گل سرخ عاشقی

 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

با تو حکايت دگر اين دل ما به سر کند

شب سياه غصه را هوای تو سحر کند...

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

 


 

Two Teardrops

Two teardrops were floating down the river

One teardrop said to the other
I'm from the soft blue eyes of a woman in love
I'm  a tear of joy, she couldn't carry
She was so happy she just got married
I was on her cheek when she wiped me away with her glove
I could tell from the look on her face she didn't need me
So I drifted on down and caught me a ride to the sea

The other tear said we've got a connection
I'm a tear of sorrow born of rejection
I'm from the sad brown eyes of her old flame
She told him they would be life-long companions
Left him with questions and not enough answers
I was on his cheek as he stood there calling her name
I could tell he had a lot of my friends for company
So I drifted on down and caught me a ride to the sea

Oh, the Ocean's a little bit bigger tonight
Two more teardrops somebody cried
One of them happy and one of them bluer than blue
The tide goes out and the tide comes in
Someday there will be teardrops again
Released in a moment of pleasure or a moment of pain
Then they drift on down and ride to the sea again

Last night I sat in the waiting room
A nurse walked in and gave me the news
It's a baby girl and they are both fine
An old man sitting not 10 feet away has  lost his wife
And said to me, You've got a brand new angel, and I've lost mine
I guess the good Lord giveth and the good Lord taketh away
And we both wiped a teardrop from our face

Oh the ocean's a little bit bigger tonight
Two more teardrops somebody cried
One of them happy and one of them bluer than blue
Tide goes out and the tied comes in
A whole new circle of life begins
Tears are a part of the pleasure and part of the pain
'Til they drift on down and tide to the sea again

 

      ...To
All my love, forever
Whisper
 

 
 
 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٢
 

به روي گونه تابيدي و رفتي
مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستي ام نيلوفري بود
تو هستي مرا چيدي و رفتي

كنار انتظارت تا سحرگاه
شبي همپاي پيچك ها نشستم
تو از راه امدي با ناز و ان وقت
تمناي مرا ديدي و رفتي

شبي از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم براي قصه ام سوخت
غم انگيز است تو شيداييم را
به چشم خويش فهميدي و رفتي

چه بايد كرد ؟ اين هم سرنوشتي ست
ولي دل را به چشمت هديه كردم
سر راهت كه ميرفتي تو انرا
به يك پروانه بخشيدي و رفتي

صدايت كردم از ژرفاي يك ياس
به لحن ابي و نمناك باران
نميدانم شنيدي برنگشتي
و يا اين بار نشنيدي و رفتي

نسيم از جاده هاي دور امد
نگاهش كردم و چيزي به من گفت
تو هم در انتظار يك بهانه
از اين رفتار رنجيدي و رفتي

عجب درياي غمناكيست اين عشق
ببين با سرنوشت من چه ها كرد
تو هم اين رنجش خاكستري را
ميان ياد پيچيدي و رفتي

تمام غصه هايم مثل باران
فضاي خاطرم را شست و شو داد
و تو به احترام اين تلاطم
فقط يك لحظه باريدي و رفتي

پريشان كردي و شيدا نمودي
تمام جاده هاي شعر من را
رها كردي شكستي خرد گشتم
تو پايان مرا ديدي و رفتي ...!!!


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٢
 

ترا ديدن ، صدايت را شنيدن
ترا ديگر مگر در خواب ديدن

ترا در اشك بي تاب شبانه
چو مه در انعكاس آب ديدن

ترا آخر مگر در آه و در ياد
ترا زين پس به آه از دل كشيدن

ترا در لذت شيرين يك خواب
به بيداري خيالت پروريدن

ترا در خواب غرق بوسه كردن
سحر آهي ز حسرت بركشيدن

ترا چون قطره ي شبنم به گلبرگ
شراب از ساغر رويت چشيدن

ترا چون غنچه ، پيراهن دريدن
همه عطر تنت در جان كشيدن

ترا در شوق آغاز بهاران
مثال قطره ي باران چشيدن

ترا هر لحظه هر جا ياد كردن
به يادت لحظه ها را شاد كردن

و بي پروا چو پروانه ز آتش
جسورانه به آتش ها پريدن

چرا پرواي اشك عاشقت نيست ؟
خدا را . . . ديده ات دريا بديدن

چرا بي تابي دل باورت نيست؟
دلت در سينه ات بي تاب ديدن


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٢
 

گر برانی ز درم

گر نخوانی دگرم

گر نخواهی که دگر بار  بدانی که  منم...

باز هم با هق هق و گريان

با همه وجودم سرود عشقت را می سرايم

می گويم :  ای آرام جان بيش از جان شيرينم  دوستت دارم

هرچند حقير، هرچند نا مهربان ..

اما تو بدان، که دوستت دارم را  ذره ذره جانم  می سرايد،

حتی اين دل بی خانمان...

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

 

عزيز دل!

 عزيز دل...از خود با تو، و از تو با خدا می گويم...

ارزشت بيش از آن است که از تو با خود بگويم...

تو، تو ...تويی که از من با من آشناتری...

ای آشنا ، ای همسفر با اين دل دير آشنا

اينگونه غريبانه چرا...!

وقتی من و تو ما شديم

من در آن ما، تو را انتخاب کردم نه ما را!

چرا که تو از من با من آشنا تر بودی

تو بهتر، برتر دردآشناتر بودی...

من شدم تو

آخر عشق و صفا...

گاهگاهی که غريبی با اين دل دردآشنا

گاهگاهی که تو، نيستی آن توی دير آشنا

دل نهيبم ميزند با اشک وآه

به او ميگويم ای بی تاب دل، ای مبتلا دل...

لحظه ای قرار و آرام گير چون آن از من با من قريب تر، بهتر می شناسد مرا!

حال تو بگو، ای راستگو...حال تو بگو، از خود با خدا

با دل خود چنينی چرا؟؟؟

...

...با تو قريبم ؟ای غريب آشنا...

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

يا لطيف

...و برای از عشق گفتن زبان ناطقه الکن، زبان نگاه غرق سکوت، و زبان دل...

قطرات شمع وجود، بيقرار و نا آرام درون کاسه صبر فرو ميريزند...پروانه‌‌عاشق، ديوانه وار گرد شمع ميگردد، ميسوزد و دم نميزند...حتی لحظه ای، دمی، آنی...هيچ نميگويد! شمع می سوزد و می سوزاند، اما پروانه باز هم گرد آن می گردد...سرّ اين سوختن و سوزاندن چيست! ندانم...

 آتشی که عشقش ناميده اند... آتشی که می سوزد و می سوزاند اما هر دم سرخی شعله هايش، گرمای درونش را از عشقبازی شمع و پروانه ميگيرد...آتش هم از اشتياق اين دو دلداده تنها ميسوزد و دم نميزند...تنها شاهد راستين نيز در اين عشق ميسوزد...تلّی از خاکستر...تنها بازمانده اين عشق...

و

...برای از عشق گفتن!سکوت بايد کرد...نه!حتی سکوت هم کم مياره...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٢
 

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

ای زندگی تن و توانم همه تو

جانی و دلی، ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی، از آنی همه من

من نيست شدم در تو، از آنم همه تو

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

اميد جانم ز سفر باز آمد

شکر دهانم ز سفر باز آمد

عزيز آنکه بی خبر، به ناگهان رود سفر

چو ندارد ديگر دلبندی

به لبش ننشيند لبخندی...

چو غنچه سپيده دم شکفته شد لبم ز هم

چو شنيدم يارم باز آمد، زسفر غمخوارم باز آمد...

همچنان که عاقبت پس از همه شب بدمد سحر،

ناگهان نگار من

چونان مه نو ، آمد از سفر

من هم

پس از آن دوری

بعد از غم محجوری

يک شاخه گل بردم به برش...

وای از آن گلی که دست من بود، خموش و يک جهان سخن بود

گل، که شهره شد به بيوفائی

ز ديدن چنين جدائی

ز غصه پاره پيراهن بود...

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

 

آب زنيد راه را ، حين که نگار ميرسد...


 
 
لحظه ديدار
نویسنده : ... - ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

لحظه ديدار نزديک است

باز من ديوانه ام مستم

باز ميلرزد دلم، دستم...

باز گوئی در جهان ديگری هستم

های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تيغ!

های !نپريشی صفای زلفکم را ،دست!

و آبرويم را نريزی ،دل!

ْای نخورده مستْ

لحظه ديدار نزديک است...


 
 
انتظار
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

خيال آمدنت ديشبم به سر ميزد

نيامدی که ببينی دلم چه پر ميزد

 

به خواب رفتم و نيلوفری بر آب شکفت

خيال روی تو نقشی به چشم تر ميزد

 

شراب لعل تو ميديدم و دلم ميخواست

هزار وسوسه ام چنگ در جگر ميزد

 

زهی اميد که کامی از آن دهان می جست

زهی خيال که دستی در آن کمر ميزد

 

دريچه ای به تماشای باغ وا می شد

دلم چو مرغ گرفتار بال و پر ميزد

 

تمام شب به خيال تو رفت و، می ديدم

که پشت پرده اشکم سپيده سر ميزد

 


 
 
وقتی نيستی...
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

 

وقتی نيستی خونمون با من غريبی ميکنه

دل اگه ميگه ْصبورمْ خودفريبی ميکنه...

صدای قناری محزون و غم آلود ميشه

واسه من هرچی که هست و نيست نا بود ميشه...

 

وقتی نيستی گل هستی،  خشک و بی رنگ ميشه

نميدونی چقدر دلم برات تنگ ميشه...

 

وقتی نيستی گلای باغچه نگاهم ميکنن

با زبون بسته محکوم به گناهم ميکنن

گلا ميگن که با داشتن يه دنيا خاطره

چرا ديوونگی کردی و گذاشتی که بره؟

 

وقتی نيستی همه پنجره ها بسته ميشن

با سکوتت تو خونه قناريا خسته ميشن

روز واسم هفته ميشه، هفته برام ماه ميشه

نفسم به ياد تو يکی يکی آه ميشه...

 

 

 

 

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

جانان من سفر کرد، با او برفت جانم...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

ميخوام از دست تو گهواره بسازم

سر بذارم روی دستات به سعادتم بنازم

ميخوام اون چشمای دريائيتو آئينه کنم

با نگاه توی چشمات، دردمو تازه کنم...

تو که نيستی دنيا تاريکه برای دل خستم

بی تو من تنهای تنهام، دل به خلوت تو بستم...

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

سه روزه رفته ای سی روزه انگار...

 

 

خدايا!

چقدر هوا بی يار سنگين و غمباره...

تنها روزنه نور و حيات

اميد به ديدار مجدده...

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

يا علی گفتيم و عشق آغاز شد!

مهربانم!

 عشقمان را با نام علی به هم پيوند زديم،

و هر بار برای محکمتر کردن سر رشته نام او را بر زبان دل جاری ساختيم.

امروز تو در کنارم نيستی تا بار ديگر به حرمت نام علی با تو تجديد پيمان کنم

 اينجانيستی تا بگويی...

اما تا رشته اين عشق به دست اوست

ميگويم:

آرام جانم !

با تو هستم ، با تو می مانم  به حق يا علی...

 

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

يارب!

يا رب، سببی ساز که يارم به سلامت

باز آيد و برهاندم از بند ملامت...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

 

بی تو بودن را ، برای با تو بودن دوست دارم!


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٢
 


مث اون موج صبوری که وفاداره به دريا
تو مهی مثل حقيقت، مهربونی مث رويا...

تو مث اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر
مث اون حرفی که ناگفته ميمونه دم آخر...

مث برق دو تا چشمی توی يک قاب شکسته
مث پرواز واسه قلبی که يکی بالاش و بسته

تو مث دفتر مشقم پرخطای عجيبی
مث شاگردای اول، کمی مغرور و نجيبی

دل تو، يه آسمونه، دل تنگ من زمينی
ميدونم عوض نميشی ،تو خودت گفتی همينی

تو مث اون کسی هستی که ميره واسه هميشه
التماسش ميکنی که بمون، اون ميگه نميشه

مث يه تولدی تو، مث تقدير، مث قسمت
مث الماسی که هيچ کس واسه اون نذاشته قيمت

مث نذر بچه هايی، مث التماس گلدون
مث ابتدای راهی، مث آينه، مث شمعدون

مث قصه های زيبا، پری از خوابای رنگی
حيفه که پيشم نمونن، چشمای به اين قشنگی

پر نازی، مث ليلی، پر شعری، مث نيما
ديدن تو رنگ مهره، رفتن تو رنگ يلدا!!!

بيا مثل اون کسی شو، که يه شب قصد سفر کرد؛
ديد يارش داره ميميره!
موندش و صرفنظر کرد...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

بنگر اين چهره را

خوب ميدانم که گويای سالهايی است که بر آن گذشته

بنگر اين زندگی را

هنوز هم نميدانم به کجا ميرود...

هيچ نميدانم، هيچ

فقط ميدانم که دوستت دارم

 آری! اين تنها چيزيست که  ميدانم...

 

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

 

نفس در سينه ميلرزد، ز دست دل تپيدن ها

نگه در ديده می رقصد، ز شور و شوق ديدن ها

سرشک شوق بر مژگان، گره خوردست و ميلرزد

که لطف ديگری دارد، به پای او چکيدن ها...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

 

پيکر تراش پيرم و يک شب با تيشه خيال

تو را ز مرمر خاطره ها آفريده ام

تا که در چشمان تو نظر کنم

ناز هزار چشم سيه را کشيده ام


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

تو که همدردی مرا ياری بده

به من عاشق اميدواری بده

اگر عشق با ما سر ياری نداشت

تو به من قول وفاداری بده...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

 

وقتی ميای صدای پات از همه جاده ها مياد

انگار نه از يه شهر دور

که از همه دنيا مياد

تا وقتيکه در وا ميشه

لحظه ديدن ميرسه

هرچی که جاده ست رو زمين

به سينه من ميرسه

 

ای که تويی همه کسم !

بی تو ميگيره نفسم

اگه تو رو داشته باشم

به هرچی می خوام ميرسم...

 

وقتی تو نيستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم!

گلهای خواب آلوده رو واسه کی بيدار بکنم!

دست کبوترای عشق

واسه کی دونه بپاشه!

مگه تن من ميتونه بدون تو زنده باشه؟!...

 

ای که تويی همه کسم ...

بی تو ميگيره نفسم

اگه تو رو داشته باشم

به هرچی می خوام ميرسم...

 

عزيزترين سوغاتيه غبار پيراهن تو

عمر دوباره منه

ديدن و بوئيدن تو

 

نه من تو رورو واسه خودم

نه از سر هوس ميخوام

عمر دوباره منی

تو رو واسه نفس ميخوام...

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

 

خوب خوب نازنين من

نام تو هميشه مرا مست ميکند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعرهای ناب

نام تو گرچه بهترين سرود زندگيست

من تو را به خلوت خدائی خود

بهترين بهترين من خطاب ميکنم،

بهترين بهترين من !

 

 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

 

 

دوباره دلم واسه حرمت چشمات تنگه

دوباره اين دل ديوونه واست دلتنگه

وقته از تو خوندن ستاره ترانه هام

اسم تو برای من قشنگترين آهنگه

بی تو يک پرنده اسير بی پروازم

با تو اما ميرسم به قله آوازم

اگه تا آخر اين ترانه با من باشی

واسه تو سقفی از آهنگ و صدا می سازم

 

با يه چشمک دوباره

منو زنده کن ستاره

نذار از نفس بيافتم

تويی تنها راه چاره

آی ستاره، آی ستاره!

 بی تو شب نوری نداره

اين ترانه تا هميشه تو رو ياد من مياره...

 

تويی که عشقمو از نگاه من ميخونی

تويی که تو تپش ترانه هام پنهونی

تويی که هم نفسه هميشه آوازی

تويی که آخر قصه منو ميدونی...

 

اگه کوچه صدام يه کوچه باريکه

اگه خونم بی چراغه چشم تو تاريکه

ميدونم آخر قصه ميرسی به داد من

لحظه يکی شدن تو آينه ها نزديکه...

 

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

گفتي  كه  به  احترام  دل   باران  باش

  باران  شدم   و به  روي گل  باريدم

  گفتي  كه  ببوس  روي  نيلوفر  را

  از عشق   تو گونه هاي   او  بوسيدم

گفتي   كه ستاره  شو  دلي  روشن  كن

من  همچو  گل  ستاره ها تابيدم

گفتي  كه براي  باغ  دل  پيچك  با ش

بر  ياسمن   نگاه تو پيچيدم

 گفتي   كه براي   لحظه اي  دريا شو

دريا  شدم و  ترا  به  ساحل  ديدم

  گفتي   كه  بيا  و   لحظه اي   مجنون  باش

مجنون  شدم و  ز  دوريت ناليدم

گفتي  كه شكوفه   كن به  فصل  پاييز

گل  دادم و  با  ترنمت روييدم

 گفتي   كه  بيا   و از  جفايت   بگذر

از لهجه   بي  وفاييت   رنجيدم

 گفتم   كه  بهانه ات  برايم كافيست

  معناي  لطيف  عشق  را  فهميدم


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٢
 

عشق هميشگی من !

دوستت دارم


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

دلبرکم چيزی بگو

به من که از گريه پرم

به من که بی صدای تو

از شب شکست می خورم

دلبرکم چيزی بگو

به من که گرم هق هقم

به من که آخرينه آواره های عاشقم

چيزی بگو که آينه خسته نشه از بی کسی

غزل بشن گلايه ها، نه هق هق دلواپسی

نذار که از سکوت تو

پر پر بشن ترانه ها

دوباره من بمونم و

خاکستر پروانه ها

چيزی بگو

اما نگو از مرگ ياد و خاطره

کابوس رفتنت بگو از لحظه های من بره

چيزی بگو اما نگو

قصه ما به سر رسيد

نگو که خورشيدک من چادر شب به سر کشيد...

دقيقه ها غزل ميگن

وقتی سکوتو ميشکنی

قناريا عاشق ميشن

وقتی تو حرف ميزنی

دلبرکم چيزی بگو

به من که خاموش توام

به من که همبستر تو، اما فراموش توام...

 

 

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

 

بار ديگر قلم مهر‌،شيدايی از سر گرفت

تا با مرکب عشق بر خامه دل جاری سازد 

حکايت دلهای عاشق را:

همه مي دانند
همه مي دانند كه من و تو
از آن روزنه ي سرد و عبوس ، باغ را ديديم
و از آن شاخه ي بازيگر دور از دست
سيب را چيديم
همه مي ترسند
همه مي ترسند، اما من وتو
به چراغ و آب و آيينه پيوستيم
و نترسيديم
سخن از پيوند سست دو نام
و هم آغوشي
در اوراق كهنه ي يك دفتر نيست

سخن از دل عاشق من است
و شقايق هاي بوسه ي تو...


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

يکی آمد

که حرف عشق با ما زد

دل ترسوی ما هم، دل به دريا زد

به يک دريای طوفانی، دل ما رفته مهمانی

بايد پارو نزد، وا داد

بايد دل رو به دريا داد

خودش ميبردت هرجا دلش خواست

به هرجا برد

بدون ساحل همونجاست...

 


 
 
 
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

 

تو مقدسی، مث عبادتم

تو رو دوست دارم، مث سعادتم

به تو محتاجم و احتياج من

عادته، نميشه ترک عادتم

 

تو برای من عزيزتدين کسی

گل بی عيبی که دور از دسترسی

زندگی برای من خواستنيه

با تو هم صحبت عيسی نفسی

 

با تو همصدا شدن نيت من

عشق تو تمام حيثيت من

سايه بلند تو روی سرم

حافظ ثبات و امنيت من

 

مثل نوری ،نوری خالی از غبار

مثل خواستن ، خواستن ديوونه وار

مثل يک عتيقه پاک و بی نظير

اما در دست من بی اعتبار...

 

با تو همصدا شدن نيت من

عشق تو تمام حيثيت من

سايه بلند تو روی سرم

حافظ ثبات و امنيت من