گل سرخ عاشقی

و چه تنهايی من بزرگ است
نویسنده : ... - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٢
 
صدا كن مرا.
صداي تو خوب است.
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد.

در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد.
و خاصيت عشق اين است.

كسي نيست.
بيا تا زندگي را بدزديم ، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم.
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم.
بيا زودتر چيزها را ببينيم.
ببين ، عقربك هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي كنند.
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام.
بيا ذوب كن در كفدست من جرم نوراني عشق را.

مرا گرم كن
در اين كوچه هايي كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي ترسم.
من از سطح سيماني قرن مي ترسم.

و من ، در طلوع گل ياسي از پشت انگشت هاي تو ، بيدار خواهم شد.
و آن وقت:

حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند.
قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست.
و آن وقت من ، مثل ايماني از تابش "استوا" گرم،
ترا در سر آغاز يك باغ خواهم نشانيد.



 
 
زندگانی سيبي است ...
نویسنده : ... - ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٢
 


آسمان ،آبي تر ،
آب . آبي تر ،
من در ايوانم ، رعنا سر حوض.

رخت مي شويد رعنا .
برگ ها مي ريزد.
مادرم صبحي مي گفت: موسم دلگيري است.
من به او گفتم : زندگاني سيبي است ، گاز بايد زد با پوست.

زن همسايه در پنجره اش ، تور مي بافد ، مي خواند.
من "ودا" مي خوانم ، گاهي نيز
طرح مي ريزم سنگي ، مرغي ، ابري.

آفتابي يكدست .
سارها آمده اند.
تازه لادن ها پيدا شده اند.
من اناري را ،مي كنم دانه ، به دل مي گويم :
خوب بود اين مردم ، دانه هاي دلشان پيدا بود.

مي پرد در چشمم آب انار : اشك مي ريزم .
مادرم مي خندد.
رعنا هم.

(سهراب سپهری)
 
 
سلام
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٢
 
سلامی چو بوی خوش آشنايی بدان مردم ديده روشنايی