گل سرخ عاشقی

دريای نگاه
نویسنده : ... - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٢
 




به چشمان پری رويان اين شهر ،
به صد اميد ميبستم نگاهی
مگر يک تن از اين نا آشنايان
مرا بخشد به شهر عشق راهی

به هر چشمی - به اميدی که اين اوست -
نگاه بی قرارم خيره می ماند
يکی هم زين همه ناز آفرينان
اميدم را به چشمانم نمی خواند

غريبی بودم و گم کرده راهی
مرا با خود به هر سويی کشاندند
شنيدم بارها از رهگذاران
که زير لب مرا ديوانه خواندند

ولی من چشم اميدم نمی خفت
که مرغی آشيان گم کرده بودم
ز هر بام و دری سر می کشیدم
به هر بوم و بری پر می گشودم

اميد خسته ام از پای ننشست
نگاه تشنه ام در جست و جو بود
در آن هنگامه ديدار و پرهيز
رسيدم عاقبت آنجا که او بود

« دو تنها و دو سرگردان ٫دو بی کس»
ز خود بيگانه ٫از هستی رميده
از اين بی درد مردم٫ رو نهفته
شرنگ نا اميديها چشيده

دل از بی همزبانی ها شکسته
تن از نا مهربانی ها فسرده
ز حسرت پای در دامن کشيد ه
به خلوت ٫ سر به زير بال برده

« دو تنها و دو سرگردان دو بی کس »
به خلوتگاه جان با هم نشستند
زبان بی زبانی را گشودند
سکوت جاودانی را شکستند

مپرسيد ای سبکباران مپرسيد
که اين ديوانه از خود به در کيست ؟
چه گويم ؟ از که گويم ؟ با که گويم ؟
که اين ديوانه را از خود خبر نيست

به آن لب تشنه می مانم که ناگاه
به دريائی در افتد بی کرانه
لبی از قطره آبی تر نکرده
خورد از موج وحشی تازيانه

مپرسيد ای سبکباران مپرسيد
مرا با عشق او تنها گذاريد
غريق لطف آن دريا نگاهم
مرا تنها به اين دريا سپاريد

(فريدون مشيری)



 
 
عشق تو ....
نویسنده : ... - ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٢
 

 

عشق تو ز دل نهادنی نيست
وين راز به کس گشادنی نيست

عشقی که نه عشق جاودانی است
بازيچه شهوت جوانی است

مجنون که بلند نام عشق است
از معرفت تمام عشق است

(نظامی گنجوی)


 
 
تو...
نویسنده : ... - ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٢
 



تو گل سرخ منی،
تو گل ياسمنی،
تو چنان شبنم پاک سحری؟
نه،
از آن پاک تری!
تو بهاری؟
نه،
بهاران از توست!
از تو مي گيرد وام،
هر بهار اينهمه زيبايی را .

هوس باغ و بهارانم نيست،
ای بهين، باغ و بهارانم تو!


 
 
بودن تو...
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٢
 

بايد بودن تو
باش!
هی نگو سفر
بهار پنجره گل ميشه بی تو!


 
 
بزم محبت
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٢
 

غمش در نهانخانهء دل نشيند
بنازی که ليلی به محمل نشيند

بدنبال محمل چنان زار گريم
که از گريه ام ناقه در گل نشيند

خلد گر بپا خاری آسان برآرم
چه سازم به خاری که در دل نشيند

پی ناقه اش رفتم آهسته، ترسم
غباری به دامان محمل نشيند

مرنجان دلم را که اين مرغ وحشی
زبامی که برخاست مشکل نشيند

عجب نيست خندد اگر گل به سروی
که در اين چمن پای در گل نشيند

بنازم به بزم محبت که آنجا
گدائی به شاهی مقابل نشيند

طبيب از طلب در دو گيتی مياسا
کسی چون ميان دو منزل نشيند


 
 
ای از همه خوبتر...
نویسنده : ... - ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٢
 

 

هر خوبيی که از همه خوبان شنيده ايم
امروز در شمايل خوب تو ديده ايم

مشکل حکايتی است که از ماجرای عشق
حرفی نگفته ايم و سخنها شنيده ايم

ما را به راه عشق تو آرام و خواب نيست
از بی خوديست گر نفسی آرميده ايم

هرکس گرفت کام دل از ميوه نشاط
ما خود ز باغ عشق٫ گلی هم نچيده ايم

جائی رسيده ايم که از خود گذشته ايم
از خود گذشته ايم و به جائی رسيده ايم

هرگز به جانب مه نو راست ننگريم
کز شوق ابرويت چو هلالی خميده ايم




 
 
خورشيد خاک
نویسنده : ... - ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٢
 

تو بالنده تر از سپهر بلندی
تو مهری،
تو ماهی،
تو بارنده ابری به هر باغ بی بر

***
تو خوبی
تو پاکی
تو چون ژالهء صبحگاه بهاری
تو برگی
تو باری

قرار دل بی قراری
تو ريزنده بر شط شوری و شوقی
تو چون آبشاری

***
تو سرچشمهء نور مهر پگاهی
نسيم خوش صبحگاهی
تو نوری
تو شعری
تو شوری
تو ژرفای دريای وجد و سروری

***
تو روحی
تو جانی
تو يادآور پاکی کودکانی
تو بوی خوش بوستانی
تو شوق نويدی
تو گلهای سرخ و سپيدی
تو مهتاب رويايی تابناکی
تو خورشيد خاکی

***
تو موجی،
نسيمی
نسيمی که از توست امواج دريا
تو موجی
-که سرپنجه های نسيمش نوازد

***
تو وجدی
تو شوری
تو حالی
تو شعر خوش حافظی،
لايزالی

***
تو گلهای باغی
تو مدهوش و مستی
تو هستی
تو،
تو ای مايهء شادی من
تو ای گوهر پاک آزادی من

(حميد مصدق)


 
 
سينه دريادلان
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٢
 

به غير سينه دريادلان نگنجد عشق

برای بحر خدا آفريده طوفان را


 
 
به کدامين دعا ....
نویسنده : ... - ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٢
 

 

يا تو را من وفا بياموزم

يا ز تو من جفا بياموزم

يا وفا يا جفا ٬از اين دو يکی

يا بياموز يا بياموزم

با تو چندان وفا کنم صنما

کاين جهان را وفا بياموزم

به کدامين دعات خواهم يافت

تا روم آن دعا بياموزم

 


 
 
سرشک نياز ....
نویسنده : ... - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٢
 

دلی که پيش تو ره يافت باز پس نرود
هوا گرفته عشق از پی هوس نرود


به بوی زلف تو دم می زنم درين شب تار
وگرنه چون سحرم بی تو يک نفس نرود.

چنان به داغ غمت خو گرفت مرغ دلم
که ياد باغ بهشتش درين قفس نرود

نثار آه سحر می کنم سرشک نياز
که دامن تو ام ای گل ز دسترس نرود

دلا بسوز و ز جان بر فروز از غم عشق
کزين چراغ تو دودی به چشم کس نرود

فغان بلبل طبعم به گلشن تو خوش است
که کار دلبری گل ز خار و خس نرود

دلی که نغمه ناقوس معبد تو شنید
چو کودکان ز پی بانگ هر جرس نرود

به آستان تو چون سایه سر نهم همه عمر
که هرکه پیش تو ره یافت باز پس نرود

(ه.ا.سايه)


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٢
 
گوش كن ، دورترين مرغ جهان مي خواند.
شب سليس است، و يكدست ، و باز.
شمعداني ها
و صدادارترين شاخه فصل ، ماه را مي شنوند.

پلكان جلو ساختمان ،
در فانوس به دست
و در اسراف نسيم ،

گوش كن ، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا.
چشم تو زينت تاريكي نيست.
پلك ها را بتكان ، كفش به پا كن ، و بيا.
و بيا تا جايي ، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند.

پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت :
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.
(سهراب سپهری)

 
 
شب شده و...
نویسنده : ... - ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٢
 
شب شده و دلشده ای بی قرار
رفته پی دل به سر کوی يار

سايه صفت در بن ديوار او
مانده در انديشه ديدار او

و آن بت عاشق کش عابد فريب
فارغ از این منتظر ناشکیب

آمده بنشسته لب پنجره
فتنه به پا کرده از این منظره

در رخ مه یافته دلخواه را
سر داده نغمه «ای ماه » را

ماه بر او خیره و دلباخته
پیش جمالش سپر انداخته

واله آن دلبر ترسا شده
عشق در او طاقت فرسا شده

ماه بر او خیره شده او به ماه
آه چه غوغاست در این دو نگاه

چشمش بیمار وش ونیم خواب
سایه مژگان زده بر آفتاب

لب به هم آورده و خامش شده
نغمه و آواز فرامش شده

خوش به هم آمیخته ناز و نیاز
رفته در اندیشه دور و دراز

رنگ ز روی مه گردون پرید
گشت پریشان و هراسان دوید

دید که از اشک رخش تر شده
لاله رویش ورق زر شده

حوله فرستاده به دست صبا
گفت رخش پاک کن ای مرحبا

یار من و جان جهان است این
چشم و چراغ دل و جان است این

خیز و ز نازک بدنش ناز کش
تا نخورد غصه دل نازُ کش
....
(ه.ا.سایه)


 
 
ديرينه دلخواه ...
نویسنده : ... - ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٢
 
تو را می خواهم ای ديرينه دلخواه
که با ناز گل رويا شکفتی

به هر زيبا که دل بستم تو بودی
که خود را در رخ او می نهفتی

(ه.ا.سايه )
 
 
برگ گل...
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٢
 

اين لاله ها که در سر کوی تو کشته اند
از اشک چشم و خون دل ما سرشته اند

بنگر که سرگذشت شهيدان عشق را
بر برگ گل به خون شقايق نوشته اند

(ه.ا . سايه)

 
 
ما هم...
نویسنده : ... - ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٢
 

 

ما هم شکسته خاطر و ديوانه بوده ايم
ما هم اسير طرهء جانانه بوده ايم

ما نيز چون نسيم سحر در حريم باغ
روزی نديم بلبل و پروانه بوده ايم

ما هم به روزگار جوانی ز شور عشق
عبرت فزای مردم فرزانه بوده ايم

بر کام خشک ما به حقارت نظر مکن
ما هم رفيق ساغر و پيمانه بوده ايم

ای عاقلان به لذت ديوانگی قسم
ما نيز دلشکسته و ديوانه بوده ايم...


 


 
 
ناز معشوق ...
نویسنده : ... - ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٢
 

نياز عاشقان معشوق را بر ناز می دارد
تو سر تا پا وفا بودی ٫ تو را من بی وفا کردم
........
اما مرا غم نيست .

ناز بر من کن که نازت می کشم تا زنده ام
نيم جانی هست و می آيد نياز از من هنوز
 
 
معلم عشق ...
نویسنده : ... - ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٢
 
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت

همه قبيله من عالمان دين بودند
مرا معلم عشق تو شاعری آموخت
 
 
عيب ما مکن...
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٢
 

ما اگر مکتوب ننوشتيم عيب ما مکن
در میان راز مشتاقان قلم نامحرم است

 
 
همراه
نویسنده : ... - ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٢
 
تنها در بی چراغی شبها می رفتم.
دستهايم از ياد مشعل ها تهی شده بود.
همهء ستاره هايم به تاريکی رفته بود.
مشت من ساقهء خشک تپش ها را می فشرد.
لحظه ام از طنين ريزش پيوندها پر بود.
تنها می رفتم،می شنوی؟ تنها
من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم.
آيينه ها انتظار تصويرم را می جستند.
درها عبور غمناک مرا می جستند.
و من می رفتم، می رفتم تا در پايان خودم فرو افتم.
ناگهان، تو از بيراههء لحظه ها ، ميان دو تاريکی،
به من پيوستی.

صدای نفسهايم با طرح دوزخی اندامت در آميخت
همهء تپش هايم از آن تو باد، چهرهء به شب پيوسته!همهء تپشهايم.

من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط های عصيانی پيکرت شعلهء گمشده را بربايم.
دستم را به سراسر شب کشيدم،
زمزمهء نيايش در بيداری انگشتانم تراويد.
خوشهء فضا را فشردم،
قطره های ستاره در تاريکی درونم درخشيد.

و سرانجام
در آهنگ مه آلود نيايش، تو را گم کردم.

ميان ما سرگردانی بيابان هاست.
بی چراغی شب ها، بستر خاکی غربت ها، فراموشی آتش هاست.
ميان ما ٬هزار و يک شب ٬ جست و جو هاست.
 
 
خدايا اين درد را با که توان گفتن؟
نویسنده : ... - ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٢
 
خدايا درد عشق را با که توان گفتن ؟
وقتی که ميگويی و تو را ريشخند می زنند .

آنگاه که کوه يخ غرور خويش را به آفتاب عشقی نو رسته ذوب کرده
در پای غنچه ای مهربان ٫چون چشمه ای زلال جاری ميسازی .
غنچه ای که وجود گم شده خويش را در آن ميجوئی.
ترنم ساز درون خويش را به مضراب نگاه مهربان او نجوا ميکنی .
شعر تنهائي خويش را به حضور او می سرائي و به نسيم می سپاری.

خدايا اين درد با که توان گفتن ؟

عشق را بايد آهسته در گوش دل نجوا کرد،مبادا بشنوند.
آنان که که عشق را کالای بازار هوس می دانند ،آنان که عشق زلال را تجربه نکرده اند
مرا ميزنند،مرا ميرانند،مرا ميشکنند.
اما غمی نيست
سر خم می سلامت شکند اگر سبوئی

خدايا مگر عشق گناه است ؟
اگر چنين است هرگز از گناه خود توبه نخواهم کرد.
شرمنده از آنيم که در روز مکافات ......اندر خور عفو تو نکرديم گناهی

خدايا اين درد با که توان گفتن ؟

که غنچه نيز عشق مرا نميفهمد!!!
او نيز ريشخند می زند .

هرکس به طريقی دل ما می شکند
بيگانه جدا، دوست جدا می شکند
بيگانه اگر ميشکند باکی نيست
از دوست بپرسيد چرا می شکند؟

گوئي عشق در ميان عاشقان نيز غريب است ؟

خدايا چه سخت است خود را به بردباری فراخواندن

غصه ام می کشد ای دل سخن صبر مگو
وه چرا گوئی از آن کار که نتوانی کرد

خدايا
اگر غنچه ندانست تو می دانی:
با غم ايوب نيست رنج مرا نسبتی
صبرم از او کمتر است ٫دردم از او بيشتر
حال دانستم چرا عاشقان تنهايند؟
و دانستم چرا تو تنهائي؟

تو نيز عاشقی !

پس بيا با هم باشيم، تنهای تنها .

فقط غنچه نورسيده زندگيم را به تو می سپارم


 
 
ديدی ای ماه که شمع شب تارم نشدی
نویسنده : ... - ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٢
 

ديدی ای ماه که شمع شب تارم نشدی
تا نکشتی ز غمم ٫شمع مزارم نشدی

بی خبر از بر من رفتی و اين دردم کشت
که خبر دار ز دشواری کارم نشدی

روی بر تافتی و پشت و پناه دل من
نشدی کز همه رو رو به تو آرم ٫ نشدی

زاریم دیدی و آنقدر تغافل کردی
که خبر دار ز حال دل زارم نشدی

گفتی آرام ندارد دل «تنها» بی من
چه کنم مایه آرام و قرارم نشدی

باز هم مهر تو میپرورم اندر دل تنگ
گرچه عمری به تو دل بستم و یارم نشدی



 
 
ای قوم به حج رفته،کجاييد کجاييد؟
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٢
 
ای قوم به حج رفته کجاييد،کجاييد!
معشوق همينجاست بياييد،بياييد

معشوق تو همسايهء ديوار به ديوار
در باديه سرگشته،کنون در چه هواييد

گر صورت بی صورت معشوق ببينيد
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شماييد

ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد
يک بار از اين خانه بر اين بام براييد

آن خانه لطيف است،نشانهاش بگفتيد
از خواجّّهء آن خانه نشانی بنماييد

يک دستهء گل کو اگر آن باغ بديديد
يک گوهر جان کو اگر از بحر خداييد

با اين همه اين رنج شما، گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما،پرده شماييد!

 
 
دوستت دارم و دانم ....
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٢
 

دوستت دارم و دانم که تويی دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم

غمم اينست که چون ماه نو انگشت نمايی
ورنه غم نيست که در عشق تو رسوای جهانم

دم به دم حلقه اين دام شود تنگتر و من
دست و پايی نزنم ٫خود ز کمندت نرهانم

ساز بشکسته ام و طایر پر بسته نگارا
عجبی نیست که اینگونه غم افزاست فغانم

آن لئیم است که چیزی دهد و باز ستاند
جان اگر نیز ستانی ز من ٫ این دل نستانم

ترسم اندر بر اغیار برم نام عزیزت
چه کنم ؟ بی تو چه سازم ؟شده ای ورد زبانم





 
 
دل وديده
نویسنده : ... - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٢
 
من هرچه ديده ام ز دل و ديده ديده ام
گاهی ز دل بود گله گاهی ز دیده ام

من هر چه دیده ام ز دل و دیده تاکنون
از دل ندیده ام همه از دیده دیده ام




 
 
تجلی گه حق
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٢
 
تجلی گه خود کرد خدا ديده مارا
در اين ديده درآييد و ببينيد خدا را

خدا در دل سودا زدگان است بجوييد
مجوئيد زمين را و مپوييد سما را

بلا را بپرستيم و به رحمت بگزینیم
اگر دوست پسندید پسنديم بلارا

حجاب رخ مقصود من وما و شمائيد
شمائيد مبينيد من و ما و شما را

(صفای اصفهانی)
 
 
خاطرات عشق
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٢
 

شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت
به غصه گفتمش آری ولی چه زود گذشت

بهار بود و تو بودی و عشق بود و اميد
بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت

دمی به عمر ٫ گرم خوش گذشت آن دم بود
که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت

چه خاطرات خوشی در دلم بجای گذاشت
دمی که با تو مرا در کنار رود گذشت

گشود بس گره آن دم ز کار بسته ما
صبا چو بر سر آن زلف مشکسود گذشت

غمین مباش و میند یش ازین سفر که تورا
اگر چه بردل نازک غمی فزود گذشت

 
 
تيغ بيوفايی
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٢
 
..............
چو دلم ربودی اول به پیام آشنایی
گنهم چه بود آخر که کنی چنین جدایی

تو به هر طریق خواهی بکش و بریز خونم
که حلال کردم اما نه به تیغ بی وفایی


 
 
کو هم نفسی ....
نویسنده : ... - ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٢
 
کو هم نفسی تا کنم اظهار غم دل
زان پیش که گیرد غم دل راه نفس را

روزی که دهم جان و فغانی نکند کس
معلوم شود بیکسی من همه کس را

 
 
قافله عمر
نویسنده : ... - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٢
 

 
 
دوست دارم شمع باشم
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٢
 

دوست دارم شمع باشم در دل شبها بسوزم
روشني بخشم ميان جمع و خود تنها بسوزم
شمع باشم اشک بر خاکستر پروانه ريزم
يا سمندر گردم و در شعله بی پروا بسوزم
لاله ای تنها شوم در دامن صحرا برويم
کوه آتش گردم و در حسرت دريا بسوزم
ماه باشم در شب تار سيه روزان بتابم
شعله ي آهي شوم خود را ز سر تا پا بسوزم
اشک شبنم باشم و بر گونه ي گلها بلغزم
برق لبخندی شوم در غنچه لبها بسوزم
يا ز همت پر بسايم بر ثريا همچو عنقا
يا بسازم آنقدر با آتشِ دل تا بسوزم

 
 
گفت تنها نيستی
نویسنده : ... - ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٢
 


گفت تنها نيستی اما چه سود ؟
این دل غمدیده تنها مینمود

باز دل خوش داشتم با یک پیام
سیل اشک آمد خوشی را درربود.......



 
 
ما را به کجا مي کشی ای عشق ؟
نویسنده : ... - ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٢
 

ای عشق تو مارا به کجا می کشی ای عشق ؟
جز محنت و غم نيستی اما خوشی ای عشق

اين شوری و شيرينی من خود زلب توست
صد بار مرا می پزی و می چشی ای عشق

چون زر همه در حسرت مس گشتنم امروز
تا باز تو دستی به سر من کشی ای عشق

دين ودل و حسن و هنر و دولت و دانش
چندان که نگه میکنمت هر ششی ای عشق

آوای خوشت بوی دل سوخته دارد
پیداست که مرغ چمن آتشی ای عشق

(ه.ا.سایه)

 
 
مکتب عشق
نویسنده : ... - ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٢
 

سيه چشمی به کار عشق استاد
به من درس محبت ياد می داد
مرا از ياد برد آخر ولی من
بجز او عالمی را بردم ازياد

 
 
زبان نگاه
نویسنده : ... - ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٢
 


نشود فاش کسی آنچه ميان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن ميگويم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسيد
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ٫ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

اين همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفت و گويی و خيالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به ديباچه عقل
هرکجا نامه عشق است نشان من و توست

سايه٫ زاتشکده ماست فروغ مه و مهر
وه از اين آتش روشن که به جان من و توست


(ه.ا. سايه)




 
 
غم شير
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٢
 
دركنج قفس پشت خمي دارد شير
گردن به كمند ستمي دارد شير

در چشم ترش سايه اي از جنگل دور
اي واي خدايا چه غمي دارد شير

 
 
روزگار غريبی است نازنين
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٢
 
In This Deadend They smell your breath.

You better not have said, "I love you."
They smell your heart.
These are strange times, darling...
And they flog
love
at the roadblock.
We had better hide love in the closet...
In this crooked dead end and twisting chill,
they feed the fire
with the kindling of song and poetry.
Do not risk a thought.
These are strange times, darling...
He who knocks on the door at midnight
has come to kill the light.
We had better hide light in the closet...
Those there are butchers
stationed at the crossroads
with bloody clubs and cleavers.
These are strange times, darling...
And they excise smiles from lips
and songs from mouths.
We had better hide joy in the closet...
Canaries barbecued
on a fire of lilies and jasmine,
these are strange times, darling...
Satan drunk with victory
sits at our funeral feast.
We had better hide God in the closet.

(شعر:احمد شاملو)


 
 
نميدونم چرا ميخوان تو رو از من بگيرن ؟
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٢
 


دشمن اگه هزار هزار
فشنگاشون قطار قطار

با يگ نگاه ميدزدمت من

حلقه به دورت بزنن
صد تا یا سيصد تا سوار

با يگ نگاه ميدزدمت من

اگه بجای بارون بباره آسمون سنگ
نمیذارم بگیرن تورو از من به هررنگ

آره عاشق میگیره جونشو میون دستش
نمیترسه سر راش هرکی باشه هرچی هستش

آخه عشق و محبت کی گفته که گناهه
تموم حرف عاشق میون یک نگاهه

نمیدونم چرا میخوان تو رو از من بگیرن ؟
اگه مردن خوبه چه بهتره اونا بمیرن!






 
 
سايه هايی از دور مثل تنهايی آب
نویسنده : ... - ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٢
 

ماه بالاي سر آبادي است ،
اهل آبادي در خواب.
روي اين مهتابي ، خشت غربت را مي بويم.
باغ همسايه چراغش روشن،
من چراغم خاموش ،
ماه تابيده به بشقاب خيار ، به لب كوزه آب.

غوك ها مي خوانند.
مرغ حق هم گاهي.

كوه نزديك من است : پشت افراها ، سنجدها.
و بيابان پيداست.
سنگ ها پيدا نيست، گلچه ها پيدا نيست.
سايه هايي از دور ، مثل تنهايي آب ، مثل آواز خدا پيداست.

نيمه شب با يد باشد.
دب آكبر آن است : دو وجب بالاتر از بام.
آسمان آبي نيست ، روز آبي بود.

ياد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم.
ياد من باشد فردا لب سلخ ، طرحي از بزها بردارم،
طرحي از جاروها ، سايه هاشان در آب.
ياد من باشد ، هر چه پروانه كه مي افتد در آب ، زود از آب در آرم.

ياد من باشد كاري نكنم ، كه به قانون زمين بر بخورد .
ياد من باشد فردا لب جوي ، حوله ام را هم با چوبه بشويم.
ياد من باشد تنها هستم.

ماه بالاي سر تنهايي است.

مجموعه حجم سبز :اثر سهراب سپهری