گل سرخ عاشقی

پرستش
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٢
 

 

من تو را تا بی كران ها

من تو را تا كهكشان ها

از زمين تا آسمان ها دوست دارم، می پرستم...

من تو را همچون اهورا،من تو را همچون مسيحا،

همچو عطر پاك گلها دوست دارم، می پرستم...

من تو را با هستی خود، با وجودم ...

عاشقم با خون خود، با تار و پودم

من تو را با لحظه های انتظارم، عاشقم با اين نگاه بی قرارم...

من تو را همچون پرستو، ياسمن ها ، نسترن ها

من تو را با آنچه هستی دوست دارم، می پرستم...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٢
 

 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاك

شاخه های شسته، باران خورده، پاك

نرم نرمك می رسد اينك بهار

خوش به حال روزگار!


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٢
 

عشق من ٫آرام جونم٫ دلم خيلی برات تنگ شده

کجايی که باز سرم رو بذارم رو پات و آروم بگيرم


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٢
 

تو همون نوری که شايد توی آسمون اسيره
شب به شب باهر طلوعت دل غصه هام ميميره

تو همون حقيقتی که بودنش مث يه خوابه
شادی داشتنش اما ..... مث یک رویای نابه

تو مث بارون مهری که به روی من می باره
من همون کویرم انگار........ که دلم خراب آبه

تو همون هديه ای که برام از خدا رسيده
رمز شيرين کلامت برام عشق رو آفريده

توی تاريکی اين شب؛تومثل فروغ ماهی
برای بردن عشقم...تو عزيزم تنها راهی


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٢
 

 

 

بی شك، جهان را به عشق كسی آفريده اند!

چون من،

كه آفريده ام از عشق

جهانی برای تو...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٢
 

 

 

به چشمانم گفتم: خيره در چشمانش بمانيد!

غرق شدند، در عمق نگاهت...

به لبهايم گفتم: تاب بياوريد بر روی سرخ لبانش!

سوختند، در شعله های بی امان لبانت...

به دلم گفتم: ...

اما نه!

دل از ازل از آن من نبود که فرمان از من برد!

آری!

صاحبدلم تو بودي، که جان و دل از من ربودی...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٢
 

 

من در آن لحظه که چشم تو به من مينگرد

برگ خشکيده ايمان را در پنجهء باد

رقص شيطانی خواهش را در آتش سبز

نور پنهانی بخشش را در چشمهء مهر

اهتزاز ابديت را می بينم

بيشتر از اين سوی نگاهت نميتوانم بنگرم

اهتزاز ابديت را يارای تماشايم نيست

کاش ميگفتی چيست

   آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست ./


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٢
 

 

می دونم که يک نفرهست زير اين گنبد سنگی
که مياد رو آسمونم ميکشه يه قوس رنگی

اون که آينه اتاقم از حضورش بی نصيبه
توی آينه من نشستم، اما من با من غريبه

يکی بايد اينجا باشه، اونی که مثل کسی نيست
وقت سر دادن آواز ،مثل اون همنفسی نيست

يکی بايد اينجا باشه ،که شب و کم کنه از روز
روزه تازه ای بياره جای اين روز غزل سوز

يکی بايد اينجا باشه که منو بدزده از من
با من از خودم خودی تر ، بين تن باشه و پيرهن

از تو قصه ها طلوع کن تا غروب من بميره
زير خاکستر سردم شعله تو جون بگيره


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٢
 

 

می تراود خورشيد

شاد تر از همه رويا ها

در دو چشم تر تو

از عبور نگه آ بی آن چشما نت

گر که لبهای تو هم

همره چشم تو،لبخند زنند!

خنده در چشما نت

نور در لب هايت

اين چه سحری است

کدا مين جادوست؟!

عمق لبخند تو گويی در ياست

و لبت، کشتی نوح

و زمان زندانی در حصار نگهت!

و عسل ما ت ،

ز شيرينی تصوير لبت

و دل دلشده بيدل من

تشنه يک لبخند

که تراود ز لبت ای دلبند...



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٢
 

 

با زو به دور گردنم ، از مهرحلقه كن

بر آسمان بپاش شراب نگاه را

بگذار از دريچه چشم تو بنگرم

لبخند ماه را...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٢
 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٢
 

 

درسته من موافقم زنگی زيبا نمی شه

 تو فال بد اقباليا هيچکی مثل ما نميشه
اشکای ما هر چقدم با همديگه گريه کنند
اندازه يه گوشه کوچيک دريا نميشه
هر چی من وتو بشينيم شب تا سحر دعا کنيم
فرقی نمی کنه بازم،معجزه پيدا نميشه
آدم اگه عاشق باشه يکی هميشه باهاشه
 من عاشقم،تو عاشقي،عاشق که تنها نميشه
 يه وقتا با خودم ميگم که تنها دلخوشيم تويی
دلخوشی که نباشه،آدم چشاش وا نميشه
 خيليا به هر کی بخوان بی درد سر زود می رسن
من و تو خواستيم برسيم ميگن که حالا نميشه
 يه چيزی رو خيلی دارم اما به هيچ کس نمی دم
عشقتو اونقدر دارم که تو دلم جا نمی شه
همه ميگن که من و تو طاقتمون خيلی کمه
ميگن که فردا روشنه،پس چرا فردا نميشه
 يلدای هر سال که می شه،می ريم سراغ فال عشق
 دردای ما با حافظم ديگه مداوا نمی شه
 هيچکی به چشمم نمياد،چه کم بياد و چه زياد
 قد تو هيچ کسی عزيز،واسم تو دنيا نمی شه
اون دو سه تا نامه تو،صاف لای مخمل دله
آسمونم که خم بشه نامه تو تا نمی شه
 ميگن مدارا بکنيم با بازيای سرنوشت
آدم عاشق که ديگه،اهل مدارا نمی شه
 من مثل اسفند می مونم،بگردونم دور سرت
 نگو بذارش واسه بعد،نگو نه بابا نمی شه
 ماهو توی چشمای تو از بس زلاله می شه ديد
چشمای هيچکی مثل تو،اين جوری گيرا نمی شه
 سئوال کنم جواب ميدي؟فقط يه جمله بنويس
 بگو که می رسيم به هم؟آخر ميشه يا نميشه

 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٢
 

 

تو كه موندني ترين خاطره اي

تا تو هستي غم و باور ندارم

من به جز اسم تو اي هميشه خوب

تو دلم شعري رو از بر ندارم

 وقتي اسم تو مي آد توي كتاب

يخ مي شه دستام و مي لرزه تنم

 تا به اسمت برسم تو دفترم

همة شعرام و هي رج مي زنم

 كاغذ اي خط خطي براي من

مثه يه جاده پر پيچ و خمه

 پره كوه و باد و بارون و تگرگ

مثه راهي كه شباش يه عالمه

 هميشه برام تو اون ستاره اي

كه براش يه آسمون خوبي كمه

 توي چار فصل خداي مهربون

چي ميشه با من تنها بموني

 دستم و تو هُرم دستات بگيري

قدر اين دوسِت دارم رو بدوني


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٢
 

من به قاب چشمت

عکس رويای دلم را ديدم

من به دست خوبت

بوسه مهر زدم

من ميان همه درياها

من ميان همه صحراها

قلب پر مهر تو را برگزيدم

سخن دل به لبت نقش گرفت

و تراويد کلام تو ز گلواژه هر گفتارم

من و تو

رنگ ها را نگزيديم

شيشه ها را نشکستيم

و بر آئينه

ننشانديم کدورت،ز غرور و کينه

کيش ما،کيش محبتها بود

شعر جاويد عدالت ها بود

و سرودي،همه از واژه عشق

من و تو همخوانيم

من و تو

راز پوچی جهان گذرا ميدانيم

ما نداريم سر خود بينی

ننشينيم به تختی که نبينيم عيوب خود را...

من و تو

دست در دست هنر

دست در دست ادب

چشم در چشم وطن

دوستی را بر گزيديم

دوستی را که بود چشمه مهر

دوستی را که بود معدن بکر

دوستی را که بود رمز وجود عالم

دوستی را،که چو تاجی پر ارج

جای گيرد با عزت و ناز

بر سر تاج پذير آدم......



 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٢
 

بی تو تپش قلب من چه بی معناست!


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٢
 

 

توئی نازنينم

صميمی ترينم

الهی بميرم

غم تو نبينم...

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٢
 

 

كاش می شد يه دست از آسمون بياد،

 ما دو تا رو

ببره تو آسمون ،اونوره ابرا بذاره...

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٢
 

 

تنها كسی كه خوب مرا درك می كند

يك روز زادگاه مرا ترك می كند...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٢
 

 

بعدالبسمله والحمدله والحوقله

 

«ای قادری که خدائيرا سزائي»

و  ای واحدی که در ذات و صفات بی همتائی

به عزّت و جلال خود و به عظمت جمال خود

جان ما را صفای خود ده و دل ما را هوای خود ده

و چشم ما را ضيا ء خود ده و ما را از روی رحمت، آن ده که آن به!...

 

وصال او ز عمر جاودان به

خداوندا، مرا آن ده که آن به

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٢
 

 

محبوب من بيا،

تا اشتياق بانگ تو در جان خسته ام

شور و نشاط عشق بر انگيزد...

من غرق مستی ام

از تابش وجود تو در جام جان چنين

سرشار هستی ام

من بازتاب صولت زيبايی تو ام

آيينه شکوه دلارايی تو ام...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٢
 

 

ای قامت بلند

ای از درخت افرا گردنفرازتر

از سروسر بلند بسی پاکبازتر

ای آفتاب تابان

از نور آفتاب بسی دلنوازتر

ای پاکتر از برفهای قله الوند

تو مهربانتر از

لطف نسيم ساکت شيرازی

در سينه خيز دماوند

و دست تو،

دست ظريف تو، گلهای باغ را

زيور گرفته است

و شعرهای من،

ای برکه زلال

تصوير پر شکوه تو را

در بر گرفته است

من کاشف اصالت زيبائی تو ام

مفتون روح پاک و فريبائی تو ام

 

تو،

با نوشخند مهر

با واژه محبت

فرسوده جان محتضرم رااز بند درد

آزاد می کنی

و با نوازشت

اين خشکزار خاطره ام را

آباد می کنی

با سدی از سکوت،

در من رساترين تلاطم ساکن را

بنياد می کنی

با اين سکوت سخت هراس انگيز

بيداد می کنی...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٢
 

 

تو گل سرخ منی

تو گل ياسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری

نه!

از آن پاکتری

تو بهاری

نه!

بهاران از توست

از تو ميگيرد وام،

هر بهار اينهمه زيبائی را!

هوس باغ و بهارانم نيست

ای بهين!

باغ و بهارانم تو!


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٢
 

 

خواب رويای فراموشيهاست!

خواب را دريابم

که در آن دولت خاموشيهاست

 

من شکوفائی گلهای اميدم را در رويا ها می بينم

و ندايی که به من می گويد:

گرچه شب تاريک است

دل قوی دار، سحر نزديک است...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٢
 

 

وای باران، باران...

شيشه پنجره را باران شست

از دل من اما، چه کسی نقش تو را خواهد شست...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٢
 

از شبنم عشق خاک آدم گل شد

بس شادی و شور در جهان حاصل شد

سر نشتر عشق، بر رگ روح زدند

يک قطره از آن چکيد و نامش دل شد


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٢
 

 

الهی!

مرا دل از بهر تو در کار استوگرنه مرا با دل چکار است،آ خر چراغ مرده را چه مقدار است!

الهی!

اگر مستمو اگر ديوانه ام، از مقيمان اين آستانه ام، آشنائی با خود ده که از کائنات بيگانه ام...

نی از تو حيات جاودان ميخواهم 

نی عيش و تنعم جهان ميخواهم

نی کام دل و راحت جان ميخواهم

هر چيز رضای توست آن ميخواهم!


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٢
 

 

بی تو من چيستم؟ابر اندوه

بی تو سرگردانتر از پژواکم

در کوه

گردبادم در دشت،

برگ پائيزم در پنجه باد

بی تو سرگردانتر،

از نسيم سحرم

بی تو

اشکم،

دردم،

آهم...

آشيان برده ز ياد

مرغ در مانده به شب گمراهم...

بی تو خاکستر سردم، خاموش

نتپد ديگر در سينه من، دل با شوق،

نه مرا لب، بانگ شادی...

بی تو ديو وحشت

هر زمان می دردم

بی تو احساس من از زندگی بی بنياد

و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم

کاستن

               کاهيدن

                                کاهش جانم

                                             کم

                                                        کم...

چه کسی خواهد ديد،

مردنم را بی تو؟

بی تو، مردم، مردم...

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٢
 

 

خداوندا!الا ها! مهربانا!

لحظه ناب صداقت،

اوج زيبائی خلقت،

آن دمی بود که از عشق زلالت در تن بی جان من جان  دميدی

وبا آن نفس اهورائيت از هيچ آنم کردی...

برتر ز جانم کردی

عاشق بدی خود، زانرو

بی خانمانم کردی...

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٢
 

 

يا لطيف

ای عشق تو موزون تری، يا باغ و سيبستان تو!؟

چرخی بزن ای ماه نو، جان بخش مشتاقان تو

 

تلخی ز تو شيرين شود، کفر و ظلالت دين شود

خار خسک نسرين شود، صد جان فدای جان تو...

 

در آسمان درها نهی، در آدمی پرها نهی

صد شور در سرها نهی، ای خلق سرگردان تو!

 

عشقا چه شيرين خوشتی، عشقا چه گلگون روستی!

عشقا چه عشرت دوستی! ای شادی اقران تو

 

من آزمودم مدتی، بی تو ندارم لذتی

کی عمر را لذت بود، بی ملح بی پايان تو؟

 

ای عشق عالم تاب من!

از بهر خوبی های تو من عاشق زار تو ام!...

...و هرچه فکر کردم تا بتونم جوابی در خور برای دلدارم بيابم، که از چه روی اينهمه دوستش دارم، نتونستم جوابی پيدا کنم... نميدونم چرا! مثل عشق به خدا که تو فطرت همه آدمها به وديعه گذاشته شده، آدمی در مقابل اون عشقی هم که او در دلش قرار می ده پر سکوت ميشه!فقط اوست که از سرّ اين به ظاهر سوختن با خبره! سوختنی که هر بار جان می بخشه، سوختنی که آدمی رو بری از هرچه ناخالصيست ميکنه! و چه زيبا و ناب از نو بنا ميکنه اين آدمی رو! آتشيست اين عشق که کيميای ناب بودن و ناب زيستن و ناب رفتنه!

عشقا تويی سلطان من، از بهر من داری بزن

روشن ندارد خانه را، قنديل نا آويخته!

اما هرجا که اين انسان خاکی به عقل پناه می بره و غافل از آن بزرگ عاشق می شه، مجالی به انسان  داده می شه تا پی بدان ببره که، عشقی که او به دل نهد چيزيست که هيچ عقل سری قادر به خلق آن نيست!

عقل تا تدبير و انديشه کند

رفته باشد عشق تا هفتم سما

عقل تا جويد شتر از بهر حج

رفته باشد عشق بر کوه صفا!

ای بزرگ مهربان! ای حضرت عشق! ای آنکه نعمت عاشق شدن و عاشق زيستن را به من عطا کردی! عشق راستينم را به تو ميسپارم ...

پرسيد يکی که‌« عاشقی چيست؟»

گفتم که :« مپرس ازاين معانی!»

آنگه که چو من شوی ببينی

آنگه که بخواندت ، بخوانی!

آری عشق من! در عشق زندگی کردن، بزرگترين مبارزه زندگی ماست...  انسانی ترين کاری که می توانيم در طول حياتمان انجام دهيم، اين است که بياموزيم، باورها و احساسات صميمانه خود را ابراز داريم و با عواقب و نتايج آن زندگی کنيم.اين نخستين خواسته عشق است که ما را در مقابل آنان که سر ريشخند ما را دارند، اسيب پذير می سازد...

آری...

پارسايی است در آنجا که تو را خواهد گفت :

بهترين چيز رسيدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٢
 

 

عاشقم من...

عاشقی بی قرارم

کس ندارد خبر از دل زارم

آرزويی جز تو در دل ندارم...

من به لبخندی از تو خرسندم 

مهر تو ای مه آرزومندم

بر تو پابندم...

از تو وفا خواهم

من ز خدا خواهم

تا به رهت بازم جان...

تا به تو پيوستم

از همه بگسستم

در تو فدا سازم جان...

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٢
 

 

 

... بشه اصلا حالش يه حال ديگه س .تا اين که به شعربسيار زيبايی برخوردم که بخشی از پرسشهام را پاسخ داد.اونم به چه زيبايی!

عشق يعني مهر بي اما، اگر

عشق يعني رفتن با پاي سر

عشق يعني دل تپيدن بهر دوست

عشق يعني جان من قربان اوست

عشق يار مهربان زندگي

بادبان و نردبان زندگی

عشق يعني دشت گلكاري شده

 در كويری چشمه ای جاري شده

يك شقايق در ميان دشت خار

 باور امكان با يك گل بهار

در خزاني بر گريز و زرد و سخت

 عشق، تاب آخرين برگ درخت

عشق يعني روح را آراستن

بيشمار افتادن و برخاستن

عشق يعني زشتي زيبا شده

عشق يعني گنگي گويا شده

عشق يعني ترش را شيرين كنی

 عشق يعني نيش را نوشين كنی

عشق يعني اينكه انگوري كني

عشق يعني اينكه زنبوري كنی

عشق يعني مهرباني درعمل

خلق كيفيت به كندوي عسل

عشق، رنج مهرباني داشتن

 زخم درك آسماني داشتن

عشق يعني گل بجاي خارباش

 پل بجاي اين همه ديوار باش

عشق يعني يك نگاه آشنا

ديدن افتادگان زيرپا

زيرلب با خود ترنم داشتن

 برلب غمگين تبسم كاشتن

عشق، آزادي، رهايي، ايمنی

 عشق، زيبايي، زلالي، روشنی

عشق يعني تنگ بي ماهي شده

عشق يعني ماهي راهي شده

عشق يعني مرغهاي خوش نفس

 بردن آنها به بيرون از قفس

عشق يعني برگ روي ساقه ها

 عشق يعني گل به روي شاخه ها

عشق يعني جنگل دور از تبر

 دوري سرسبزي از خوف و خطر

آسمان آبي دور از غبار

 چشمك يك اختر دنباله دار

عشق يعني از بدي ها اجتناب

بردن پروانه از لاي كتاب

عشق زندان بدون شهروند

 عشق زندانبان بدون شهربند

در ميان اين همه غوغا و شر

عشق يعني كاهش رنج بشر

اي توانا ناتوان عشق باش

 پهلوانا، پهلوان عشق باش

پورياي عشق باش اي پهلوان

 تكيه كمتر كن به زور پهلوان

عشق يعني تشنه اي خود نيز اگر

 واگذاري آب را بر تشنه تر

عشق يعني ساقي كوثر شدن

 بی پرو بي پيكر و بي سرشدن

نيمه شب سرمست از جام سروش

در به در انبان خرما روي دوش

عشق يعني خدمت بي منتی

 عشق يعني طاعت بي جنتی

گاه بر بي احترامي احترام

بخشش و مردي به جاي انتقام

عشق را ديدي خودت را خاك كن

 سينه ات را در حضورش چاك كن

عشق آمد خويش را گم كن عزيز

 قوتت را قوت مردم كن عزيز

عشق يعني مشكلي آسان كني

دردي از درمانده اي درمان كنی

عشق يعني خويشتن را گم كنی

 عشق يعني خويش را گندم كنی

عشق يعني خويشتن را نان كنی

 مهرباني را چنين ارزان كنی

عشق يعني نان ده و از دين مپرس

در مقام بخشش از آئين مپرس

هركسي او را خدايش جان دهد

 آدمي بايد كه او را نان دهد

در تنور عاشقي سردي مكن

در مقام عشق نامردي مكن

لاف مردي ميزني مردانه باش

 در مسير عاشقي افسانه باش

دين نداري مردي آزاده شو

هرچه بالا ميروي افتاده شو

در پناه دين دكانداري مكن

چون به خلوت ميروي كاري مكن

جام انگوري و سرمستي بنوش

جامه تقوي به تردستي مپوش

عشق يعني ظاهر باطن نما

 باطني آكنده از نور خدا

عشق يعني عارف بي خرق ها

عشق يعني بنده بي فرق ها

عشق يعني آن چنان در نيستی

 تا كه معشوقت نداند كيستی

عشق باباطاهر عريان شده

در دوبيتي هاي خود پنهان شده

عاشقي يعني دوبيتي هاي او

 مختصر، ساده، ولي پرهاي و هو

عشق يعني جسم روحاني شده

قلب خورشيدي نوراني شده

عشق يعني ذهن زيباآفرين

 آسماني كردن روي زمين

هركه با عشق آشنا شد مست شد

 وارد يك راه بي ق در او ديدنيست

آري عشق ناب رمزي در دلست

شرح و وصف عشق كاري مشكلست

عشق يعني شور هستي دركلام

عشق يعني شعر، مستي والسلام...

مجتبي كاشاني


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٢
 

السلام عليک يا ابا عبدالله الحسين

عاشقي راه حسين پيمودن است
همنوا با نينوايش بـــــــــودن است
عاشقي يعني بريدن از هــــــــمه
عشق بازي با حسين فاطـــــــمه
عشق يعني بندهء فرمان شـــدن
هر چه را او ميپسندد آن شــــدن
عاشقي يعني سراپا سوخــــــتن
تار دل با مـــــوي دلبـــــر دوخـــتن


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٢
 

 


 


 
 

Have I told you lately that I love you?  Have I told you there's no one else above you.  You fill my heart with gladness, take away all my sadness, ease my troubles that's what you do.
Yes, you do...... smile


 
 

 

 
 

 

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٢
 

When She Calls Me Baby

She'll call me honey, when she needs a helpin' hand,
She might say darlin' if she needs someone who understands.
She'll call me sugar, if she's feelin' kind of sweet,
She'll say that I'm crazy over my little jealousy.

But when she calls me baby, I just reach for the light,
And I'll hold her like a lady, thank God she's all mine.
With her arms around me, I can't leave the world behind.
When she calls me baby, well, I know what's on her mind.

When this life has brought me to my knees,
She's got a way of bring out the man in me.

When she calls me baby, I just reach for the light,
And I'll hold her like a lady, thank God she's all mine.
With her arms around me, I can't leave the world behind.
When she calls me baby, well, I know what's on her mind.

Oh, when she calls me baby, well, I know what's on her mind 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٢
 

 

 

نامه ای در جيبم

و گلی در مشتم 

پنهانست

غصه ای دارم

با نی لبکی

سرکوهی

گر نيست

ته چاهی بدهيد

تا برای دل خود بنوازم

عشق جايش تنگ است

بوسه ای ميخواهم  ...

                


 
 
ساعت شنی
نویسنده : ... - ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اسفند ،۱۳۸٢
 

 

بنگر دمی در اين خرده های شن

که در جنبش ذرهّ های خويش

فرو می ريزد از اين جام شيشه ای...

باور توانی کرد، که اين شن ها

پيکر دلداده ای بوده است

که در شراره چشمان نگارش،

همچو پروانه ای گرم بازی،

سراپا سوخته و خاکستر شده است؟

آری! تا بيان کند در مرگ نيز

حتی خاکستر دلدادگان را

آسايشی در کار نيست...