبها تو بتاب.
من فدای تو ،به جای همه گلها تو بخند.
اينک اين من که به پای تو در افتادم باز،
ريسمانی کن از آن موی دراز،

 تو بگير ،تو ببند،تو بخواه !

پاسخ چلچله ها را تو بگو!
قصه ابر هوا را تو بخوان !
تو بمان با من تنها تو بمان!
در دل ساغر هستی تو بجوش،
من همين يک نفس از جرعه جانم باقی است،

آخرين جرعه اين جام تهی را تو بنوش!


(فريدون مشيری)


 
 
شعر گمشده
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٢
 

 

تا آخرين ستارة شب بگذرد مرا

بي خوف و بي خيال بر اين برج خوف و خشم،

بيدار مي نشينم در سردچال خويش

شب تا سپيده خواب نمي جنبدم به چشم

  ***

شب در كمين شعري گمنام و ناسرود

چون جغد مي نشينم در زيج رنج كور

مي جويمش به كنگرة ابر شب نورد

مي جويمش به سوسوي تك اختران دور.

 ***

در خون و در ستاره و در باد، روز و شب

دنبال شعر گمشدة خود دويده ام

بر هر كلوخپارة اين راه پيچ پيچ

نقشي ز شعر گمشدة خود كشيده ام.

 ***

تا دوردست منظره، دشت است و باد و باد

من بادگرد دشتم و از دشت رانده ام

تا دوردست منظره، كوه است و برف و برف

من برفكاو كوهم و از كوه مانده ام.

  ***

اكنون درين مغاك غم اندود، شب به شب

تابوت هاي خالي در خاك مي كنم.

موجي شكسته مي رسد از دور و من عبوس

با پنجه هاي درد بر او دست مي زنم.

 ***

 تا صبح زير پنجرة كور آهنين

بيدار مي نشينم و مي كاوم آسمان

در راه هاي گمشده. لب هاي بي سرود

اي شعر ناسروده! كجا گيرمت نشان؟

(احمد شاملو)